تبليغاتX
در جستجوی حقیقت

پیوندها
شرح كتب علامه حسن زاده املي توسط استاد صمدي املي
معرفي اسلام: علامه تهراني ره (مجموعه كتب علامه طهراني از شاگردان علامه طباطبائي ره)
فيزيك هوپا
سایت تجلی اعظم(سايت علامه حسن زاده املي)
رساله ایه لله سیستانی
سایت ایه الله سیستانی
رساله ايه الله سيستاني مدظله
مختصر رساله
کتاب فقه برای غرب نشینان( از فتاواي ايه الله سيستاني)
کمیاب انلاین
کتب الکترونیکی
;کتب عرفانی
در جستجوی حقیقت
سرود هستي
عقل سرخ
سایت ایت الله سیدان
اشراق
انسان كامل
اشعار مولانا
كتابخانه مجلس شوراي اسلامي
متن قران كريم
حكمت: شريف لك زائي
بدون شرح
پزشکی
پاسخ به مسائل دینی
جمخانه( اهل حق)
لينك دعوتنامه سايت كلوب
جام جم فلسفه
مركز جهاني اطلاع رساني ال البيت
جام جم انلاين
كتابخانه ايه الله سيد حسن ابطحي
اپلود
بهائيت
مولوي وابن عربي( نقد )
پارس تولز
لغتنامه دهخدا ( انلاين)
همشهري انلاين
كانون ايراني پژوهشگران فلسفه وحكمت
پايگاه خبري مولانانيوز
كتابخانه حضرت مهدي عليه السلام
بنياد حكمت اسلامي صدرا
باشگاه انديشه
مجلات در سايت حوزه
عرفان شمس
بازيافت نوشتار فلسفي (بركه)
جام جم فلسفي
مركز دايره المعارف اسلامي

پيام رسان ياهو

Add Me

RSS

سه فيلسوف اذربايجان : (هانري كربن)

سه فيلسوف آذربايجان:

سهروردي، ودود تبريزي، رجب علي تبريزي

 

- اين مقاله به صورت سخنراني در آبان ماه 1355 در دانشگاه آذرابادگان ايراد و سپس متن آن در نشريه ادبيات و علوم انساني دانشگاه آذرابادگان، سال 29، شماره مسلسل 122 (تابستان 1356) چاپ شده است.

 

در آغاز سخن، خوشحالي خود را از اين كه پس از ساليان متمادي، با دعوت محبت آميز آقاي رئيس دانشگاه آذرابادگان، مجددا در تبريز هستم، به استحضارتان مي رسانم. نزديك به سي سال پيش، هنگامي كه براي اولين بار به تبريز آمدم، هنوز در اين شهر دانشگاهي نبود، اما مسلما همان وقت، چشم انداز اين آذربايجان، بدان گونه كه از قرن ها پيش بود، وجود داشت؛ سرزميني كه شما به جا و مناسب، شكل ايراني نام آن، آذرابادگان، همان نامي را كه فردوسي بدانش مي خواند (آتروپاتن يوناني ها) به آن باز داديد.

باري، منظر جغرافيايي اين «سرزمين آتشكده» از همان زمان در نظرم جلوه كرد، مقصودم آن چشم اندازي است كه در يافتن آن جز با ديده ي درون ميسر نيست. همين موضوع است كه مرا به انتخاب سه تن فيلسوف، يعني سهروردي، شيخ اشراق (سده دوازدهم)، ودود تبريزي (سده شانزدهم) انديشمند بلند پايه اشراقي كه تا اين زمان چندان شناخته نشده است، و ملا رجب علي تبريزي (سده هفدهم) پيشواي شاخه اي از مكتب اصفهان واداشت؛ فيلسوفاني كه هم اكنون دربارة رسالت ايشان به انديشه مي پردازيم. مي دانم كه ممكن است كسان ديگري نيز باشند، اما فكر مي كنم آنچه درباره اين سه فيلسوف خواهيم گفت، وجه امتيازي را كه به ميعاد با ايشان داده ايم، روشن خواهد كرد.

1 – سهروردي، شيخ اشراق (587 هجري = 1191 ميلادي)

پيش از همه از شهاب الدين يحيي سهروردي نام مي بريم كه وي را عموما شيخ اشراق مي خوانند. بي شك بر اساس مرزهاي رسمي تثبيت شده امروز، شهر سهرورد كه شيخ ما به سال 1155 در آن ديده به جهان گشود، دقيقا به آذربايجان تعلق ندارد. اما ميان نام اين سرزمين و طرح بزرگ سهروردي، پيوندي باطني موجود است. از اين گذشته، شهر مراغه نيز كه شيخ اشراق، تحصيلات دوران كودكي و سپس نوجواني خود را تا بيست سالگي در آن گذراند، سببي براي اين پيوند مي باشد. از اين رو ما نيز مي توانيم همراه شيخ به نظاره همان آسماني بپردازيم كه وي از اوان كودكي، سپهر درون خود را بر آن طرح افكند، و مراغه، خود از معبد شيز، تخت سليمان، آتشكده مقدس روزگار فرمانروايان ساساني چندان دور نيست. مي بينيم كه اين چشم انداز تا چه پايه شهودي است.

من در انديشه آن نيستم كه نظريه يك فيلسوف و سرانجام يك روحاني را با هر گونه علت و وضعيت ظاهري توجيه كنم. در اندرون هر يك از ما چيزي هست كه حتي برآمدن ما به اين جهان تقدم دارد، و نه تنها نتيجه به دنيا آمدن ما نيست، بلكه تمام ادراكات بيروني ما را از آغاز نظم داده و رهبري مي كند و موجب مي گردد كه ادراكات مذكور در مورد هر يك از ما آنچنان كه هستند، باشند.[2] اگر اين چنين نيست، پس چرا تنها يك شيخ اشراق بايد وجود داشته باشد؟ بنابراين مي گوييم: برعكس، درك ويژه شيخ ما از جهان است كه مفهوم استعاري و سمبوليك به اين سرزمين داده است.

به نظر من، يگانگي پيوند موجود ميان طرح بزرگ شيخ اشراق و مفهوم سرزمين آذربايجان، خود بازگو كننده اين وحدت نمونه براي ضمير ديني ايرانيان است. مي دانيد كه مفهوم مورد بحث، ذهن تاريخ نويسان ثبوتي، يعني كساني را كه تنها در بند اطلاعات مادي و ظاهري بوده و قادر به درك تاريخي به عنوان تاريخ استعاري نيستند، مشوب ساخته است؛ تاريخي كه زير پوشش كارهاي نمايان ظاهري، نويد دهنده حوادثي نامرئي باشد كه پيش آمده اند و در دنياي باطن و عالم ملكوت، جايگاه ويژه خود را دارند. حال آن كه درست همين تاريخ پنهان، تنها تاريخي است كه ميان معلومات خارجي به ظاهر متضاد، سازش و آشتي برقرار مي سازد.

اخبار موجود در اوستا جملگي گوياي آن اند كه صحنه ايراد مواعظ زرتشت (زَرُتُشترُه) خاور ايران زمين، يعني بلخ بوده است. اما از سوي ديگر، بسياري از روايات عهد ساساني و يا گزارش هاي ناشي از آن دوران، آذربايجان را به عنوان زادگاه زرتشت و جايگاه دعوت او، ستيغ هاي بلند البرز و حتي كوه سبلان را جايگاه تجارب شهودي اين پيامبر ايراني و ميعادگاه وي با مقدسان ناميرا، يعني اَمُهرُسپُندان يا فرشتگان آيين مزديسنا و شخص اَهورُه مزدا نشان مي دهند.

تداوم همين سنت در لابلاي مدارك دوران اسلامي ايران نيز به چشم مي خورد. يكي از آخرين مداركي كه خلاصه موضوع را به همين روال بازگو مي كند، فصلي است طويل از قطب الدين اشكوري، شاگرد ميرداماد (قرن هفدهم). بخش اول دايره المعارفي كه خود به آن محبوب القلوب نام داده است، حاوي زندگي نامه زرتشت آذربايجاني است.[3] البته توجيه اختلاف دو نظر مذكور، مشكل بزرگي است.

گمان دارم هوشمندانه ترين راه حل و راضي كننده ترين آن از جهت سادگي، اين باشد كه به نظام «هفت كشور» يا «هفت اقليم» ويژه نقشه كشي ايرانيان باستان مراجعه كنيم. هفت دايره با قطر برابر؛ دايره وسط، نشان دهنده آب و هوا يا اقليم مركزي است و در آن شش دايره ديگر قرار دارد كه با هم مماس اند و شش اقليم ديگر را نشان مي دهند[4] برخلاف نقشه هاي جغرافيايي ما، اين نظام داراي مختصات نيست و هم چنين با روش هايي كه در آنها مناطق مختلف، جاي ثابت و معين يافته است، هيچ گونه مناسبتي ندارد و هم چون مُندُلَه (نقشه كيهاني قديم هند) گرايش آن بيشتر به اين است كه الگو و قالب اساسي علم جغرافيا قرار گيرد. كافي است محوري قائم فرض كنيم كه از ميان اقليم مركزي عبور كند و بعد، سه كشور خاوري را چنان بچرخانيم كه روي بخش باختري منطبق گردد.

در اين جاست كه همه مكان هاي مقدس اقليم خاوري مي توانند در اقليم باختري، مشابه داشته باشند و شناسايي شوند. بدين سان، هم آواز با مغان دوره ساساني، زادگاه زرتشت پيامبر، محل نيايش و دعوت او را اين جا در آذربايجان مي يابيم؛ زيرا اين محل خاكي نيست كه به روح تقدس مي بخشد، بلكه بر عكس روح است كه محل ها را متبرك مي كند و آنها را به صورت «مكان هاي مقدس» در مي آورد؛ مكاني كه چارچوب الهام ها و جذبات او و تار و پود رواياتي است كه روح در آنها گذشته و آينده خود را به خويشتن مي نماياند.

لحظه اي پيش درباره «تاريخ استعاري» سخن گفتيم. جلوه تاريخ پيامبر ايراني، آن چنان كه در چشم انداز سرزمين آذربايجان جاي دارد، به نظر من اين گونه است و اين چشم انداز، خود بدان جهت استعاري است كه چيزي پنهان، نشاني اسرارآميز از وجود ناپيدا، از باطني كه «ظاهر» نماد آن است، در آن جاي داده شده است(و چنين است مفهوم اوليه لغت يوناني emblema)[5].

حال خود را در مراغه، مركز اين منظره جغرابيايي استعاري(كه صحت روايات مربوط به آن بر ما روشن شده است) قرار دهيم تا به اظهارات مطنطن و جسورانه شيخ اشراق جوان گوش فرا دهيم، اين اظهارات را در فصل بيست و دوم يكي از رساله هاي وي با عنوان كلمه التصوف مي يابيم:

در ميان پارسيان قديم، گروهي وجود داشت كه افراد آن را «حق» رهنمون بود و به كمك آن از عدل و انصاف پيروي مي كردند[6].

شيخ اشراق مي گويد:

اينان فرزانگان والايي بودند كه نبايد آنان را با مغان ثنوي، يعني مجوسان اشتباه كرد. ما فلسفه والاي اشراقي ايشان را كه تجربه شخصي افلاطون و ساير حكيمان پيشين به مرحله شهود رسانيده بود، در كتاب حكمه الاشراق احيا كرده ايم و در كاري اين چنين، كس بر من پيشي نگرفته است[7] 

دوستان بقيه را در ادامه مطلب بخوانيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1387/04/07ساعت 10:29 توسط علیرضا محمدزاده |
معرفت‌شناسي

معرفت‌شناسي: پيشينه‌وتعاريف‌

 

O با حضور دانشوران:آيت‌الله‌ محمد تقي مصباح يزدي حجت‌الاسلام‌ و المسلمين‌ غلامرضا فياضي،

دكتر محمد لِگن‌ هاوزن‌ و آقاي‌ مصطفي‌ ملكيان‌

 

آنچه‌ از منظر خوانندگان‌ فرهيختة‌ ذهن‌ مي‌گذرد، ويراستة‌ بخشي‌ از سلسله‌ نشست‌هاي‌ پژوهشي‌ - آموزشي‌ است‌ كه‌ با حضور استادان‌ و دانشوران‌ گرامي‌ حضرات: آيت‌الله‌ محمدتقي‌ مصباح‌يزدي‌ استاد برجستة‌ حوزة‌ علميه، حجت‌الاسلام‌ و المسلمين‌ غلامرضا فياضي‌ مدرس‌ متبحر حكمت‌ صدرايي‌ در حوزة‌ علمية‌ قم، دكتر محمد لِگن‌ هاوزن‌ مدرس‌ و انديشور و آقاي‌ مصطفي‌ ملكيان‌ مدرس‌ فاضل‌ دانشگاه، در مؤ‌سسه‌ امام‌ خميني‌ (حوزة‌ علمية‌ قم) به‌ منظور تبيين‌ تاريخي‌ و تطبيقي‌ مباحث‌ معرفت‌شناسي‌ براي‌ طلاب‌ حوزة‌ علمية‌ قم‌ تشكيل‌ يافته‌ است.

برخي‌ از مطالب‌ كه‌ در اين‌ گفت‌وگوها به‌ آنها اشاره‌ مي‌شود عبارتند از: اهميت، تاريخچه‌ و خاستگاه‌ معرفت‌شناسي، تمايز معرفت‌شناسي‌ از روان‌شناسي‌ ادراك‌ و وجودشناسي‌ علم، معناي‌ عام‌ و خاص‌ معرفت‌شناسي، اهميت‌ و موضوع‌ معرفت‌شناسي‌ در حكمت‌ اسلامي، همراه‌ بودن‌ مباحث‌ معرفت‌شناسي‌ با اغراض‌ سياسي، لزوم‌ توجه‌ به‌ گرايش‌هاي‌ فكري‌ نويسندگان‌ تاريخ‌ معرفت‌شناسي، موارد استعمال‌ واژه‌ اپيستمي‌ و تفاوت‌ آن‌ با واژة‌Knowledge ، اطلاقات‌ دوازده‌گانه‌ علم‌ در منابع‌ ديني‌ و حكمت‌ اسلامي، بيان‌ فهرستي‌ از مباحث‌ اساسي‌ و محوري‌ در معرفت‌شناسي‌ غرب‌ (تبيين‌ ماهيت‌ علم، ويژگيهاي‌ عالم، تعيين‌ ماهيت‌ معلوم، امكان‌ علم، گسترة‌ علم‌ و تقسيمات‌ علم).

فصلنامة‌ ذهن‌ با ستايش‌ از اين‌ گام‌ ارزنده‌ علمي‌ و سپاسگزاري‌ از مؤ‌سسه‌ امام‌ خميني‌ اين‌ مجموعه‌ را به‌ شما گراميان‌ تقديم‌ مي دارد

دوستان بقيه را در ادامه مطلب بخوانيد

تفسير خطبه البيان حضرت علي عليه السلام توسط دهدار شيرازي


رساله توضيح المسائل ايه الله سيستاني

وحدت از نظر حكيم وعارف نوشته علامه حسنزاده املي

گلشن راز شيخ محمود شبستري
تنبيهات حول المبدا والمعاد(ايه الله حسنعلي مرواريد ره)



ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1387/02/20ساعت 19:21 توسط علیرضا محمدزاده |
نگاهي به پژوهشي در نسبت دين و عرفان

نگاهي به پژوهشي در نسبت دين و عرفان     دكتر سعيد رحيميان

چكيده‌:
اين‌ مقاله‌ بر آن‌ است‌ كه‌ كتاب‌ پژوهشي‌ در نسبت‌ دين‌ و عرفان، تأليف‌ دكتر سيديحيي‌ يثربي‌ را نقادي‌ كند. ناقد معتقد است‌ كه‌ مؤ‌لف‌ كتاب، پيش‌ از هر چيز بايد تصوير روشني‌ از عرفان‌ و دين‌ ارائه‌ دهد؛ سپس‌ به‌ بررسي‌ نسبت‌ بين‌ آن‌ دو بپردازد؛ در حالي‌ كه‌ چنين‌ كاري‌ را انجام‌ نداده‌ است.

ناقد در ادامه‌ به‌ بعضي‌ از استنادهاي‌ كتاب‌ خدشه‌ مي‌كند.

موضوع‌ ارتباط‌ بين‌ دين‌ و عرفان، از جمله‌ مباحثي‌ است‌ كه‌ در فرهنگ‌ بشري‌ و تاريخ‌ انديشه‌ها سابقة‌ طولاني‌ دارد و به‌ صورت‌هاي‌ گوناگون‌ نزد متدينان‌ و عارفان‌ منسوب‌ به‌ هر دين‌ از جهت‌ نظم‌ و عمل‌ مورد توجه‌ بوده‌ است. چالش‌ها و تنش‌هاي‌ ميان‌ اهل‌ شريعت‌ و طريقت‌ هر ديني‌ را مي‌توان‌ از اين‌ بُعد پيگيري‌ كرد.
در اسلام‌ نيز اين‌ موضوع‌ مسبوق‌ به‌ سابقه‌اي‌ است‌ كه‌ آرايي‌ به‌ طور كامل‌ متفاوت‌ از قول‌ به‌ اتحاد دين‌ و عرفان‌ و وحدت‌ شريعت‌ و طريقت‌ گرفته‌ تا قول‌ به‌ تعارض‌ آن‌ دو و در نتيجه‌ تعريض‌ها، تفسيق‌ها و تفسيرهاي‌ متفاوت‌ را به‌ ياد مي‌آورد.
به‌ نظر مي‌رسد بخشي‌ از اين‌ چالش‌ها و تعارض‌ها از تلقي‌ خاصي‌ در باب‌ دين‌ و انحصار آن‌ به‌ بُعد خاص‌ از ابعاد گوناگون‌ دين3 يا از سوء تفاهمي‌ كه‌ در باب‌ رسالت‌ هر يك‌ از دو مقولة‌ دين‌ و عرفان‌ وجود دارد يا سوء تعبير اصطلاحات‌ به‌كار رفته‌ در عرفان، ناشي‌ شده‌ است.
به‌هرحال، به‌ انگيزة‌ بررسي‌ و نقد كتابي‌ با عنوان‌ پژوهشي‌ در نسبت‌ دين‌ و عرفان‌ به‌ قلم‌ دكتر سيديحيي‌ يثربي، نگارنده‌ بر آن‌ شد تا ابتدا، مقدمه‌اي‌ در روشن‌ ساختن‌ محل‌ بحث‌ و نظر گاه‌ خويش‌ در اين‌ باب‌ آورده، آن‌گاه‌ به‌ بحثي‌ در بررسي‌ برخي‌ نارسايي‌ها و نقاط‌ ضعف‌ اثر ياد شده‌ بپردازد.

بقيه را در ادامه مطلب بخوانيد
نویسنده: ماندانا یادگاری
پنجشنبه 11 بهمن1386 ساعت: 8:6
بسم الله
با سلام
من فکر می کنم که کتاب استاد یثربی دقیقا به اصل مطلب اشاره نموده اند. دکتر رحیمیان در واقع از کیش قدیمیان و بتی که وجود دارد دفاع نموده اند و این کار خیلی شاقی نیست ولی باید دانست عرفان مقوله ای است که در دین است و احتیاجی به نسبت سنجی ندارد و آنها که نسبت سنجی می کنند عرفانی را می گویند که در دین نیست و بیگانه از دین است.
امیدوارم روزی حقایق بر همگان آشکار شود.
یا علی مددی

نویسنده: مژگان
سه شنبه 23 بهمن1386 ساعت: 2:15
سلام,لازم میدونم یک مطلب رو یاد آوری کنم, و اون اینکه این همه بحث ذهنها رو مشغول میکنه و مانع نگاه کردن و فکر کردن میشه, یادمون نره اولین کسی که در قبالش مسو لیت داریم خودمون هستیم (من) و من هیچوقت بدون عمل به جایی نمیرسه."لا یستقیم ایمان احدکم حتی یستقیم عمله و لا یستقیم عمله حتی یستقیم قلبه "حضرت رسول(ص), دین یا عرفان فرقی نمیکنه فقط من باید ببینم کجای کارم؟ همه موفق باشید



ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/03ساعت 16:28 توسط علیرضا محمدزاده |
پژوهشي در نسبت دين و عرفان
 

 

براي آن‌كه دين و عرفان را با يكديگر مقايسه كنيم، بايد نخست تعريفي از اسلام و عرفان ارائه دهيم. اسلام ديني است استوار بر سه اصل توحيد، نبوت و معاد. اساس عرفان نيز اين است كه جهان دو رويه ظاهري و رويه باطني: كثرت و وحدت دارد. ديدگاه عرفاني بر اصولي چون وحدت وجود، نزول و صعود وجود، سلوك و مجاهده، فنا، كشف و شهود، رياضت، عشق و محبت و راز و رمز استوار است. زهد اسلامي زمينه‌ساز تصوف است و تصوف اسلامي نيز از تعاليم اديان و مكاتب پيرامونش اثر پذيرفته است. البته تعاليم قرآني و سنت نبوي در پيدايي مفهوم زهد نقش داشته‌اند. در ظاهر دين اسلام، دعوتي به اصول و مباني عرفان مشاهده نمي‌شود. جوانه‌هاي عرفان نيز به‌دست عارفاني چون رابعه عدويه تا حارث حماسبي شكوفا شد و در دوره بعد نيز از بايزيد بسطامي تا شبلي، به اوج و رشد رسيد. مرحله نظم و كمال عرفان هم با نوشته‌هاي كلابادي و مكي و ابن عربي و مولوي صورت پذيرفت و پس از آن با صدرالدين قونيوي تا ابن حمزه فناري به مرحله شرح و تعليم رسيد.  بقيه را در ادامه مطلب بخوانيد 

از همه دوستان عزيز خواهشمندم نظراتشون رو در مورد اين بحث يعني در تغاير دين وعرفان را در قسمت نظرات يا در صورت طولاني بودن به ايميل بنده حقير ارسال كنندتا در اين قسمت قرار گرفته ومورد بحث قرار بگيرد كه فعلا دونفر نظر نوشته اند كه در اينجا قرار ميگيرد و اما ايميل بنده حقير براي ارسال نظراتتون : gobadlu@gmail.com البته اين مقاله نوشته دكتر يحيي يثربي مي باشد كه قبلا هم مقاله اي از ايشان به عنوان عرفان در وبلاگ قرار دادم دوستان مي تونن با كليك كردن در اينجاان مقاله رو هم بخونن اميدوارم نتايج اين بحثها براي همه دوستان مفيد واقع شود ضمنا در ادامه مطلب مقاله ديگري از دكتر ديناني وهمچنين مطلبي از ايه الله سيدان در مورد مكتب تفكيك جايگاه عقل و عرفان ودين قرار دادم چنانكه مي دانيد اين دو مكتب در مقابل هم قرار گرفته اند يعني مكتب تفكيك كساني كه عرفان وفلسفه رو جدا از دين مي دانند وكساني كه دين وعرفان وفلسفه رو يك چيز مي دانند   موفق باشين

۱= نویسنده: توحید
یکشنبه 15 مهر1386 ساعت: 3:38
سلام. بایستی خدمت آقای یثربی عرض کرد که در تعریف دین وعرفان دچار مشکل می باشند والبته مقدمات اشتباه ؛نتایج اشتباه را نیز در پی خواهد داشت ،واین چنین اشتباهات فاحشی از استادانی که وظیفه ی تربیت نسلی را عهده دار گشته اند بسیار نگران کننده است. برطبق تعریف دین(که عرض کرده ام)؛ هر شناختی از دین ، عرفان (در زمینه ی همان دین) محسوب می شود وبا توجه به اینکه ادیان مختلفند پس عرفان وشناخت ادیان نیز متفاوت خواهند بود . در خصوص اسلام وعرفان اسلامی نیز این رابطه برقرار است لذا شناخت اصول دین اسلام خود نوعی عرفان وشناخت به حساب می آید ومسائل تخصص تری که در عرفان تخصصی مطرح می شوند ،لایه های عمیق تر ِشناخت دینی می باشند وبنابراین تقابل میان عرفان ومنسوبین به آن ، در مقابل دین ومتدینین به آن ،بی مورد بلکه خطاست. اصولا هر سطحی از اندیشه ؛تنها بر سطوح زیرین خویش محیط می باشد لذا هر کس عرفان را در مرتبه ای محدود می کند یا مردود می داند سطح شناختِ خویش را عیان می سازد ونه کل عرفان را. در مورد تصوف نیز باید توجه داشت که تصوف دارای شاخه هایی است ومسلما شاخه هایی که با دین اسلام وعرفان اسلامی هم جهت نباشند ،مورد تایید بزرگان دین اسلام وعرفای اسلامی نخواهند بود واز آنجا که هر عقیده ای ونظری؛ جهادی وعملی را در پی ارد لذا توجه به مقدمات شریعت اسلام نیز مورد تاکید عرفان وتصوف اسلامی بوده است وبلکه از نظر طبیعی ،پایه ای است برای پله های بعدی.
واما ... واما در مورد تشیع :به آقای یثربی وامثالهم بایستی نکاتی را متذکرشد که شایدوشاید باعث نگرانی واغتشاش خاطرشان گردد.
بایستی بدانید که تفاوت تشیع وتسنن به مسئله ی نص برمی گردد وتنها سلسله ی تصوف اسلامی است که این نص را در طول تاریخ اسلام ،حفظ کرده است وکسانی که انتخاب اولی الامر را به شورا(با هر نامی) نسبت می دهند از اهل سقیفه هستندونه تنها شیعه نیستند بلکه سنی هم نیستند چرا که به قول شهید شریعتی :شیعه ی حقیقی همواره سنت پیامبر را در همه ی امور (از جمله مهمترین امور ؛یعنی نص بر انتخاب ولی امر) مجری بوده اند وعلی (ع) خود سنی ترین افراد است (ونتیجتا شیعیان علی نیز). لفظ مومن جز پی تعریف نیست میم و واو و میم و نون تشریف نیست والبته در طول تاریخ بشری ,دین مداری الهی از حضرت آدم ؛ این نص انسان کامل در تصوف الهی(با هرنامی از دین یا مذهب) را مجری بوده وتشیع اسلامی نیز جز همان تصوف اسلامی نمی باشد که در ازمنه ی مختلف ،نامهای مختلفی پذیرفته است. مسائل دیگری را نیز که به عنوان تفاوتهای دین وعرفان ذکر کرده اند ؛از عدم شناخت صحیح ایشان ناشی گشته است .
http://esalateandisheh.blogfa.com/
 
۲= نویسنده: حبیبی
پنجشنبه 19 مهر1386 ساعت: 15:1
سلام تا حد بسیار زیادی با آقای توحید موافقم
به نظر حقیر نیز کلام دکتر یثربی تنها یک سری ادعای غرض ورزانه و ضد عرفانیست.
عرفان مانند هر نوع نگرش دیگر برداشت انسان از متن حقیقت است و بلکه عرفان وصول به حقیقت است و چه ظهور حقیقتی بالاتر از قرآن. قرآن بالاترین ظهور حقیقت در دار هستی است و لذا مواجهه عارف با این حقیقت و سیر عارف در این مرتبه آثاری به بار می آورد .
عارف تنها به دنبال شناخت حقیقت نیست بلکه میخواهد مراتب آنرا طی کند پس قصد او قرآنی شدن است. اینکه در عرفان نظری مباحثی ارائه میشود که به نظر آقای یثربی با ظاهر نمی سازد این دیگر مشکل ایشان است. بهترین و عمیق ترین معارف قرآنی در بطن سنت عرفانی قرآنی ارائه شده است.
لذا بنده به هیچ وجه با این جدایی که آقای یثربی بین وحی و عرفان انداخته اند موافق نیستم. اصلا به نظر حقیر ایشان وحی را دقیق نفهمیده اند. چه کسی گفته زبان وحی و عرفان با هم نمی سازند؟؟؟؟؟
شاید منظور ایشان از وحی برداشت های ظاهری از قرآن است. بله در این حالت حق دارند. اما باید از خود ایشان پرسید آیا قرآن بطن ندارد؟ آیا قرآن در کنار کتاب از حکمت انبیا’ سخن نگفته است؟ داستان خضر و موسی در سوره کهف چه چیزی را اشاره دارد؟ آیا ابن عربی در فصوص در خصوص آیات الهی دققترین برداشت ها و در عین حال لفظی ترین آنها را رائه نداده است؟ اشتباه بودن نظر چند عارف در مسئله ای(مانند ابن عربی) هر چند به نظر ایشان آیا عرفان را در مقابل وحی قرار میدهد؟ اگر یک فیقه یا چند عالم اشتباه کنند یعنی فقه و علم در مقابل قرآن است؟
http://aghlesorkh1.blogfa.com/
نویسنده: حبیبی
شنبه 26 آبان1386 ساعت: 12:16
سلام
دوست بسیار خوبم امیدوارم در هر جا که هستی موفق و موید باشی.

متاسفانه بنده به ندرت به ایمیل عقل سرخ مراجعه میکنم و به همین علت تازه امروز که به اونجا سر زدم دو تا ایمیل شما را خواندم. اینو گفتم که فکر نکنی نسبت به اظهار محبت شما بی توجه هستم و لذا از دیرکرد در پاسخ واقعا عذر میخواهم.

دوست من! بحث عرفان و قرآن و... تنها این بحث این نیست که یکی راهش رو عقلی میدونه و دیگری کشفی. هر چند این هم هست اما مهمتر از همه نوع برداشت از قرآن و فهم از دینه. ایا تا به حال فکر کردی که تفاوت بنیادی بین تفکر شیعه و سنی در چیست؟ به نظر بنده فهم این ملاک بهترین راه فیصله دادن به این اختلافاته.
چگونه؟ اولین کار عمیق و دقیق را در این زمینه هانری کربن انجام داد و جدیدا هم دکتر حسین غفاری در سخنرانی خودشون در جمع طلاب بسط داده اند.(که به نام تشیع دین کامل - کمال دین از سوی انتشارات حکمت چاپ شده است)
ادامه دارد وب سایت
نویسنده: حبیبی
شنبه 26 آبان1386 ساعت: 12:18
ادامه:
خط فاصل اصلی بین این دو دیدگاه اینست که در یکی تنها نقش دین را محدود به ظاهر میکنیم و در دیگری دین علاوه بر کاکرد ظاهری برای دنیا برای باطن نیز برنامه دارد. از این روست که در یکی وجود انسان معصوم ضروری دین است و در دیگری لزومی ندارد و برای این نگرش خود در احادیثشان شان پیامبر را در حد انسان های معمولی قرار می دهند. لذا هر که در نگرش خود به ولایت معنوی انسان کامل و اصلا وجود انسان کامل معتقد باشد به تفکر شیعی نزدیک شده است و اگر در دین برای پیامبر و خلیفه تنها نقش اجرا و تفسیر غیر معصومانه قائل شویم به تفکر سنی نزدیک شده ایم. بنابر این عرفا هر چند در ظاهر سنی باشند به واسطه قبول نگرش انسان کامل(فصوص الحکم نمونه بارز آن است) تا حد زیادی نمی توانند در راستای آن تفکر از اهل سنت که عمر (خلیفه دوم)، عایشه و ... در پی تاسیس آنبودند قرار داشته باشند.
چیزی که بنده حقیر به این اضافه میکنم اینست که اگر مبنای تفکر خود را قرآن قرار دهیم چه بخواهیم و چه نخواهیم به ولایت قائل خواهیم شد و اصلا شرط استفاده از قرآن تقوایی قرار گرفته که از پایه هایش ایمان به غیب است. تفکر عرفانی هر چند رسیدنیست اما بر اساس نگرشی قرآنی قرار دارد. به ابن عربی در فصوص مراجعه کنی میبینی که به نوعی تفسیر رآن می کند.
ادامه دارد

نویسنده: حبیبی
شنبه 26 آبان1386 ساعت: 12:18
شاید برخی از علما همچون کسانی که شما نام بردید مخالف تفکر عرفانی هستند اما بنده فکر می کنم که اگر دوستان به ملاکی که هانری کربن ذکر کرده پی برده بودند می دیدند که تفاوت تفکر عرفانی با شیعه تا چه حد اندک است و یا بتوانیم بگوییم یکی است.
البته هر نوع اشتباه در فهم حقیقت یعنی به همان میزان ما را از آن دور می کند. حقیقت در واقع همان توحید است ولذا اعتقاد غیر حقیقی نوعی شرک محسوب می شود ولی با شرک خفی کسی را نمی توان متهم به شرک کرد. موضوعی که علامه تهرانی در خصوص مشرک بودن عرفا نوشته است از این دست مطلب است که عرض کردم که اگر اینان مشرک باشند همه را باید مشرک دانست و حتی خود علامه را. زیرا بالاخره در موضوعی راه به خطا برده اند. در ضمن یک عارف به راحتی می تواند به همان سبک ایشان افکاری را که شبه شرک است را به نمایش بگذارد. درست همان کاری را که وهابیت نسبت به دیگران انجام می دهند غافل از اینکه اگر اینطور باشد خود از بزرگترین مشرکان بالله هستند.

در آخر از ارسال دو کتابی که لطف کردید بسیار خوشحال شدم و نمی دانید با دریافت آنها چه شعفی پیدا کردم. به زودی برایتان کلمه عبوری در حکمتانه درست میکنم و برایتان ارسال خواهم نمود. در ضمن اگر خواستی تماس بگیری لطفا از طریق وبلاگ باشد هر چند ظرفیتش محدود است اما سریعتر با هم مرتبط میشویم.

خداحافظ
وب سایت

نويسنده : حامد
 
یکشنبه 22 مهر1386 ساعت: 7:32
سلام دوست عزیز از توضیح کاملی که در وبلاگم دادید ممنونم بازهم به ما سر بزنید اما در مورد این مطلب چند نکته به نظرم رسید
اولين نکته در اين مقاله اين است که دکتر تنها دين را اسلام ميداند گرچه طبق ايات قران کريم دين نزد خدا اسلام است که اين براي من وشماي مسلمان صحيح است ولي در دنياي فلسفه اين پذيرفته نيست واز انجا که اولين اشتباه اشتباهات بعدي را در پي خواهد داشت نخوانده مي شود حدث زد در موارد ديگري اين مطلب صحيح نيست .
در اديان ديگر هم عرفان وجود دارد پس نبايد يک طرفه به موضوع نگاه کرد گرچه اشاره کردم که اين مطلب از ديدگاه من مسلمان صحيح است ولي براي اينکه مقاله اي بين المللي شود و ارزش بيشتري پيدا کند بايد تمام جهات را در نظر گرفت
نکتهء بعدي اين است که دکتر نوشته در ظاهر دين اسلام دعوتي به عرفان مشاهده نمي شود من واقعا نميفهمم اين نوشته از دکتر کاملا بعيد بود حالا اگر شما قادر به فهم اين موضوع نبوده ايد دليل برعدم دعوت دين به عرفان است
اينکه فرهنگ اسلامي بعضي از عرفا را نمي پذيرد با دکتر هم عقيده ام مثل بايزيد که خيلي سعي شد که از ياد مردم برده شود
اين که در عرفان ناهوشياري يک اصل است را موافقم حتي از شعرهاي مولوي هم پيداست تا انجا که مولوي تاريخ را بر هم مي زند
يک نکته اي که به نظرم ميرسد اين است که بعضي از عرفا به گمان خودشان از پيامبران الهي از دين بيشتر فهميده اند تا جايي که بايزيد خود را حق مي خواند که اين اصلا عاقلانه نيست از جنبهء فلسفي اين نکته بگذريم چون به نظرم اين کار به هيچ وجه قابل توجيه نيست
شاید چنین عرفایی باعث شده اند دکتر تعریف در ستی نداشته باشد
دين از عرفان جدا نيست يعني بهتر است بگوييم که عرفان از دين جدا نيست چون اصل دين است نه عرفان واين را هرگز نبايد فراموش کنيم اگر ديني در کار نبود عرفان کجا و در چه علمي مي توانست باشد
بهر حال از پر حرفيم عذر خواهي ميکنم اميدوارم موفق باشيد دوست من
التماس دعا
 
 
واما چند نظر هم در اين مورد در چند پست قبلي با عنوان دين كه تعريفي از حسن زاده املي بود از دين كه در قسمت نظران انجا نوشته شده بود
 
۳= نویسنده: حمید
سه شنبه 16 مرداد1386 ساعت: 17:44
با سلام
سهروردی:از من و از هیچ کس دیگر پیروی مکنید و بدانید که عقل تنها ملاک است.
منظورتون اینه که دین های دیگه (حداقل دو دین بزرگ دیگه)بر حق نیستن و فقط اسلام بر حق،ایا فقط همین جمعیت مسلمونا بر حقن و دینداران دیگه ناحق،ایا این امر با صفت هادی بودن خداوند در تناقض نیست؟تازه توی خود اسلام هم مشخص نکردین که شیعه حق یا سنی.
خواهش می کنم این حصر گرایی رو کنار بذار و به پلورالیسم توجه کن.
بهگودگیتا کتاب هندوها:انسان ها از هر راهی که به سوی من ایند، پذیرای انها هستم،انسان ها در همه جا...به راه من می روند.
در عرفان اسلامی نیز می گویند راههای رسیدن به خداوند به اندازه تعداد مردمان است.
این مطلب و از کسی نقل کردین ولی امیدوارم نظر خودتون هم این نباشه.

۴= نویسنده: .
چهارشنبه 17 مرداد1386 ساعت: 12:16
سلام .توحيد
دین روشی است که هر فرد در طی سلوک به فرضیه ای که از حقیقت در نظر دارد , بر اساس احساس اش نسبت به عقیده اش(همان فرضیه) انتخاب می کند وبا توجه به موقعیتهای زمانی و مکانی و روانی اش در راه شکوفایی عقیده ی مذکور در وجود خویش به جهاد وکوشش می پردازد . واین عقیده وجهاد ,زندگی وی را تشکیل می دهد.وهر کس که خواسته ای دارد ,آن خواسته ی وی خدایش محسوب میشود وراه رسیدن به این خواسته ,دین وی محسوب می گردد وتوجه به خواسته اش ,نمازش - وروگردانی از توجه به غیر خواسته اش زکاتش و ... خواهد بود ومسلما وجود هیچ کراهتی در خواسته قابل پذیرش نخواهد بود چرا که خواستن امری قلبی است .وبا کراهت از خواسته ای ,خواسته ای دیگر جایگزین آن می گردد . اگرچه این خواسته های غیر اصیل نشان از شرک خفی دارند. قل یا ایها الکافرون ...
دین در مرتبه ی قالب ,اعمال شریعت قالبی است ودر مرتبه ی صدر ,بررسی احساسی وعقلانی ِ همان شریعت می باشد ,که در مرتبه ی قلب به توجهات قلبی می انجامد وارزش این توجهات(در قلب) به خلوص نیت بر میگردد ودر مرتبه ی جان(روح), توجه کامل به حقیقت پاینده ای است که همان صراط مستقیم است وهر دم (دم به دم) بر جان انسان کامل خطور میکند وهر کس به نسبت نزدیکی مرتبه ی اندیشه اش ان را بر داشت خواهد کرد .
 
۵= نویسنده: حمید
چهارشنبه 17 مرداد1386 ساعت: 17:44
با سلام و احترام وخسته نباشید
1) امیدوارم همینطور به دور از هرگونه مغلطه و سفسطه به بحث ادامه بدین که منم واقعا خوشحال میشم.
2) درسته دین باطنی داره و اون باطن یکی است ولی دیدن اون باطن فقط برای عده خاصی ممکنه ،بقیه چی. حتی اگه قبول کنیم هواهای نفسانی ما این کثرت رو بوجود اوردن، ایا این با صفت هادی بودن خداوند در تناقض نیست توی چهارمین پستم در این مورد نوشتم که امیدوارم مطالعه کنی.
3) قبول دارم عقول ناقص اونو متکثر مبینن ولی همه ما برداشتمون از هر چیزی حتی دین با یک سری پیش فرض هایی صورت می گیره و تابع زمان ومکان می باشد که اقای املی هم استثنا نیستن.
4) ( حقیقت واحده متکثر نیست)منم قبول دارم خدا متکثر نیست اما راههای رسیدن به اون (دین)متکثره.
5) (پس دين يكي بيش نخواهد بود "ان الدين عندالله الاسلام")که اگه بخواهیم ایه را به صورت ظاهری معنی کنیم یعنی محبوب ترین دین نزد خداوند اسلام است پس دین خاصی رو توی وبلا گت به عنوان دین حق (حالا از زبان قران یا اقای املی)بیان کردی.
6) (دين جز يك حقيقت واحد نيست اين عقول ناقصه كه اونو متكثر ميبينن)اگه میشه به من اون حقیقت واحد رو معرفی کنین،ممنون میشم و از این سرگردونیا راحت.
 
۶= نویسنده: حمید
جمعه 19 مرداد1386 ساعت: 18:53
با سلام و احترام و خسته نباشید
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا حانه عشق است چه مسجد چه کنشت
توی نوشتتون اشاره داشتین که اگه فرد غیر مسلمان هم باطن دین رو درک کنه در پیشگاه خدا مقبول است.پس یه فرد مانوی یا مسیحی و... هم میتونه به خدا برسه کما اینکه قدیسه های فراوانی توی مسیحیت داریم(مثل اسلام)پس اسلام تنها نیست که انسان رو به سعادت میرسونه.اینکه خدا یکی است و به اشکال مختلف خودشو به ما نشون می ده وبه اندازه معرفتمون ما اون رو درک می کنیم رو حتما قبول داری پس خدا یک بار به صورت یهوه و یک بار هم به صورت الله و... خودشو به ما نشون میده پس همه ادیان بر حق هستن.
در ضمن:ما را خوش است سیر سلوکی که پیش روست
به این حرفها جدل نمیگن منم خوشحال میشم و اصلا قصد متقاعد کردن کسی را هم ندارم امنیدوارم شما هم چنین نگرشی داشته باشین
 
۷= نویسنده: حبیبی
شنبه 20 مرداد1386 ساعت: 10:2
سلام
از حسن ظن و لطف شما بسیار سپاسگزارم
فکر نمی کنم در کنار مطالب اندیشمندانه و دقیق علامه حسن زاده بنده بتوانم حرفی بزنم و هر چه بگویم جز تکرار و شاید خراب کردن موضوع نباشد.
با این وجود در حد بضاعت خودم و با استمداد از عنایات الهی به زودی پستی خواهم زد.
تنها به اجمال بگویم که بی شک نوعی پلورالیزم در حکمت الهی پذیرفته و صحیح است. در قرآن هم داریم که در مورد پیامبران خداوند میفرماید: فضلنا بعضهم ببعض
ابن عربی نیز در فصوص الحکم برای هر یک از انبیا حکمتی ذکر میکند.
در رسیدن به خدا به عدد انفاس خلائق راه است
اما اینکه رسیدن به خدا طرق مختفی دارد اما همه به یک صراط میرسد. اهدنا الصراط المستقیم
ال در ابتدای صراط دال بر این است که تنها یک شاهراه داریم و بقیه راههای فرعی به یک راه میانجامد. با پلورالیزم واقعی هیچ گفتگویی صورت نمیگیرد زیرا هیچ وجه مشترکی باقی نخواهد ماند
در ضمن اگر پست اینجانب در خصوص فلسفه واقعی را بخوانید منظور من را از حکمت واقعی را خواهید فهمید و در میابید بنده همچون استادم جناب دکتر اعوانی قائل به حکمت الهی هستم که مظهر نهایی آن تنها قرآن است و این حکمت جدا از موضوعات مطروحه انبیا نیست.
در خصوص این حکمت و تفاوت انسان کامل در آن با اگزیستانسیالیسم و همچنین پلورالیسم غربی و تفاوتش با مطالب عرفانی به امید حق خواهم نوشت
 
۸= نویسنده: حمید
شنبه 20 مرداد1386 ساعت: 13:8
سلام فکر کنم خیلی مزاحمت شدم ولی حداقل بخاطر این خونریزی هایی که طی قرون به خاطر تفکر افراد حصر گرایی مثل شما بوده (که دین خودشونو حقیقت کامل میدونستن ) پلورالیسم رو قبول کن.
اگه بخواهیم به راحتی میتونیم اصل و اساس تشیع و هر دین دیگه ای رو زیر سوال ببریم کافی که به تاریخ طبری نگاه کنی که ببنی در مورد حضرت علی چه نوشته .ما شیعه ها به حادثه غدیر می نازیم که سنی ها ایه ای از قران میارن به نام ایه غدیر که در شان ابوبکر نازل شده(هنگام هجرت پامبر تنها کسی که همراه پامبر بود).اگه نگاه مختصری به تاریخ بندازی میبینی که چه ها در وصف عمر نوشتن.پس چچوری میگی که شیعه حق ؟در مورد عالم ذر هم میخوای بگی که که ما به صورت طینت(خیلی ریز) قبل از زندگی این دنیوی زندگی می کنیم و از ما پرسیده میشه که می خواهیم به دنیا بیایم اما اگه این هم درست باشه باز در کجا بدنیا امدن مساله استچون همه مطمئننا دوست ندارن جز اون افریقاییها که دارن از گشنگی میمیرن باشن پس افریقا باید خالی از سکنه میشد.
خیام:گر نیامدگان بدانند که ما از درد چه میکشیم نایند دگر.
 
۹= نویسنده: ساحل
سه شنبه 23 مرداد1386 ساعت: 0:24
سلام دوست عزیز
مطالبتون رو خوندم
عمیق و تفکر برانگیز بود و بسیار مفید
اما در مورد بحثی که در این پست ایجاد شده با وجود اینکه اطلاعات و مطالعات من در این زمینه کمه اما دوست دارم نظر خودمو بگم.
با این نظر موافقم که دین یه وسیله است برای رسیدن به خدا اما به این مسئله هم اعتقاد دارم که برترین دین اسلامه. دینهای دیگه رو رد نمی کنم اما اسلام کاملترین دینه.
درسته که برای رسیدن به خدا به اندازه تمام انسانها راه هست اما تمام این مجموعه راهها باید به یه شاهراهی برسه که صراط مستقیمه و به نظر من این صراط مستقیم اسلام و مخصوصا شیعه است.
نمی خوام وارد بحث شیعه و سنی بشم اما انسان همیشه برای رسیدن به هدفش بهترین وسیله رو انتخاب می کنه. مثلا اگه کسی می خواد سفر بره و برای رسیدن به مقصدش هم می تونه از اتوبوس استفاده کنه هم قطار هم وسیله شخصی و هم هواپیما، عقل حکم می کنه که سریعترین و بهترین وسیله رو که هواپیما باشه انتخاب کنه، و اگه این هواپیما سقوط کنه و انسان به مقصدش نرسه به خاطر خود هواپیما نبوده بلکه به خاطر نقص فنی و یا اشتباه خلبانه، و انسان هم اگه دینش باعث رسیدن به مقصدش نشه اشکال از دین نیست بلکه اشکال، شناخت نادرست انسان از دین و یا انتخاب یه راهنمای اشتباهه.
در مورد آیه «ان الدین عندالله الاسلام» هم باید بگم ما می تونیم اسلام رو تسلیم بودن در برابر خدا معنی کنیم و و وقتی خدا خودش صراحتا اسلام رو کامل ترین و آخرین دین معرفی کنه ما هم باید تسلیم باشیم در برابر امر خدا. در ضمن هیچ پیامبری پیامبر قبل از خودش رو رد نکرده بلکه با تایید پیامبر پیشین دین جدید رو معرفی و تبلیغ کردند و در ضمن پیامبر بعد از خود رو هم معرفی کردند.
به نظر من هیچ دینی مردود نیست اما اشتباهه که دین کاملتر رو رها کنیم و از طریق دین قبلی بخواهیم طی طریق کنیم.
باز هم میگم اطلاعات من در این زمینه کمه اما به همین میزان اطلاعاتی هم که دارم شدیدا اعتقاد دارم مگر اینکه با یه دلیل محکم برای رد عقایدم روبرو بشم.
 
۱۰= نویسنده: همان دوست
دوشنبه 29 مرداد1386 ساعت: 14:22
سلام فکر میکنم بهتر است در منطق خود تجدید نظر فرمایید واساس منطق را نه بر قیاس که بر تزکیه قرار دهید .شما که فلسفی هستید والبته در جستجوی حقیقت ،چگونه متوجه نشدید که نظر استادتان تنها بخشی از نظر دیگر است . واقای املی تنها دینی را که مربوط به متدینین مرتبه ی جان ،عنوان گشته است تعریف نموده اند .همانطور که میدانید تعریف باید جامع باشد وتعریف (ششم)شامل همه ی مراتب کفر وایمان میگردد وسوره ی کافرون نیز در همین رابطه شاهد اورده شده است که در پایان سوره ی کافرون :" لکم دینکم ولی دین" قرار دارد که شاهدی بر مدعای نظر ششم است(که همه ی مراتب دین را ابراز نموده است ).البته حتما نیاز به ذکر این نکته نیست که این تعریف جامع هم فیزیک وهم متافیزیک را در خود میگنجاند. درسخن نگر نه در گوینده. موفق باشید
 
۱۱= نویسنده: ساحل
سه شنبه 30 مرداد1386 ساعت: 1:42
سلام
من کمی گیج شدم
یکی بیاد منو از این گیجی در بیاره
مگه دین جز وسیله ای برای رسیدن به خدا و طی مسیر الی الله هستش؟
خب برای پیدا کردن بهترین راه باید جستجو کرد
اما به دور از تعصب
توی نوشته های بالا من کمی تعصب دیدم
شاید هم من اشتباه می کنم
ولی اگه یکی کمکم کنه از این گیجی بیام بیرون ممنون میشم
 
۱۲= نویسنده: سارا
دوشنبه 5 شهریور1386 ساعت: 6:10
سلام
به نظرم یه کم مطلب گنگ بود و احتیاج به توضیح بیشتری داشت.من خودم یه جورایی پلورالیسم را قبول دارم و به نظرم هیچ چیز مطلق نیست اگر از نظر شما دین یعنی فقط دین اسلام من قبول ندارم.اگر هم که من اشتباه برداشت کردم فکز کنم شما باید تو مطلب بیشتر توضیح بدی
با تشکر
 
۱۳= نویسنده: همان دوست
چهارشنبه 7 شهریور1386 ساعت: 8:5
سلام .در مورد قیاس ومنطق که خودتون جواب خودتون را داده اید اما توضیحا ً عرض کنم که منطق کلی هرکس از مرتبه ی اندیشه ی وی نشات میگیرد لذا برای هر قیاس منطقی ای بایستی بر موضوع مورد نظر احاطه داشت ومسلمااین احاطه تنها احاطه ی علمی نیست بلکه ابتدائاً نیاز به بینشی مصفا دارد.
مرتبه ی جان را هم که در نظرات قبلی اجمالا ذکر کرده بودم .این مرتبه یکی از مراتب طولی کمال ست: صدر-قلب-جان-سر-خفی-اخفی.
درمورد دین نیز :مسلما دین در سوره ی مذکور معنی جزا نمی دهد .اگرچه باید توجه داشت که معنی یک کلمه را در کتاب کاملی مثل قران بایستی چنان جامع تعریف کرد که شامل همه ی معانی موجود باشد . توضیحاً عرض کنم که روز دین همان روزی است که حضرت حق بر هر کس بر اساس خواسته اش (خدای انتخابی اش) وروشی که برای رسیدن به ان خواسته برگزیده است حکم میکندواین شامل کافران ومشرکان نیز میگردد . والبته بایستی توجه داشته باشید که منشا هر فیزیکی ،متافیزیک(ذهنیت) است وکسی چنین نتیجه ای نگرفت که "دین کافران در مرتبه ی فیزیک است ودین ... _بلکه هر دینی در هر مرتبه ای از کمال که باشد(مثلا در مرتبه ی صدر که نفسانیات را در احاطه دارد)منشا ذهنی دارد .
لذا باز هم قیاس شما بر خطا استوار است،و قضاوت در مورد سلمان وچوپان بر عهده ی فرد کاملی است که بر مرتبه ی کمالی انان واقف باشد. ادامه...
 
۱۴= نویسنده: همان دوست
چهارشنبه 7 شهریور1386 ساعت: 8:6
تاکید میکنم که تعریف خطایی از دین که در ذهن جایگزین شده است نیزخود موجبی برای خطا محسوب میشودچرا که این تعریف احاطه ی کاملی بر تمام ادیان نداردوآنچه را که شما برای عدم داشتن دین برای کافران ذکر کرده اید نص صریح قران (لکم دینکم ولی دین) را بر نمی تابد.
وبخاطر همین به خانم سارا گفته اید که"در دین یک نوع پلورالیسم هست" ؛
هر انسانی دارای دوبینش همزمان است 1-بینش جزئی2-بینش کلی
یک بنا یا نقاش یا نویسنده یا فیلسوف ...نظری به جزء جزء مقصود خویش دارد ونظری کلی به مجموعه ی موضوعش.هرکدام از این دیدگاهها جایگاه خاص خویش را داراست .نظر جزئی هرچه دقیق تر و تخصصی تر باشد ونظر کلی هر چه محیط تر وگسترده تر ،کامل تر خواهند بود.
تعصب بر روی هر موضوعی به جنبه ی جزء نگری برمی گردد؛که فرد مسیر انتخابی خویش را در جهت رسیدن به خواسته اش، تنها مسیرکمالی خود میداند .وانصاف گرایی حکم میکند که این تعصب را بر دیگران نیز بپسندد. مشکلی که متعصبین در پلورالیسم دارند مشکل عدم تفکیک این دو بینش(جزءوکل) است که البته در مراتب ناقص ،تقصیری متوجه ی انان نیست چرا که بینش کلی انان بر همه ی بینش های موجود ،محیط نیست . موفق باشین
 
۱۵=نویسنده: .
شنبه 17 شهریور1386 ساعت: 15:35
سلام .علیرضای عزیز :هم علامتهای تعجبتون بی مورد است وهم علامتهای سوالی تون .بیشتر توضیح نمی دم.
ضمنا آیا منبع شما آقای آملی (یا المیزان یا دیگران) است ، که همه ی نوشته ها را با گفته ی ایشان مقایسه میکنید؟
باید بدانید که محک اصلی حقیقت است که البته بسته به سطحی که شما در آن می اندیشید وبرداشتی که از حقیقت دارید ؛به مقایسه وقضاوت در هر موردی مبادرت می کنید.
از اون جمله ای هم که گفته اید "بگذریم" ؛بنده نیز میگذرم :چراکه خطاست.وبقیه ی پاراگرافتون هم چیزی به وضوح مطلب نمی افزاید .
در مورد دین نیز بحث بر سر اسلام که محیط می باشد ؛نیست ، چرا که بنده نیز این مطلب را معترفم.
حتی بر سر تصدیق هم بحثی نیست بلکه بحث بر سر تعریف است که اتفاقا این تعریف؛ بایستی معرف ادیان ساختگی ومخالف نیز باشد.
اجتماع نقیضین نیز در یک مسیر محالست نه در مسیرهای گوناگون. لذا پلورالیسم که جنبه ی کلی نگری دارد قادر است در بردارنده ی همه ی تضاد ها باشد واین هیچ اصطکاکی با کمال فردی در مسیر انتخابی اش ندارد .
منظورم از " متعصب " شخص شما نبودید اگرچه کلام هر کس نشان از سطح اندیشه ی وی ونیز سطح تعصب وی دارد چرا که تعصب نیز در هر سطحی از اندیشه که بیندیشیم ،ظهور میکند . مثلا کسی که در سطح نفسانی می اندیشد تعصباتش هم نفسانی است و.... موفق باشین .دوستت دارم .
ان شاء الله مطلبی در همین مورد دین، در وسع دانایی خودم دروبلاگ میگنجانم .
 
البته بنده براي بعضي نظرها جواب كوچيكي در همون پست يعني پستي در مورد جمله اقاي حسن زاده املي بحث شده بود نوشتم مي تونيد به اونجا مراجعه كنيد در ضمن بقيه دوستان اگر نظري در اين مورد يا در نقد مطالب نوشته شده داشته باشند در ادامه قرار داده خواهد شد تا در ادامه همه بيشتر توسط دوستان وبنده حقير مورد برسي قرار گيرند موفق باشين

ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1386/07/13ساعت 0:16 توسط علیرضا محمدزاده |
نكته هايى تفسيرى در سوره حمد

سوره فاتحه نخستين سوره اى است كه به صورت كامل بر پيامبر نازل گرديده است . در آغـاز بعثت كه جبرئيل بر پيامبر فرود آمد و آداب وضو و نماز را برابرمرسوم شريعت اسلام به او آمـوخـت , ايـن سوره نازل شد ((1)) . نيز در اسلام هيچ نمازى بدون سوره حمد نيست لا صلاه الا بفاتحه الكتاب ((2)) . ايـن سـوره مـكـى اسـت و از جهت ترتيب نزول - كه بر پايه آيات آغازين سوره ها تعيين مى شود - پنجمين سوره است . در سـوره حـجـر از ايـن سـوره با نام سبع مثانى ياد شده و فرموده است : ولقدآتيناك سبعا من الـمـثـانـى والقرآن العظيم .
اين نامگذارى از آن روست كه اين سوره داراى هفت آيه كوتاه و قابل تكرار در تلاوت است , بويژه در نمازهاى روزانه كه بايد تكرار شود.
درباره شرافت و منزلت اين سوره روايات بسيارى رسيده است , ازجمله : جابر بن عبداللّه انصارى مى گويد, پبامبر (ص ) به من فرمود: آيا مى خواهى برترين سوره ها را به تو بـشناسانم .
عرض كردم : آرى .
فرمود: سوره حمداست كه ام الكتاب به شمار مى رود ((3)) . يعنى همه اهداف كلى قرآن درآن خلاصه شده است . اين سوره در سه بخش تنظيم شده است : 1 . تمجيد و ثناى الهى : الحمدللّه رب العالمين . الرحمن الرحيم . مالك يوم الدين . 2 . اظهار كمال انقطاع : اياك نعبد واياك نستعين . 3 . عرض نياز: اهدنا الصراط المستقيم ... تا آخر سوره . امام صادق (ع ) مى فرمايد: السوره التى اولها تحميد, و اوسطها اخلاص و آخرها دعا, سوره الحمد ((4)) . در واقـع ايـن سـوره نـوعى تربيت عملى است كه بندگان شايسته در پيشگاه قدس الهى , چگونه درخـواسـت خـود را عـرضه كنند. در آغاز, تمجيد وثناگويى شايسته مقام عظمت پروردگار, و سپس اظهار عبوديت و فقر محض در پيشگاه معبود و غنى على الاطلاق , و سرانجام نياز به درگاه او كـه تـنـهادرخواست عنايت خاص حضرت حق است .

بقيه را در ادامه مطلب بخوانيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/07/03ساعت 9:35 توسط علیرضا محمدزاده |
استاد شهـريار

بـيو گـرافـي استاد شهـريار  

به قـلم جـناب آقاي زاهـدي دوست استاد

اصولاً شرح حال و خاطرات زندگي شهـريار در خلال اشعـارش خوانده مي شود و هـر نوع تـفسير و تعـبـيـري کـه در آن اشعـار بـشود به افسانه زندگي او نزديک است و حقـيـقـتاً حيف است که آن خاطرات از پـرده رؤيا و افسانه خارج شود. 

گو اينکه اگـر شأن نزول و عـلت پـيـدايش هـر يک از اشعـار شهـريار نوشـته شود در نظر خيلي از مردم ارزش هـر قـطعـه شايد ده برابر بالا برود، ولي با وجود اين دلالت شعـر را نـبايد محـدود کرد.

شهـريار يک عشق اولي آتـشين دارد که خود آن را عشق مجاز ناميده. در اين کوره است که شهـريار گـداخـته و تصـويه مي شود. غالـب غـزلهـاي سوزناک او، که به ذائـقـه عـمـوم خوش آيـنـد است، يادگـار اين دوره است. اين عـشـق مـجاز اسـت کـه در قـصـيـده ( زفاف شاعر ) کـه شب عـروسي معـشوقه هـم هـست، با يک قوس صعـودي اوج گـرفـتـه، به عـشق عـرفاني و الهـي تـبديل مي شود. ولي به قـول خودش مـدتي اين عـشق مجاز به حال سکـرات بوده و حسن طبـيـعـت هـم مـدتهـا به هـمان صورت اولي براي او تجـلي کرده و شهـريار هـم با زبان اولي با او صحـبت کرده است. 

بعـد از عـشق اولي، شهـريار با هـمان دل سوخـته و دم آتـشين به تمام مظاهـر طبـيعـت عـشق مي ورزيده و مي توان گـفت که در اين مراحل مثـل مولانا، که شمس تـبريزي و صلاح الدين و حسام الدين را مظهـر حسن ازل قـرار داده، از دوستـان با ذوق و هـنرمـنـد خود نـرد عـشق مي بازد. بـيـشتر هـمين دوستان هـستـند که مخاطب شعـر و انگـيزهًَ احساسات او واقع مي شوند. از دوستان شهـريار مي تـوان مرحوم شهـيار، مرحوم استاد صبا، استاد نـيما، فـيروزکوهـي، تـفـضـلي، سايه و نگـارنده و چـند نـفر ديگـر را اسم بـرد. http://www.farhangsara.com/shahriar1.jpg

بقيه را در ادامه مطلب بخوانيد

 

 

 

اشعاري از استاد با صداي خودشان

 

شعر1                شعر2                  شعر3


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1386/06/30ساعت 22:40 توسط علیرضا محمدزاده |
فلسفه کاربردی چیست‌؟

فلسفه کاربردی چیست‌؟

بحث درباره فلسفه کاربردی را می‌توان با این سوال ساده و مهم آغاز کرد که فلسفه به چه درد می‌خورد؟

پاسخ ساده و البته مهم این است که فلسفه به هیچ دردی نمی‌خورد. چون فلسفه قادر به حل هیچ مسأله عینی ‌objective نیست و نمی‌تواند به حل آن کمک کند. چون هر مشکلی راه‌حل خود را دارد و باید از همان راه‌حل خاص خود مشکلش را رفع کند. ‌ این تلقی از فلسفه موجب دو نوع نگاه انحرافی نسبت به خود فلسفه شده، نگاه انحرافی اول این است که فلسفه دون‌پایه است، تفکر فلسفی اتلا‌ف وقت و نهایتأ برای پر کردن برخی اوقات فراغت است، نگاه انحرافی دوم در مواجهه با نگاه اول شکل می‌گیرد یعنی تفکر دفاع از فلسفه. دفاع از مقام فلسفه به همان اندازه دون پایه دانستن فلسفه غلط و موجب وهن فلسفه است. از راسل پرسیدند فلسفه چیست؟ جواب طنزآمیز و البته هشیارانه‌ای داد و گفت: فلسفه آن چیزی است که در گروه فلسفه دانشگاه‌ها درس می‌دهند.

با این حال راسل می‌دانست که تقسیم فلسفه به آکادمیک و غیر‌آکادمیک فاقد اعتبار است چرا که تفکر فلسفی همه جا حضوردارد، خود او بود که بعداً و این بار غیرطنزآمیز درمورد فلسفه چنین گفت: فلسفه آن‌طور که من می‌فهمم، اساساً، تحلیل منطقی و پس از آن ترکیب منطقی است... مهم‌ترین کار فلسفه نقد و وضوح بخشی به مفاهیمی است که از روی عادت و بدون نقد و ارزیابی، پایه‌ای تلقی شده و پذیرفته می‌شود (‌راسل /۱۹۵۶/صفحه ۳۴۱.) ‌

بقيه را در ادامه مطلب بخوانيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/06/26ساعت 23:18 توسط علیرضا محمدزاده |
مهدي موعود عليه السلام

ولادت با سعادت منجي عالم بشريت وقطب عالم امكان مهدي منتظر حجه ابن الحسن العسگري عليه السلام را خدمت همه منتظران ظهور تبريك عرض ميكنم

حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله:

«اَلْمَهْدِىُّ مِن وُلْدى، اِسْمُهُ اِسْمى و كُنْيَتُهُ كُنْيَتى.»(2)

«مهدى از فرزندان من نامش نام من و كنيه اش كنيه من است.»

او كه ذخيره الهى براى تحقق بخشيدن به وعده هاى قرآن(3) و آرمان رسول الله صلى الله عليه و آله است، چه زيباست كه نام نامى او به اسم سامى آن حضرت باشد.

نه تنها احياگر كتاب و سنّت اوست، بلكه نام او را نيز زنده خواهد ساخت و بر سينه جاودانه تاريخ حك خواهد كرد، و تنها او شايسته است هم نام و هم كنيه پيامبر باشد، و براى ديگران روا نيست كه اين دو را با هم بر خويش بگذارند.

اگر چه اين لباس فقط بر قامت آن عزيز جلوه نمائى مى كند كه هم نام و هم كنيه آن رسول بزرگ الهى باشد، و تنها اوست كه خيمه دين محمّدى را بر فراز گيتى بر پاى مى كند، اما تمام اجداد طاهرين ايشان براى تحقق اين آرمان مقدس، سعى بليغ و جهاد بى دريغ داشته اند و شايد به همين مطلب اشاره فرمود حضرت.... عليه السلام :

«اَوَّلُنا مُحَمَّدٌ وَ آخِرُنامَحَمَّدٌ وَ اَوْسَطُنا مُحَمَّدٌ وَ كُلُّنا مُحَمَّدٌ»

حضرت امام جعفر صادق عليه السلام:

« اِنَّ ال