تبليغاتX
در جستجوی حقیقت - معرفت‌شناسي

پیوندها
شرح كتب علامه حسن زاده املي توسط استاد صمدي املي
معرفي اسلام: علامه تهراني ره (مجموعه كتب علامه طهراني از شاگردان علامه طباطبائي ره)
فيزيك هوپا
سایت تجلی اعظم(سايت علامه حسن زاده املي)
رساله ایه لله سیستانی
سایت ایه الله سیستانی
رساله ايه الله سيستاني مدظله
مختصر رساله
کتاب فقه برای غرب نشینان( از فتاواي ايه الله سيستاني)
کمیاب انلاین
کتب الکترونیکی
;کتب عرفانی
در جستجوی حقیقت
سرود هستي
عقل سرخ
سایت ایت الله سیدان
اشراق
انسان كامل
اشعار مولانا
كتابخانه مجلس شوراي اسلامي
متن قران كريم
حكمت: شريف لك زائي
بدون شرح
پزشکی
پاسخ به مسائل دینی
جمخانه( اهل حق)
لينك دعوتنامه سايت كلوب
جام جم فلسفه
مركز جهاني اطلاع رساني ال البيت
جام جم انلاين
كتابخانه ايه الله سيد حسن ابطحي
اپلود
بهائيت
مولوي وابن عربي( نقد )
پارس تولز
لغتنامه دهخدا ( انلاين)
همشهري انلاين
كانون ايراني پژوهشگران فلسفه وحكمت
پايگاه خبري مولانانيوز
كتابخانه حضرت مهدي عليه السلام
بنياد حكمت اسلامي صدرا
باشگاه انديشه
مجلات در سايت حوزه
عرفان شمس
بازيافت نوشتار فلسفي (بركه)
جام جم فلسفي
مركز دايره المعارف اسلامي
مكز اطلاع رساني شهيد اويني
کتب الکترونیکی استاد سید حسن ابطحی را برای موبایل
کتابها و مقالات رایگان فارسی، کتابهای الکترونیکی( ای بوک)
شيعه نيوز
راه كمال
ياسين مديا
سرير
ايران ماركت
انجمن حكمت وفلسفه ايران
ايرانيان انگلستان
بينش نو
سايت قادر
پارس انلاين
ايران پين

وضعيتم در ياهو

Add Me

RSS

معرفت‌شناسي

 

 

معرفت‌شناسي:

پيشينه‌وتعاريف‌

 

O با حضور دانشوران:

آيت‌الله‌ محمدتقي‌ مصباح‌يزدي،

حجت‌الاسلام‌ و المسلمين‌ غلامرضا فياضي،

دكتر محمد لِگن‌ هاوزن‌ و آقاي‌ مصطفي‌ ملكيان‌

 

آنچه‌ از منظر خوانندگان‌ فرهيختة‌ ذهن‌ مي‌گذرد، ويراستة‌ بخشي‌ از سلسله‌ نشست‌هاي‌ پژوهشي‌ - آموزشي‌ است‌ كه‌ با حضور استادان‌ و دانشوران‌ گرامي‌ حضرات: آيت‌الله‌ محمدتقي‌ مصباح‌يزدي‌ استاد برجستة‌ حوزة‌ علميه، حجت‌الاسلام‌ و المسلمين‌ غلامرضا فياضي‌ مدرس‌ متبحر حكمت‌ صدرايي‌ در حوزة‌ علمية‌ قم، دكتر محمد لِگن‌ هاوزن‌ مدرس‌ و انديشور و آقاي‌ مصطفي‌ ملكيان‌ مدرس‌ فاضل‌ دانشگاه، در مؤ‌سسه‌ امام‌ خميني‌ (حوزة‌ علمية‌ قم) به‌ منظور تبيين‌ تاريخي‌ و تطبيقي‌ مباحث‌ معرفت‌شناسي‌ براي‌ طلاب‌ حوزة‌ علمية‌ قم‌ تشكيل‌ يافته‌ است.

برخي‌ از مطالب‌ كه‌ در اين‌ گفت‌وگوها به‌ آنها اشاره‌ مي‌شود عبارتند از: اهميت، تاريخچه‌ و خاستگاه‌ معرفت‌شناسي، تمايز معرفت‌شناسي‌ از روان‌شناسي‌ ادراك‌ و وجودشناسي‌ علم، معناي‌ عام‌ و خاص‌ معرفت‌شناسي، اهميت‌ و موضوع‌ معرفت‌شناسي‌ در حكمت‌ اسلامي، همراه‌ بودن‌ مباحث‌ معرفت‌شناسي‌ با اغراض‌ سياسي، لزوم‌ توجه‌ به‌ گرايش‌هاي‌ فكري‌ نويسندگان‌ تاريخ‌ معرفت‌شناسي، موارد استعمال‌ واژه‌ اپيستمي‌ و تفاوت‌ آن‌ با واژة‌Knowledge ، اطلاقات‌ دوازده‌گانه‌ علم‌ در منابع‌ ديني‌ و حكمت‌ اسلامي، بيان‌ فهرستي‌ از مباحث‌ اساسي‌ و محوري‌ در معرفت‌شناسي‌ غرب‌ (تبيين‌ ماهيت‌ علم، ويژگيهاي‌ عالم، تعيين‌ ماهيت‌ معلوم، امكان‌ علم، گسترة‌ علم‌ و تقسيمات‌ علم).

فصلنامة‌ ذهن‌ با ستايش‌ از اين‌ گام‌ ارزنده‌ علمي‌ و سپاسگزاري‌ از مؤ‌سسه‌ امام‌ خميني‌ اين‌ مجموعه‌ را به‌ شما گراميان‌ تقديم‌ مي‌دارد.

  

 ‌استاد مصباح:

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم‌ - الحمدلله‌ رب‌العالمين‌ و صلي‌الله‌ علي‌ سيدنا محمد و آله‌ الطاهرين، لاسيما الامام‌ المنتظر المهدي‌ الحجة‌بن‌الحسن‌ العسكري‌ (عج) و جعلنا من‌ أعوانه‌ و انصاره.

رحمت‌ و مغفرت‌ و رضوان‌ خداوند بر اساتيدي‌ كه‌ ما را با معارف‌ حقه‌ آشنا كرده‌ و بر شهدايي‌ كه‌ با فداكاري‌ خويش، امكان‌ تحقق‌ اين‌ بحثها و عرضه‌ صحيح‌ معارف‌ اسلامي‌ به‌ بشريت‌ امروز و آيندگان‌ را فراهم‌ آورده‌اند.

تشكيل‌ جلسات‌ علمي‌ با حضور صاحب‌نظران‌ و نقد و بررسي‌ مباحث‌ مطروحه‌ درباب‌ موضوع‌ واحد و با مطالعه‌ قبلي‌ دانشجويان، موجب‌ ارتقأ سطح‌ علمي‌ و تسريع‌ در ايصال‌ به‌ نتيجه‌ خواهد بود.

به‌ نظر مي‌رسد مشكلاتي‌ از قبيل‌ صرف‌ حداقل‌ بيست‌ سال‌ در سه‌ دوره‌ درس‌ خارج‌ اصول‌ به‌ منظور دستيابي‌ به‌ نظرات‌ سه‌ استاد مثلاً، و تحمل‌ مشكلات‌ عديده‌ ديگر در اين‌ دوران‌ طولاني، اجراي‌ اين‌ شيوه‌ جديد در مباحث‌ حوزوي‌ سطح‌ و خارج‌ را ضروري‌ مي‌سازد.

اجتماع‌ چند استاد در جلسه‌ واحد و بيان‌ نظرات‌ عالمانه‌ خود حول‌ محور واحد، علاوه‌ بر صرفه‌جويي‌ عظيم‌ در «عمر درسي»، سبب‌ برخورد جد‌ي‌تر طلاب‌ با اين‌ مسائل‌ و مقايسه‌ آرأ و نقد و بررسي‌ و انتخاب‌ صحيح‌ يك‌ نظر خواهد شد.

خواندن‌ كتاب‌ خوب‌ و متناسب‌ با اصول‌ تعليم‌ و تربيت‌ درباب‌ فقه‌ و اصول، موجب‌ خواهد شد كه‌ طلاب‌ در دوره‌ سطح، با فراست‌ و دقت‌ بيشتري‌ در زمان‌ واحد به‌ بررسي‌ مباحث‌ مطروحه‌ در رسائل‌ و مكاسب‌ و كفايه‌ بپردازند و با دستمايه‌ فراوان، در وقت‌ كمتري‌ در دروس‌ عاليه‌ حوزه‌ (درس‌ خارج) حضور يابند.

ما نيز با توجه‌ به‌ مفيد بودن‌ اين‌ شيوه، در سايه‌ توجهات‌ حضرت‌ ولي‌عصر(عج) مباحثي‌ را در قالب‌ اين‌ سبك‌ آغاز مي‌كنيم.

شاخه‌اي‌ از مباحث‌ فلسفي‌ كه‌ از اهميت‌ ويژه‌اي‌ برخوردار بوده‌ و در اين‌ عصر به‌عنوان‌ مادر مسائل‌ فلسفي‌ محسوب‌ مي‌شود، موضوع‌ معرفت‌شناسي‌ است. بطوري‌ كه‌ اقبال‌ متفكرين‌ عصر حاضر و برخورد جد‌ي‌ و بررسي‌ نقادانه‌ و نيز بيان‌ نظرات‌ مختلف‌ نسبت‌ به‌ اين‌ مسئله، بيش‌ از گذشته‌ مشهود است. بنابراين‌ و با توجه‌ به‌ نقش‌ مهمي‌ كه‌ حل‌ اين‌ مسئله‌ در ساير مسائل‌ فلسفي، مخصوصاً‌ در معرفت‌ ديني‌ دارد، بر آن‌ شديم‌ كه‌ در بين‌ مباحث‌ مختلف، مسئله‌ معرفت‌شناسي‌ - كه‌ منطقاً‌ بر ديگر مباحث‌ فلسفي‌ مقدم‌ و مورد اهتمام‌ متفكرين‌ امروز نيز است‌ - را انتخاب‌ و مورد بحث‌ و بررسي‌ قرار دهيم.

بااميد به‌ اينكه، خداي‌ متعال‌ خير و صلاح‌ در امور را به‌ ما الهام‌ و ما را در گام‌ نهادن‌ در راه‌ خويش، موفق‌ نمايد.

 ‌لگن‌هاوزن:

معرفت‌شناسي‌ به‌عنوان‌ يكي‌ از قديمي‌ترين‌ مباحث‌ فلسفي، به‌همراه‌ مابعدالطبيعه، فلسفه‌ طبيعي، فلسفه‌ اخلاق‌ و فلسفه‌ سياسي‌ در يونان‌ باستان‌ به‌وجود آمده‌ است، و مراد از آن، مجموعه‌ موضوعاتي‌ است‌ كه‌ در مورد شرائط‌ و انواع‌ علم‌ يا معرفت‌ به‌ بحث‌ مي‌پردازد.

واژه‌ معرفت‌شناسي، ترجمه‌ اپيستمولوژي‌(Epistemology) بوده‌ كه‌ آن‌ نيز از كلمة‌episteme) ) در لغت‌ و زبان‌ يوناني، اخذ شده‌ است. كلمه‌"episteme" را در زبان‌ انگليسي‌ به‌"Knowledge" و در زبان‌ عربي‌ به‌ «علم»، ترجمه‌ كرده‌اند.

توجه‌ دقيق‌ به‌ واژة‌ اپيستمي‌(episteme) و موارد كاربرد آن، اختلاف‌ آن‌ را با كلمه‌Knowledge" " در زبان‌ انگليسي‌ آشكار مي‌سازد. مثلاً‌ علم‌ و معرفت‌ به‌ جزئيات‌ - مانند علم‌ به‌ كليات‌ - مدلول‌ كلمه‌"Knowledge" است‌ و لكن‌ در يونان‌ باستان، واژه‌"episteme" فقط‌ در مورد علوم‌ كلي‌ استعمال‌ مي‌شده‌ است. بدين‌ جهت‌ اطلاق‌ اپيستمي‌(episteme) بر معرفت‌ به‌ اين‌ قاعده‌ كلي‌ كه: «اصل‌ همة‌ اشيأ آب‌ است»، مُجاز بوده‌ ولي‌ معرفت‌ به‌وجود گُلِ‌ مصنوعي‌ خاص‌ و جزئي‌ در روي‌ ميز معين، اپيستمي‌(episteme) ناميده‌ نمي‌شده‌ است، گرچه‌ در زبان‌ انگليسي‌ استعمال‌ كلمه‌Knowledge" " در مورد آن‌ صحيح‌ است.

از طرف‌ ديگر وجود اختلاف‌ نظر در باب‌ اصل‌ طبيعت، اصول‌ اخلاقي‌ و موارد ديگر، بين‌ فلاسفة‌ قبل‌ از سقراط، موجب‌ شده‌ است‌ تا عده‌اي‌ (مانند پيرهون) وصول‌ به‌ حقيقت‌ را ناممكن‌ دانسته‌ و ادعاي‌ شكاكيت‌ و لاادري‌گري‌ كنند. در ساية‌ چنين‌ تفكري‌ است‌ كه‌ محوريت‌ انسان‌ در صحت‌ و سقم‌ علوم‌ او، مدعاي‌ پرتوگراس‌ و ساير سوفيست‌ها واقع‌ شده‌ بود.

سقراط‌ كه‌ چنين‌ تفكر باطلي‌ را بر نتافته‌ بود، از اين‌ عده‌ كه‌ مدعي‌ اپيستمي‌ (علم) بودند مطالبه‌ دليل‌ كرده‌ است‌ زيرا ارائه‌ تعريف‌ دقيق‌ و بيان‌ ادله، از لوازم‌ ادعاي‌ داشتن‌ اپيستمي‌ (episteme) بوده‌ است.

نيز لغت‌"techne" كه‌ در زبان‌ انگليسي‌ به‌ تكنولوژي‌(Technology) ترجمه‌ شده، نزد سقراط‌ و افلاطون، در كنار واژه‌ اپيستمي‌(episteme) مطرح‌ بوده‌ و بر علم‌ به‌ فنون‌ و مهارتها - مانند داشتن‌ مهارت‌ اسب‌ سواري‌ - اطلاق‌ مي‌شده‌ است.

جهان‌ ديني‌ نيز از تأثير مباحث‌ علم‌ در امان‌ نبوده‌ است‌ بطوري‌ كه‌ ورود مباحث‌ علم‌ به‌ ميان‌ متفكران‌ مذهبي‌ مسيحي‌ و مسلمان‌ به‌ صورت‌ پرسش‌ و استفسار از كيفيت‌ علم‌ به‌ خداوند ظهور كرده‌ است.

بيان‌ ضابطه‌ دقيق‌ اپيستمي‌(episteme) و تمايز آن‌ با دُكسا (Doxa)(كه‌ در انگليسي‌ به‌ «Openion» و در عربي‌ به‌ «ظن‌ و گمان» ترجمه‌ مي‌شود) مورد اهتمام‌ فلاسفه‌ يونان‌ قرار گرفته‌ است.

موارد استعمال‌ واژة‌ علم‌ در منطق‌ و فلسفة‌ اسلامي‌ قريب‌ به‌ كاربرد واژه‌ اپيستمي‌episteme) ) در يونان‌ باستان‌ است‌ ولكن‌ اين‌ كلمه‌ در غرب‌ دستخوش‌ دگرگوني‌ شده‌ است. علم‌ به‌ جزئيات‌ مورد اهتمام‌ آكويناس، سقراط‌ و افلاطون‌ نبوده‌ به‌ طوري‌ كه‌ افلاطون، معرفت‌ به‌ جزئيات‌ را ناممكن‌ مي‌دانسته‌ است. در حالي‌ كه‌ معادل‌ واژة‌ اپيستمي‌ در غرب‌ شامل‌ جزئيات‌ مي‌شود. يافتن‌ سر‌ اينكه‌ به‌ چه‌ دليلي‌ اپيستمولوژي‌ در غرب، شامل‌ معرفت‌ به‌ جزئيات‌ مي‌شود، بسيار دشوار و محتاج‌ به‌ بررسي‌ تفصيلي‌ تاريخچة‌ تطور و رشد معرفت‌شناسي‌ در غرب‌ است، آنچه‌ اجمالاً‌ مي‌توان‌ به‌ عنوان‌ وجهي‌ براي‌ اين‌ امر بيان‌ كرد، ظهور «فرانسيس‌ بيكن» در اواخر قرن‌ شانزدهم‌ ميلادي‌ در انگلستان‌ است.

او بر خلاف‌ ارسطو، ارائة‌ برهان‌ را ميزان‌ علم‌ از غير آن‌ ندانسته‌ است‌ بلكه‌ تأثير در پيشرفت‌ و راحتي‌ زندگي، ملاك‌ علم‌ در نظر او بوده‌ است، و بدين‌ ترتيب‌ بذر «آمپري‌ سيسم» كه‌ در زمين‌ تفكر فلسفي‌ غرب‌ افشانده‌ شده‌ بود جوانه‌ زد و ادراك‌ حسي‌ - كه‌ زماني‌ شايستگي‌ ورود به‌ ميدان‌ نوراني‌ علم‌ را نداشته‌ است‌ - صدرنشين‌ و منشأ و منبع‌ اصلي‌ تمام‌ معارف‌ و علوم‌ بشري‌ تلقي‌ شد، به‌ طوري‌ كه‌ اين‌ تفكر هنوز حاكميت‌ خود را حفظ‌ كرده‌ است.

 ‌ملكيان:

در مورد تفاوتهاي‌ معرفت‌شناسي‌ يونان‌ باستان‌ با معرفت‌شناسي‌ جديد در غرب‌ به‌ دو نكتة‌ زير اشاره‌ مي‌شود:

به‌ سبب‌ تأثر از روحيه‌ تجربه‌گرايي، معرفتي‌ كه‌ مورد اهتمام‌ معرفت‌شناسي‌ جديد بوده‌ و از آن‌ سخن‌ مي‌گويد، معرفت‌ و ادراك‌ حسي‌(Perseption) است، يعني‌ چون‌ نقطه‌ آغاز و منبع‌ معرفت‌ بشر، ادراك‌ حسي‌(perseption) است، بحث‌ اصلي‌ معرفت‌شناسي‌ جديد بررسي‌ واقع‌ نموني‌ و كاشفيت‌ از واقع‌ ادراك‌ حسي‌ است.

در حالي‌ كه‌ در نظر معرفت‌شناسان‌ يونان‌ باستان‌ - مانند افلاطون‌ - ادراك‌ حسي، در حصول‌ معرفت‌ و علم، هيچ‌گونه‌ ارزشي‌ نداشته‌ و متاعي‌ است‌ كه‌ دربازار ظنون‌ و گمان‌ مورد تعامل‌ واقع‌ مي‌شود و با آن‌ فقط‌ مي‌توان‌ «دُكسا» (يعني‌ ظن، كه‌ معادل‌ دقيق‌ انگليسي‌ آن‌openion است) ابتياع‌ كرد. و به‌ فرض‌ توجه‌ به‌ آن، تنها به‌ عنوان‌ يك‌ راه‌ غير مهم‌ در كسب‌ معرفت‌ تلقي‌ شده‌ بطوري‌كه‌ نمي‌توان‌ كاخ‌ معرفتي‌ را بر پايه‌ آن‌ بنا كرد.

تفاوت‌ ديگر اين‌است‌ كه: معرفت‌شناسان‌ قديم، به‌ فهم‌ عادي‌ و متعارف‌ كه‌ بشر در زندگي‌ عادي‌ خود با هم‌ تعاطي‌ مي‌كنند(Common sense) وقعي‌ نمي‌گذاشتند بلكه‌ در پيرامون‌ مسائلي‌ كه‌ فراتر از فهم‌ عادي‌ بوده‌ است‌ سخن‌ مي‌گفته‌اند. بيان‌ اين‌ قاعده‌ كه‌ «اصل‌ همه‌ چيز آب‌ است» و سخن‌ هراكليتوس‌ كه‌ «همه‌ چيز در حركت‌ است» و همچنين‌ سخن‌ پارمنيدس‌ و زنون‌ كه‌ «هيچ‌ چيز در حركت‌ نيست»، سخناني‌ فراتر از فهم‌ عادي‌ است‌ و نزاع‌ معرفت‌شناسي‌ قديم‌ بر سر اين‌ بوده‌ است‌ كه‌ آيا اين‌ گونه‌ اعتقادات، مطابق‌ با واقع‌ هستند يا نه؟

اما در معرفت‌شناسي‌ جديد، قضاياي‌ جزئيه‌ و متعارف‌ در كنار قضاياي‌ كلي‌ و دور از فهم‌ عادي‌ نشسته‌ و به‌ يكسان‌ مورد محاكمه‌ عقل‌ واقع‌ مي‌شوند. اهميت‌ پرسش‌ از تطابق‌ با واقعِ‌ قضية: «اين‌ غذا شور است» يا «اين‌ شيء سنگينتر از فلان‌ شيء است» - كه‌ در محدوده‌ دانش‌ مشاع‌ و مشترك‌ بشر است‌ - كمتر از اهميت‌ پرسش‌ از تطابق‌ با واقعِ‌ قضيه‌ كلي‌ «همة‌ اشيأ در حركتند» نيست.

به‌ مناسبت‌ نكته‌ فوق، در مورد فهم‌ عادي‌(Common Sense) بايد گفت: تنسيق‌ و ظابطه‌مند ساختن‌ فهم‌ عادي‌ و متعارف‌ و تمايز آن‌ از فهم‌هايي‌ كه‌ فراتر از فهم‌ عادي‌اند بسي‌ دشوار است‌ و آنچه‌ كه‌ به‌ طور اجمال‌ مي‌توان‌ گفت‌ اين‌ كه‌ هر فهمي‌ كه‌ بشر، بدون‌ تدقيقات‌ آكادميك‌ و دانشگاهي‌ به‌ آن‌ دست‌ مي‌يابد، فهم‌ عادي‌ است. به‌ عنوان‌ مثال‌ وجود افراد ديگر يا عدم‌ ثبوت‌ شعور براي‌ جمادات‌ يا وجود خورشيد و يا برخاستن‌ صدا از برخورد دو شيء، در محدودة‌ فهم‌ متعارف‌ و مورد اعتقاد همة‌ انسانهاست‌ و گويا مفروضات‌ بدون‌ دليل‌ همة‌ انسانهاي‌ عادي‌ به‌ شمار مي‌رود.

يكي‌ از مباحث‌ مهمي‌ كه‌ در «فلسفة‌ فلسفه» مطرح‌ است، محق‌ و مجاز بودن‌ فلسفه‌ در گام‌ نهادن‌ به‌ محدودة‌ فراتر از فهم‌ عادي‌ است. آيا ابراز نظريه‌ حركت‌ جوهري‌ كه‌ فهم‌ عادي، توان‌ بر تابيدن‌ آن‌ را ندارد، حق‌ فلسفه‌ است‌ يا اين‌ كه، تلازم‌ با فهم‌ عادي‌ و هم‌ عنان‌ بودن‌ با آن‌ وظيفة‌ فلسفه‌ است؟

بحث‌ و بررسي‌ معرفت‌شناسي‌ در فلسفه‌ غرب، مقتضي‌ شناخت‌ فلسفه‌ غرب‌ و شناخت‌ مقابلات‌ آن‌ است.

در اين‌ مورد بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ فلسفه‌ در جهان‌ داراي‌ دو خاستگاه‌ است:

-1 يك‌ خاستگاه‌ فلسفه، يونان‌ و روم‌ و تا حد‌ي‌ مصر قديم‌ است.

-2 خاستگاه‌ ديگر فلسفه، هند و چين‌ قديم‌ است.

بر اين‌ اساس‌ مراد از فلسفه‌ غرب، نظامها و مكاتب‌ فلسفي‌اند كه‌ خاستگاه‌ آنها يونان‌ و روم‌ و مصر قديم‌ است‌ و مراد از فلسفه‌ شرق، فلسفه‌هايي‌اند كه‌ خاستگاه‌ آنها هند و چين‌ قديم‌ است.

با لحاظ‌ اين‌ نكته‌ كه‌ هر فلسفه‌اي‌ كه‌ متأثر از يونان‌ و روم‌ بوده، به‌ عنوان‌ فلسفه‌ غرب‌ تلقي‌ مي‌شود، آنچه‌ كه‌ به‌ نام‌ فلسفه‌ اسلامي‌ خوانده‌ مي‌شود، خود نوعي‌ از فلسفه‌ غرب‌ به‌ شمار مي‌رود اما نه‌ به‌ اين‌ معني‌ كه‌ مقلد يونان‌ و روم‌ بوده‌ و هيچ‌ منشأ و منبع‌ ديگري‌ ندارد، بلكه‌ مراد حيثيت‌ تأثر انكارناپذير فلسفة‌ اسلامي‌ از يونان‌ و روم، است.

بنابراين، معرفت‌شناسي‌ در فلسفه‌ غرب، مانند ديگر شاخه‌هاي‌ فلسفه‌ غرب، برخاسته‌ از يونان‌ و روم‌ قديم‌ و متأثر از آن‌ است، كما اينكه‌ فلسفة‌ شرق‌ نيز مقتضي‌ نوع‌ خاصي‌ از معرفت‌شناسي‌ متناسب‌ با خود است‌ به‌ طوري‌ كه‌ مسائل‌ مطروحه‌ در آن، غير از مسايل‌ مورد بحث‌ در معرفت‌شناسي‌ غرب‌ است.

 ‌فياضي:

توجه‌ اجمالي‌ به‌ سه‌ نكته، در فهم‌ معرفت‌شناسي‌ در فلسفة‌ اسلامي‌ مفيد است:

نكتة‌ اول: موضوع‌ معرفت‌شناسي‌ در فلسفه‌ اسلامي، علم‌ و معرفت‌ است، و در ميان‌ اطلاقات‌ متعدد واژة‌ علم، عامترين‌ معناي‌ آن‌ كه‌ مقسم‌ علم‌ حصولي‌ (علم‌ با واسطه) و علم‌ حضوري‌ (علم‌ بي‌واسطه) ناميده‌ مي‌شود مقصود است.

نكتة‌ دوم: كاخ‌ معرفتي‌ در فلسفة‌ اسلامي‌ مبتني‌ بر پايه‌هاي‌ سستِ‌ پيش‌فرضهاي‌ بي‌دليل‌ نيست‌ تا همانند بيت‌ عنكبوت، داراي‌ وهن‌ باشد، بلكه‌ «يقين‌بالمعني‌الأخص»، بناي‌ رفيع‌ فلسفة‌ اسلامي‌ را بر دوش‌ خود حمل‌ مي‌نمايد.

فهم‌ جازمانه‌ به‌ صدق‌ قضيه‌ از راه‌ خاص‌ آن، كه‌ يقين‌ بالمعني‌ الأ‌خص‌ ناميده‌ شده‌ و در مقابل‌ جهل‌ مركب‌ و تقليد مي‌باشد به‌ دو قسم‌ بديهي‌ و نظري‌ منشعب‌ مي‌شود و چنين‌ يقيني‌ كه‌ احتمال‌ كذب‌ در آن‌ مستحيل‌ است، پايگاه‌ معرفت‌ در معرفت‌شناسي‌ اسلامي‌ را تشكيل‌ مي‌دهد.

نكتة‌ سوم: استحصال‌ يقين، مورد اهتمام‌ معرفت‌شناسي‌ اسلامي‌ و فلسفة‌ اسلامي‌ است‌ ولي‌ رعايت‌ فهم‌ عادي‌ و متعارف‌ بشر، در اظهار يك‌ نظرية‌ فلسفي، اهميتي‌ نداشته‌ و كاملاً‌ مطرود است، به‌ طوري‌ كه‌ عرف، هيچ‌ جايگاهي‌ در معرفت‌شناسي‌ و فلسفة‌ اسلامي‌ ندارد.

با توجه‌ به‌ اين‌ امر كه‌ مسايل‌ فلسفي‌ به‌ وسيله‌ برهان، تبيين‌ و اثبات‌ مي‌شوند واضح‌ است‌ كه‌ مشهورات‌ و مقبولات‌ كه‌ مبادي‌ قياسات‌ خطابي‌ و جدلي‌اند، ارزشي‌ در اين‌ مباحث‌ نداشته‌ و منحصراً‌ يقينيات‌ به‌ عنوان‌ مبادي‌ برهان، در اثبات‌ مسائل‌ فلسفي‌ كاربرد خواهند داشت.

 ‌استاد مصباح:

از آنچه‌ بيان‌ شد، رواج‌ استعمال‌ و اطلاق‌ واژة‌ اپيستمي‌ بر معرفتهاي‌ غيرمتعارف‌ بشر و عدم‌ اطلاق‌ آن‌ بر اطلاعات‌ عادي‌ و متعارف‌ در يونان‌ باستان، بدست‌ آمد، ولكن‌ بايد توجه‌ كرد كه‌ معرفتهايي‌ مانند: «همه‌ چيز در حركت‌ است» يا «اصل‌ عالم‌ از آب‌ است»، داخل‌ در حوزه‌ مباحث‌ فلسفي‌ بوده‌ و مورد بحث‌ در معرفت‌شناسي‌ نيست‌ زيرا موضوع‌ معرفت‌شناسي، علم‌ و شناخت‌ است‌ و واقعيت‌ خارجي‌ مورد اعتناي‌ معرفت‌شناس‌ نمي‌باشد.

آنچه‌ در اين‌ مقام‌ ضروري‌ است، بررسي‌ رشد و تحول‌ و تاريخچه‌ اپيستمولوژي‌ در مباحث‌ معرفت‌شناسي‌ است‌ و بحث‌ از موارد استعمال‌ واژة‌ اپيستمي‌ چندان‌ ضرورتي‌ ندارد.

همچنين، ذكر اين‌ امر كه‌ توجه‌ دانشمندان‌ در يونان‌ باستان‌ بر طبيعت‌ متمركز بوده‌ است‌ و با ظهور مسيحيت، به‌ دين‌ و مسائل‌ ماورأطبيعت‌ توجه‌ زيادي‌ مي‌شده‌ و بالاخره‌ با پيدايش‌ پديدة‌ رنسانس‌ توجه‌ دانشمندان‌ دوباره‌ به‌ طبيعت‌ معطوف‌ شده‌ است، بيان‌ تاريخچه‌ و سير تحول‌ معرفت‌شناسي‌ نيست، بلكه‌ بيان‌ اين‌ امر است‌ كه‌ بشريت، در هر عصر، تحت‌ تأثير عوامل‌ مختلف‌ اجتماعي، ديني، اقتصادي‌ و... سلسلة‌ خاصي‌ از مسائل‌ را در حوزة‌ معرفت‌ خود قرار مي‌دهد. لذا بحث‌ در مورد سير تحول‌ اپيستمولوژي‌ به‌ عنوان‌ علم‌ مستقلي‌ كه‌ معرفت‌ و علم‌ بشر را - قطع‌ نظر از متعلق‌ معرفت‌ كه‌ طبيعت‌ است‌ يا ماورأطبيعت، سياست‌ است‌ يا اخلاق‌ و... - مورد كاوش‌ قرار مي‌دهد، از مباحث‌ بيان‌ شده‌ توسط‌ دوستان‌ قابل‌ استحصال‌ نيست.

اهميت‌ توجه‌ به‌ اين‌ نكته‌ بر محققين‌ پوشيده‌ نيست‌ كه‌ مسائلي‌ از قبيل: رويكرد علمأ به‌ معرفتهاي‌ غيرمتعارف‌ در يونان‌ باستان‌ و به‌ تبع‌ آن‌ ارزش‌ نهادن‌ به‌ ادراكات‌ عقلي‌ و عدم‌ توجه‌ به‌ ادراكات‌ حسي، و همچنين‌ متوجه‌ ساختن‌ فهم‌ بشر به‌ سوي‌ ماورأ طبيعت‌ و دين‌ با پيدايش‌ مسيحيت، و به‌ تبع‌ آن‌ اهميت‌ دادن‌ به‌ معرفتهاي‌ وحياني، و در نهايت‌ اقبال‌ دانشمندان‌ به‌ كشف‌ عالم‌ ماده‌ و طبيعت‌ با ظهور رنسانس‌ كه‌ مستلزم‌ ارزش‌گذاري‌ به‌ ادراكات‌ حسي‌ و سلب‌ اهميت‌ از ادراكات‌ عقلي‌ بوده‌ است، موجب‌ اين‌ خطاي‌ فاحش‌ يعني‌ تقييد و حصر موضوع‌ معرفت‌شناسي‌ به‌ ادراكات‌ عقلاني‌ يا ادراكات‌ وحياني‌ و يا ادراكات‌ حسي‌ نخواهد بود.

گرايشهاي‌ مختلف‌ علمأ و دانشمندان‌ به‌ سوي‌ معارف‌ خاص، تحت‌ تأثير انگيزه‌هاي‌ متفاوت‌ در هر عصر، نبايد سبب‌ شود كه‌ ما در خامة‌ خود، معرفت‌شناسي‌ را به‌ بررسي‌ ادراكات‌ خاصي‌ محدود سازيم.

به‌نظر ما، موضوع‌ معرفت‌شناسي، «علم‌ به‌ معناي‌ عام‌ آن» است‌ و همان‌ طور كه‌ در حوزة‌ معرفت‌شناسي‌ در فلسفة‌ اسلامي، مطلق‌ علم‌ (كه‌ مقسم‌ علم‌ حصولي‌ و علم‌ حضوري‌ است) به‌ عنوان‌ موضوع‌ آن‌ مورد بررسي‌ واقع‌ شده‌ و احكام‌ مختلف‌ آن‌ بيان‌ مي‌شود، اقتضأ منطقي‌ سير بحث‌ در معرفت‌شناسي‌ به‌ عنوان‌ علم‌ مستقل‌ كه‌ علم‌ و معرفت‌ را مورد كاوش‌ قرار مي‌دهد نيز عدم‌ تقييد است.

توجه‌ به‌ اين‌ نكته‌ مفيد است‌ كه‌ در فرهنگ‌ ما واژة‌ علم، صلاحيت‌ موضوعيت‌ براي‌ مباحث‌ وسيع‌ معرفت‌شناسي‌ را واجد است‌ كما اينكه‌ در قرآن‌ لغت‌ علم‌ به‌ معناي‌ علم‌ حضوري، علم‌ حصولي، حسي‌ و عقلي، و علم‌ وحياني‌ به‌ كار رفته‌ ولكن‌ واژة‌ «اپيستمي» و واژة‌ «اپيستمولوژي» وافي‌ به‌ مقصود نبوده‌ و از اين‌ جهت‌ داراي‌ نقصند.

 ‌لگن‌هاوزن:

يكي‌ از نكات‌ قابل‌ توجه‌ در مورد معرفت‌شناسي‌ اين‌ است‌ كه‌ در طول‌ تاريخ‌ فلسفه، بحث‌ در مورد معرفت‌شناسي‌ هميشه‌ همراه‌ با بحث‌ سياسي‌ بوده‌ است. به‌ عنوان‌ مثال‌ افلاطون‌ در يونان‌ باستان، به‌ عنوان‌ يك‌ فرد سياسي، اين‌ اشكال‌ را درمورد حاكمان‌ آتن‌ مطرح‌ كرد كه‌ شما چون‌ «علم» نداريد حق‌ حكومت‌ نيز نداريد و فقط‌ حكيمان‌ شايستگي‌ حكومت‌ دارند. يا «بيكن» كه‌ معيار ديگري‌ براي‌ تحصيل‌ معرفت‌ و علم‌ ارائه‌ داده‌ بود در زندگي‌ اجتماعي‌ خود، يك‌ شخص‌ فعال‌ سياسي‌ بوده‌ است. همچنين‌ در اين‌ عصر- كه‌ بحمدا حكومت‌ اسلامي‌ در ايران‌ تشكيل‌ شده‌ - اشكال‌ اين‌ است‌ كه‌ روحانيون، علم‌ حكومت‌داري‌ ندارند. در غرب‌ نيز، با طرح‌ مسئله‌ صحت‌ تفكيك‌ علوم‌ انساني‌ از علوم‌ طبيعي‌ و عدم‌ آن، عده‌اي‌ حكومت‌ را حق‌ انحصاري‌ كساني‌ مي‌دانند كه‌ علم‌ سياست‌ آموخته‌ باشند.

در عصر ظهور پيامبر اكرم9 نيز در مقام‌ مقابله‌ با مشركين‌ و كفار، خداوند در قرآن‌ مي‌فرمايد: شما نمي‌دانيد و خداوند مي‌داند.

بررسي‌ اين‌ موارد، آشكار مي‌سازد كه‌ هميشه‌ مباحث‌ معرفت‌شناسي، همراه‌ با مباحث‌ و اغراض‌ سياسي‌ بوده‌ است‌ به‌ طوري‌ كه‌ فلاسفه‌ عصر حاضر در غرب، در بررسي‌ هر نظرية‌ معرفت‌شناسانه، به‌ دنبال‌ آنند كه‌ بيابند چه‌ قدرت‌ و غرض‌ سياسي‌ در وراي‌ آن‌ نظريه‌ مخفي‌ شده‌ است.

بنابراين، به‌ سبب‌ عوامل‌ فوق‌ و نيز به‌ منظور داشتن‌ فلسفه‌ صحيح‌ و اعتقادات‌ خلل‌ناپذير، طرح‌ مباحث‌ معرفت‌شناسي‌ از اهميت‌ ويژه‌اي‌ برخوردار است.

 ‌ملكيان:

براي‌ پي‌ بردن‌ به‌ اهميت‌ معرفت‌شناسي‌ بايد به‌ اين‌ نكته‌ توجه‌ كرد كه:

ميان‌ فلاسفة‌ قاره‌اي‌ اروپا(Continental Philosophy) يعني‌ آلمان، فرانسه‌ و ايتاليا از يك‌ طرف‌ و فلاسفه‌ جزيره‌ انگليس‌ و آمريكا از طرف‌ ديگر درباره‌ علوم‌ انساني‌ و علوم‌ طبيعي، اختلاف‌ نظر وجود دارد.

فلاسفه‌ بر‌ اروپا معتقدند كه‌ علوم‌ طبيعي‌ مانند فيزيك، شيمي‌ و... فارغ‌ از ايدئولوژي‌ و جهان‌بيني‌ (جهان‌بيني‌ به‌ معناي‌ رايج‌ در ميان‌ فلاسفه‌ آلمان‌ مقصود است‌ نه‌ به‌ معنايي‌ كه‌ امروزه‌ در ادبيات‌ ما متداول‌ است) مي‌باشند، يعني‌ مسلمان‌ و مسيحي‌ و... بودن، دخالتي‌ در كشف‌ طبيعت‌ و قوانين‌ آن‌ ندارد و بدين‌جهت‌ تفاوت‌ ايدئولوژي‌ مانع‌ اتفاق‌رأي، عالمان‌ علوم‌ طبيعي‌ نيست.

اما اين‌ فراغت‌ بال‌ و عدم‌ دخالت‌ ايدئولوژي‌ و جهان‌بيني‌ خاص، در علوم‌ انساني‌ موجود نيست‌ بلكه‌ اظهار نظريه‌اي‌ خاص‌ در اقتصاد، جامعه‌شناسي، انسان‌شناسي‌ و... تابع‌ نوع‌ ايدئولوژي‌ و جهان‌ بيني‌ صاحب‌ نظريه‌ است.

در مقابل‌ اين‌ نظريه‌ اعتقاد فلاسفة‌ انگليس‌ و آمريكا اين‌ است‌ كه‌ هيچ‌ تفاوت‌ ماهوي‌ بين‌ علوم‌ انساني‌ و علوم‌ طبيعي‌ وجود ندارد و همان‌طور كه‌ در علوم‌ طبيعي‌ مي‌توان‌ فارغ‌ از ايدئولوژي‌ و جهان‌بيني، در پي‌ كشف‌ طبيعت‌ بود، در بررسي‌ مسائل‌ علوم‌ انساني‌ نيز عقل‌ انسان‌ كاملاً‌ از بندهاي‌ اسارت‌ ايدئولوژي‌ و جهان‌بيني‌ آزاد است.

به‌ هر حال‌ يافتن‌ نظريه‌ صحيح‌ در اين‌ مسئله‌ و بررسي‌ اينكه‌ اُبجكتيويتي‌(Objectivity) و فراغت‌ بال‌ از ايدئولوژي‌ و جهان‌بيني، در علوم‌ انساني‌ متصور است‌ يا نه، تابع‌ حل‌ بعضي‌ از مسائل‌ معرفت‌شناسي‌ است، و اين‌ امر نيز از سويي‌ ديگر، اهميت‌ مباحث‌ معرفت‌شناسي‌ را جلوه‌گر مي‌سازد.

مسئله‌ ديگر اينكه‌ فرق‌ ننهادن‌ ميان‌ معرفت‌شناسي‌ و دو علم‌ ديگر يعني‌ روان‌شناسي‌ ادراك‌ و وجودشناسي‌ علم‌ و معرفت، خسارت‌ جبران‌ناپذيري‌ را در پي‌ داشته‌ و موجب‌ خلط‌ مباحث‌ سه‌ علم‌ و عدم‌ دقت‌ در زمينه‌ بررسي‌ مسائل‌ آنها خواهد شد. لذا ذكر فرقهاي‌ اين‌ سه‌ علم‌ ضروري‌ مي‌نمايد:

-1 روان‌شناسي‌ ادراك‌ اين‌ موضوع‌ را مورد كاوش‌ قرار داده‌ كه‌ چه‌ كنش‌ و واكنش‌هايي‌ در محدودة‌ ذهن‌ و نفس‌ انسان‌ رخ‌ مي‌دهند تا منجر به‌ پديده‌اي‌ به‌ نام‌ «ادراك» شوند.

يعني‌ همان‌طور كه‌ براي‌ حصول‌ پديده‌هاي‌ به‌ نام‌ عشق، محبت، دشمني، نفرت، خشم، اندوه‌ و... تحقق‌ فعل‌ و انفعالاتي‌ در قلمرو روح‌ انسان‌ ضروري‌ است، براي‌ حصول‌ ادراك‌ و معرفت‌ نيز، وقوع‌ كنش‌ و واكنشهايي‌ مقدم‌ بر آن، لازم‌ است. چنين‌ كنشها و واكنشها كه‌ علت‌ حصول‌ پديدة‌ ادراك‌ در نفس‌ انسان‌ به‌ شمار مي‌روند، موضوع‌ بحث‌ و بررسي‌ روان‌شناسي‌ ادراك‌ را تشكيل‌ مي‌دهند.

-2 انتولوژي‌ يا وجودشناسي‌ علم‌ نيز متكفل‌ پاسخ‌ به‌ پرسش‌ از ماديت‌ يا تجرد ادراك‌ و معرفت، جوهريت‌ يا عرضيت‌ آن‌ و... است. اين‌ علم‌ روشن‌ مي‌كند كه‌ معرفت‌ و علم‌ در صورت‌ عَرَض‌ بودن، داخل‌ در چه‌ مقوله‌اي‌ بوده‌ و چه‌ نوعي‌ از جواهر توان‌ به‌ دوش‌ كشيدن‌ آن‌ را دارند.

-3 مباحث‌ مطروحه‌ در دو علم‌ فوق، بيگانه‌ و غيرمرتبط‌ با مباحث‌ معرفت‌شناسي‌اند، گرچه‌ توقف‌ حل‌ بعضي‌ از مسائل‌ معرفت‌شناسي‌ بر مسائل‌ آن‌ دو علم، موجب‌ ارتباط‌ بين‌ اين‌ سه‌ علم‌ مي‌شود ولي‌ بديهي‌ است‌ هيچ‌گاه‌ ارتباط‌ بين‌ دو علم‌ فيزيك‌ و رياضيات‌ موجب‌ وحدت‌ آن‌ دو علم‌ نيست. به‌ عبارت‌ ديگر معرفت‌شناسي‌ نه‌ موظف‌ به‌ تبيين‌ انواع‌ فعل‌ و انفعالات‌ براي‌ حصول‌ ادراك‌ بوده‌ و نه‌ در مقام‌ بيان‌ تجرد يا ماديت، جوهريت‌ و يا عرضيت‌ ادراك‌ حاصل‌ شده‌ است. هدف‌ و مسئله‌ اصلي‌ او اين‌ است‌ كه: آيا علوم‌ ما مطابق‌ با واقع‌ هستند يا نه؟ چه‌ شروطي‌ لازم‌ است‌ تا علمي، دست‌ نفس‌ را گرفته‌ و او را به‌ واقع‌ و حقيقت‌ برساند كه‌ با فقدان‌ آن‌ شروط‌ بصيرت‌ نفس‌ از بين‌ رفته‌ و او چشم‌ واقع‌بين‌ نخواهد داشت؟ اكثر كلام‌ قدماي‌ ما در مورد ادراك، در پيرامون‌ روان‌شناسي‌ ادراك‌ و انتولوژي‌ علم‌ است‌ نه‌ معرفت‌شناسي. بديهي‌ است‌ توجه‌ به‌ فرقهاي‌ بيان‌ شده‌ موجب‌ مصونيت‌ از سقوط‌ در ورطه‌ خلط‌ بين‌ مباحث‌ خواهد شد.

به‌طوركلي‌ معرفت‌شناسي‌ دو اصطلاح‌ دارد: معرفت‌شناسي‌ به‌ معناي‌ عام‌ و معرفت‌شناسي‌ به‌ معنا خاص.

بحث‌ از علم‌ از آن‌ حيث‌ كه‌ علم‌ است‌ در محدوده‌ معرفت‌شناسي‌ به‌ معناي‌ عام‌ است‌ و مراد ما نيز از معرفت‌شناسي‌ در اين‌ سلسله‌ مباحث، همين‌ معني‌ است. در مورد اين‌ معني‌ از معرفت‌شناسي، سه‌ اصطلاح‌ گناستولوژي‌ «gnostology» و اپيستمولوژي‌ «epistemology» وTheory » «of Knowledge به‌ كار مي‌روند به‌ طوري‌ كه‌ در طول‌ زمان، هر يك‌ از اين‌ سه‌ اصطلاح‌ ناسخ‌ اصطلاح‌ قبلي‌ بوده‌ است. يعني‌ تا اوايل‌ قرن‌ بيستم‌ اصطلاح‌ گناستولوژي‌ و سپس‌ واژة‌ اپيستمولوژي‌ و در سه‌ دهة‌ اخير، تعبيرTheory of Knowledge استعمال‌ مي‌شود.

در مقابل، بحث‌ از يك‌ علم‌ از آن‌ جهت‌ كه‌ علم‌ خاصي‌ است‌ مربوط‌ به‌ معرفت‌شناسي‌ به‌ معناي‌ خاص‌ است. روشن‌ است‌ كه‌ هر علم‌ خاص‌ علاوه‌ بر دارا بودن‌ ويژگيهاي‌ علم‌ - از آن‌ حيث‌ كه‌ علم‌ است‌ - واجد ويژگيهاي‌ اختصاصي‌ نيز است. بررسي‌ اين‌ ويژگيهاي‌ خاص‌ علوم‌ مختلف‌ سبب‌ تحقق‌ مباحث‌ جديدي‌ به‌ نام‌ فلسفة‌ علوم‌ شده‌ كه‌ در واقع‌ همان‌ معرفت‌شناسي‌ به‌ معناي‌ خاص‌ است.

مثلاً‌ بررسي‌ مباحث‌ روان‌شناسي‌ - نه‌ از آن‌ جهت‌ كه‌ علم‌ و شناخت‌ و معرفت‌ است‌ بلكه‌ از آن‌ حيث‌ كه‌ نوع‌ خاصي‌ از شناخت‌ بوده‌ و در مقام‌ بررسي‌ روان‌ انسان‌ است‌ - به‌ عهده‌ فلسفة‌ روان‌شناسي‌ قرارداد و داخل‌ در معرفت‌شناسي‌ به‌ معناي‌ خاص‌ است.

همچنين‌ بحث‌ از ارزشهاي‌ اخلاقي‌ از آن‌ جهت‌ كه‌ معرفت‌ و شناخت‌ ارزشهاي‌ اخلاقي‌ است‌ - نه‌ از آن‌ حيث‌ كه‌ «علم‌ بماهو علم» است‌ - وظيفه‌ فلسفة‌ اخلاق‌ است‌ و آن‌ نيز مانند فلسفة‌ روان‌شناسي، در حوزه‌ معرفت‌شناسي‌ به‌ معناي‌ خاص‌ قرارداد.

نيز فلسفة‌ رياضيات، فلسفة‌ زيست‌شناسي، فلسفة‌ اقتصاد، فلسفة‌ تاريخ، فلسفة‌ منطق‌ و حتي‌ فلسفة‌ فلسفه، از شاخه‌هاي‌ مختلف‌ فلسفة‌ علوم‌ بوده‌ كه‌ معرفت‌شناسي‌ به‌ معناي‌ خاص‌ را، پديد مي‌آورند.

حل‌ مشكل‌ افتراق‌ و يا عدم‌ افتراق‌ بين‌ علوم‌ طبيعي‌ و علوم‌ انساني‌ مربوط‌ به‌ معرفت‌شناسي‌ بالمعني‌ الأخص‌ بوده‌ و آن‌ نيز مبتني‌ بر معرفت‌شناسي‌ بالمعني‌ الأ‌عم‌ است، و لذا حل‌ اين‌ مشكل‌ متوقف‌ بر بررسي‌ مسائل‌ معرفت‌شناسي‌ بالمعني‌ الاعم‌ - كه‌ مورد بحث‌ در اين‌ سلسله‌ مباحث‌ است‌ - خواهد بود.

 ‌استاد مصباح:

طرح‌ مسئله‌ تأثر فلسفه‌ اسلامي‌ از فلسفه‌ غرب‌ و ادراج‌ آن‌ در فلسفه‌ غرب، فرع‌ بر شناخت‌ دقيق‌ فلسفه‌ اسلامي‌ و فلسفه‌ غرب‌ است‌ كه‌ پرداختن‌ به‌ صحت‌ و سقم‌ اين‌ ادعا مربوط‌ به‌ بحث‌ ما نبوده‌ و در اين‌ مجال‌ نمي‌گنجد.

همچنين‌ حصر افتراق‌ بين‌ علوم‌ طبيعي‌ و علوم‌ انساني‌ در آزادي‌ از ارزشها و ايدئولوژيها و عدم‌ آن، از اتقان‌ كافي‌ برخوردار نيست. آيا در فرض‌ آزادي‌ علوم‌ انساني‌ از ايدئولوژي، هيچ‌ فرقي‌ با علوم‌ طبيعي‌ باقي‌ نخواهد ماند؟ آيا نتايج‌ حاصله‌ از علوم‌ انساني‌ در اين‌ فرض، همرتبه‌ نتايج‌ علوم‌ طبيعي‌ است‌ يا همان‌ طور كه‌ عده‌اي‌ قائلند علوم‌ انساني‌ هميشه‌ مفيد نتيجه‌ ظني‌ - آن‌ هم‌ يك‌ ظن‌ ضعيف‌ - است‌ در حالي‌ كه‌ علوم‌ طبيعي‌ منتج‌ امور يقيني‌ يا قريب‌ به‌ يقين‌ مي‌باشند؟

شايد بتوان‌ تفاوت‌ در متد را بر اختلاف‌ بيان‌ شده‌ ميان‌ علوم‌ انساني‌ و علوم‌ طبيعي‌ افزود. در هر حال‌ بحث‌ از اين‌ مسئله‌ مربوط‌ به‌ موضوع‌ مورد بحث‌ نبوده‌ و مجال‌ ديگري‌ را مي‌طلبد.

نيز بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ فلسفه‌ اخلاق، فلسفه‌ روان‌شناسي، فلسفه‌ تاريخ‌ و ... داخل‌ در معرفت‌شناسي‌ بالمعني‌ الأخص‌ نبوده‌ بلكه‌ شاخه‌هايي‌ از فلسفه‌اند و آنچه‌ كه‌ داخل‌ در معرفت‌شناسي‌ به‌ معناي‌ خاص‌ است‌ فلسفه‌ علم‌ اخلاق، فلسفه‌ علم‌ روان‌شناسي، فلسفه‌ علم‌ تاريخ‌ و ... است‌ كه‌ از آميختن‌ اين‌ دو امر بايد احتراز شود.

همان‌طور كه‌ اشاره‌ شد ارزش‌ بحث‌ و بررسي‌ مسائل‌ معرفت‌شناسي‌ منحصر به‌ اين‌ نيست‌ كه‌ موجب‌ رفع‌ جهلي‌ از انسان‌ شده‌ و حس‌ كنجكاوي‌ او را ارضأ و يا اهداف‌ ديگر زندگي‌ فردي‌ يا اخلاقي‌ او را تأمين‌ مي‌كند، بلكه‌ حتي‌ از اين‌ جهت‌ كه‌ در مسائل‌ سياسي‌ نقش‌ مهمي‌ دارد داراي‌ اهميت‌ است‌ و اين‌ امر غالباً‌ مورد غفلت‌ واقع‌ مي‌شود.

سخنان‌ افلاطون‌ در مقابل‌ حكومت‌ وقت‌ آتن‌ كه‌ چون‌ شما علم‌ نداريد پس‌ حق‌ حكومت‌ نداريد و حاكمان‌ بايد حكيم‌ باشند، شبيه‌ كلامي‌ است‌ كه‌ طرفداران‌ حكومت‌ اسلامي‌ ابراز داشته‌ و مي‌گويند چون‌ درك‌ مسائل‌ انسانها از عهده‌ بشر خارج‌ است، جعل‌ قانون‌ منحصر به‌ خداي‌ متعال‌ بوده‌ و كساني‌ كه‌ اسلام‌شناسند حق‌ حكومت‌ دارند.

در مقابل، عده‌اي‌ معتقدند كه‌ معرفت‌ ديني‌ جزء علوم‌ نبوده‌ و براي‌ حكومت‌ كردن، معرفت‌ سياسي‌ و علم‌ كشورداري‌ لازم‌ است‌ و چون‌ روحانيان‌ چنين‌ علمي‌ را واجد نيستند شايستگي‌ حاكميت‌ را هم‌ ندارند.

ملاحظه‌ مي‌شود كه، هم‌ كساني‌ كه‌ طرفدار حكومت‌ اسلامي‌ بوده‌ و هم‌ افرادي‌ كه‌ مخالف‌ آنند، محتاج‌ به‌ بحث‌ معرفت‌شناسانه‌اند تا هر يك‌ بتوانند ارزش‌مندي‌ و اهميت‌ معرفت‌ خود را اثبات‌ كنند.

علاوه‌ بر اهميت‌ مذكور، به‌ علت‌ تبعيت‌ معرفت‌ ديني‌ از معرفت‌شناسي‌ بالمعني‌ الاعم، در صورتي‌ كه‌ معرفت‌ يقيني‌ مورد ترديد واقع‌ شود، اعتقاد يقيني‌ نسبت‌ به‌ خداوند، قيامت‌ و دين‌ نفي‌ خواهد شد و لذا براي‌ يك‌ متدين، بررسي‌ اين‌ مسائل‌ اهميت‌ حياتي‌ خواهد داشت.

 ‌فياضي:

قرآن‌ در آيات‌ زيادي‌ مردم‌ را به‌ علم‌ دعوت‌ و يا از مخالفين، برهان‌ بر ادعاي‌ خودشان‌ را طلب‌ مي‌كند كه‌ از باب‌ اختصار چند مورد از آنها ذكر مي‌شود:

«تلك‌ أمانيهم، قل‌ هاتوا برهانكم‌ ان‌ كنتم‌ صادقين» «اينها آرزوهاي‌ آنها است، بگو اي‌ پيامبر اگر راست‌ مي‌گوييد، برهان‌ بياوريد.» (بقره‌ - 111)

«أءله‌ مع‌الله‌ قل‌ هاتوا برهانكم‌ ان‌ كنتم‌ صادقين» «آيا با وجود خداي‌ يكتا، خدايي‌ هست، بگو اي‌ پيامبر اگر راست‌ مي‌گوييد برهان‌ بياوريد.» (نمل‌ - 64)

و يا در مقام‌ تخطئه‌ مخالفين‌ مي‌فرمايد:

«قل‌ هل‌ عندكم‌ من‌ علم‌ فتخرجوه‌ لنا ان‌ تتبعون‌ الا‌ الظن‌ و ان‌ أنتم‌ الا‌ تخرصون» «بگو اي‌ پيامبر آيا شما (بر اين‌ سخن) علم‌ داريد تا براي‌ ما ارائه‌ دهيد، شما جز از گمان، پيروي‌ نمي‌كنيد و جز به‌ گزافه‌ حرف‌ نمي‌زنيد.» (انعام‌ - 148)

«ما لهم‌ به‌ من‌ علم‌ و لا لاَّبائهم» «آنها نه‌ خود و نه‌ پدرانشان‌ علم‌ ندارند.» (كهف‌ - 5)

«و ما ليس‌ لهم‌ به‌ علمٌ‌ و ما للظالمين‌ من‌ نصير» «آنها داراي‌ علم‌ نيستند و ظالمان‌ يار و ياوري‌ ندارند.» (حج71-)

از طرف‌ ديگر قرآن‌ نسبت‌ به‌ بعضي‌ از مسائل‌ به‌ صورت‌ برهاني‌ استدلال‌ نموده‌ و مي‌فرمايد:

«لو كان‌ فيهما آلهة‌ الا‌ الله‌ لفسدتا» «اگر در زمين‌ و آسمان، خدايان‌ ديگري‌ غير از خداي‌ يگانه‌ بودند، آن‌ دو از بين‌ مي‌رفتند.» (انبيأ - 22)

«و ما كان‌ معه‌ من‌ اًله‌ اذاً‌ لذهب‌ كل‌ اله‌ بما خلق‌ و لعلا بعضهم‌ علي‌ بعض» «خداي‌ متعال‌ داراي‌ شريك‌ نيست‌ (چون‌ اگر داراي‌ شريك‌ مي‌بود) در اين‌ صورت، هر خدايي‌ به‌ سوي‌ مخلوق‌ خويش‌ روي‌ مي‌كرد و بعضي‌ از خدايان‌ بر بعض‌ ديگر برتري‌ جويي‌ مي‌كردند.» (مؤ‌منون‌ - 91)

علاوه‌ بر قرآن، روايات‌ مختلفي‌ مردم‌ را به‌ كسب‌ علم‌ و يقين‌ دعوت‌ مي‌كنند كما اينكه‌ در بعضي‌ از روايات‌ آمده‌ است: نعمتي‌ أفضل‌ از يقين‌ نصيب‌ كسي‌ نگرديده‌ است.

نيز در روايات‌ ديگر آمده‌ است: «اجلسوا عند كل‌ عالم‌ يدعوكم‌ من‌ الشك‌ الي‌ اليقين» «نزد عالمي‌ كه‌ شما را از شك‌ به‌ سوي‌ يقين‌ دعوت‌ مي‌نمايد، بنشينيد.»

با توجه‌ به‌ تأكيدات‌ فراوان‌ قرآن‌ و روايات، اهميت‌ علم‌ و معرفت‌شناسي‌ وضوح‌ بيشتري‌ مي‌يابد. همان‌طور كه‌ ملاحظه‌ مي‌شود علمي‌ كه‌ مورد دعوت‌ قرآن‌ و روايات‌ قرار گرفته‌ معناي‌ عام‌ آن‌ (كه‌ مقسم‌ علم‌ حصولي‌ و علم‌ حضوري‌ است) موضوع‌ معرفت‌شناسي‌ محسوب‌ مي‌شود، مي‌باشد.

بر اين‌ اساس‌ معرفت‌شناسي‌ اسلامي‌ نيز با الهام‌ از قرآن‌ و روايات‌ و به‌ تبعيت‌ از مقتضاي‌ عقل‌ و منطق، معناي‌ عام‌ علم‌ - كه‌ مقسم‌ علم‌ حضوري‌ و علم‌ حصولي‌ است‌ - را موضوع‌ خود قرار داده‌ و به‌ نظر ما حصر موضوع‌ معرفت‌شناسي‌ در علم‌ حصولي‌ و «باور صادق‌ موجه»، بي‌وجه‌ و باطل‌ است.

 ‌لگن‌هاوزن:

بحث‌ و بررسي‌ از تاريخچة‌ يك‌ علم‌ يا تفكر، در قضاوت‌ صحيح‌ نسبت‌ به‌ آن‌ تفكر، بسيار مؤ‌ثر و حياتي‌ است‌ زيرا در سايه‌ اين‌ بحثهاست‌ كه‌ هدف‌ پديد آمدن‌ يك‌ تفكر خاص، كاميابيها و شكستهاي‌ آن، روشن‌ مي‌شود. به‌ همين‌ لحاظ، بحث‌ از تاريخچه‌ معرفت‌شناسي، مبدأ آن‌ و اولين‌ كساني‌ كه‌ آن‌ را مطرح‌ نموده‌اند، ضروري‌ است.

بررسي‌ تاريخچة‌ معرفت‌شناسي‌ روشن‌ مي‌سازد كه‌ افلاطون‌ و ارسطو، عليرغم‌ اين‌ كه‌ در مورد فلسفه‌ سياسي، فلسفه‌ ما بعد الطبيعه‌ و منطق، كتاب‌ مستقلي‌ را تأليف‌ كرده‌اند ولي‌ در معرفت‌شناسي‌ - در عين‌ حال‌ كه‌ نظريه‌ مهمي‌ ابراز داشته‌اند - كتاب‌ مستقلي‌ به‌ رشته‌ تحرير درنياورده‌اند. ولي‌ بايد توجه‌ داشت‌ با اين‌ كه‌ افلاطون‌ و ارسطو در مورد معرفت‌شناسي‌ داراي‌ نظريه‌ مهمي‌ بوده‌اند، اين‌ علم‌ به‌ طور مستقل‌ در يونان‌ باستان‌ و نيز در قرون‌ وسطي، مطرح‌ نبوده‌ است‌ بلكه‌ اين‌ علم‌ در اروپا از قرن‌ 16 به‌ بعد، در آثار «فرانسيس‌ بيكن» و نيز آثار «آمپري‌سيست‌ها» به‌ صورت‌ مستقل‌ مطرح‌ شده‌ است.

نكتة‌ مهمي‌ كه‌ در مقام‌ ذكر تاريخچة‌ يك‌ تفكر بايد ملحوظ‌ داشت‌ اين‌ است‌ كه‌ نگاه‌ به‌ تاريخ‌ از حيثيتهاي‌ گوناگون‌ صورت‌ مي‌پذيرد لهذا لازم‌ است‌ به‌ چند نكته‌ توجه‌ شود:

-1 گاهي‌ به‌ رويدادهاي‌ تاريخي‌ صرفاً‌ از منظر واقعياتي‌ كه‌ محقَّق‌ شده‌اند نظر مي‌شود. در اين‌ منظر، وفاداري‌ به‌ تاريخ، مقتضي‌ آن‌ است‌ كه‌ واقعيات، به‌ همان‌ كيفيتي‌ كه‌ محقَّق‌ شده‌اند ذكر شوند. مثلاً‌ در محل‌ بحث، بايد نقطه‌ آغاز معرفت‌شناسي‌ - به‌ عنوان‌ يك‌ علم‌ مستقل‌ - افكار «بيكن» و «آمپري‌سيست‌ها» تلقي‌ شود، نه‌ قبل‌ از آن.

-2 نكتة‌ اساسي‌ در بررسي‌ تاريخي‌ اين‌ است‌ كه‌ تاريخ‌ داراي‌ عنصر ارزشي‌ است، يعني‌ يك‌ ناظرِ‌ به‌ تاريخ، بر اساس‌ اهداف‌ خاصي‌ كه‌ براي‌ او اهميت‌ دارد، به‌ تاريخ‌ نظر كرده‌ و هميشه‌ بعضي‌ از وقايع‌ تاريخي‌ و نيز بعضي‌ از متفكران‌ را مورد تأمل‌ قرار داده‌ و از بعض‌ ديگر غفلت‌ مي‌كند. همچنين‌ به‌ مقتضاي‌ ملاك‌ ارزشي‌ خويش، بعضي‌ از مسائل‌ را صحيح‌ و بعضي‌ ديگر را ناصحيح، بعضي‌ حوادث‌ را كاميابي‌ و بعض‌ ديگر را شكست‌ تلقي‌ مي‌نمايد.

مثلاً‌ اگر ناظر به‌ تاريخ، ماركسيست‌ باشد، بديهي‌ است‌ در بررسي‌ تاريخچة‌ معرفت‌شناسي، «هگل» و نيز «ماركس» را مورد تأمل‌ قرار مي‌دهد ولكن‌ اگر داراي‌ افكار ماركسيستي‌ نباشد، روشن‌ است‌ كه‌ بررسي‌ افكار ماركس‌ براي‌ او اهميتي‌ ندارد.

بنابراين، ايدئولوژي‌ شخصِ‌ ناظر به‌ تاريخ، سبب‌ مي‌شود كه‌ او در بررسيهاي‌ تاريخي‌ خويش، به‌ صورت‌ گزينشي‌ «Selective» عمل‌ نمايد، كمااين‌كه‌ وقتي‌ انسان، كتبي‌ كه‌ توسط‌ انتشارات‌ «Progress Publisher» در شوروي‌ سابق‌ (اين‌ انتشارات، كتابهايي‌ را كه‌ در جهت‌ تبليغ‌ ماركسيسم‌ بوده‌ است‌ منتشر مي‌كرد) به‌ چاپ‌ رسيده‌ است‌ را با مباحث‌ موجود در مورد معرفت‌شناسي‌ در دايرة‌المعارف‌ «پل‌ ادواردز» مقايسه‌ نمايد، به‌ روشني‌ نفوذ ايدئولوژيها را در بررسيهاي‌ تاريخي‌ اين‌ دو نوشته‌ خواهد ديد. يا مثلاً‌ در آمريكا، اساتيد اينجانب‌ در دانشگاه‌ به‌ سبب‌ اين‌ كه‌ طرفدار فلسفه‌ تحليلي‌ بوده‌اند در مقام‌ ذكر تاريخچه‌ معرفت‌شناسي‌ از افلاطون‌ شروع‌ و سپس‌ (بدون‌ اين‌ كه‌ به‌ قرون‌ وسطي‌ - غير از اشاره‌ اجمالي‌ به‌ آكويناس‌ - توجهي‌ كنند) به‌ دكارت، اسپينوزا، لايب‌ نيتس، لاك، باركلي، هيوم، كانت‌ و پس‌ از آنها به‌ فرگه‌ و پوزيتويستهاي‌ منطقي‌ مانند كارناپ‌ و ويتگنشتاين‌ و سپس‌ به‌ فلاسفه‌ معاصر آمريكا مانند كواين، مي‌پرداختند.

توجه‌ به‌ اين‌ مسئله‌ مهم‌ موجب‌ مي‌شود كه‌ انسان‌ در هنگام‌ مطالعه‌ نوشته‌هاي‌ مختلف، با بصيرت‌ كامل، نظرات‌ نويسندگان‌ آنها را از منظر گرايش‌ و ايدئولوژي‌ خاص‌ آن‌ نويسندگان، مورد بررسي‌ قرار دهد. همچنين‌ در مقابل‌ آن‌ نوع‌ گرايش، نظرات‌ صاحبان‌ گرايشهاي‌ ديگر را نيز ملحوظ‌ داشته‌ و با مقايسه‌ ميان‌ دو نظر، صحت‌ و بطلان‌ آنها را روشن‌ سازد. بنابراين، در مطالعة‌ تاريخچة‌ معرفت‌شناسي، توجه‌ به‌ گرايش‌ نويسندگان‌ تاريخ‌ معرفت‌شناسي، از اهميت‌ ويژه‌اي‌ برخوردار است‌ و بدين‌ جهت، اين‌ مسئله‌ مورد توجه‌ جدي‌ فلاسفه‌ و معرفت‌شناسان‌ غربي‌ قرارداد.

مثلاً‌ يكي‌ از مباحث‌ بسيار مهم‌ جاري‌ معرفت‌شناسي‌ در غرب، كاوش‌ در اين‌ نكته‌ است‌ كه‌ براي‌ بررسي‌ ارزش‌ توجيه‌ يك‌ باور (معرفت‌شناسان‌ غربي، معرفت‌ را به‌ «باور صادق‌ موجه» تعريف‌ مي‌كنند) آيا بايد به‌ سراغ‌ باورهاي‌ ديگر صاحب‌ آن‌ باور (كه‌ پشتوانه‌هاي‌ آن‌ باور مورد بحث‌ شده‌اند) رفته‌ و آنها را مورد بررسي‌ قرار داد [«INTERNALISM»(درون‌گرايي)] و يا اين‌ كه‌ بايد به‌ روش‌ عيني‌ رفتار كرد و پشتوانه‌هاي‌ بيروني‌ و خارجي‌ آن‌ اعتقاد و روش‌ خاصي‌ كه‌ بر اساس‌ آن، صاحب‌ اعتقاد به‌ اين‌ باور رسيده‌ است‌ را مورد تأمل‌ قرارداد [«EXTERNALISM» (بيرون‌ گرايي)]؟

به‌ سبب‌ اهميت‌ اين‌ بحث، «آلوين‌ پلانتينجا»- يكي‌ از مهمترين‌ فلاسفه‌ معاصرمعرفت‌شناسي‌ در آمريكا- با پذيرفتن‌ روش‌ بيرون‌گرايي، بدنبال‌ اين‌ امر بوده‌ كه‌ كدام‌ فيلسوف، درون‌گرا و كدام‌ فيلسوف، بيرون‌گرا است. بنابراين، قضاوت‌ در مورد مسائل‌ تاريخي، بدون‌ داشتن‌ يك‌ نگرش‌ خاص‌ ميسر نيست‌ و لذا ادعاي‌ اين‌ امر كه‌ ناظر در تاريخ‌ بايد به‌ روش‌ كاملاً‌ عيني، صرفاً‌ واقعيات‌ را بازگو نمايد، صحيح‌ نيست، زيرا اين‌ نوع‌ نگرش‌ - بر فرض‌ وجود - بدون‌ اين‌ كه‌ دليل‌ موجهي‌ در دست‌ داشته‌ باشد، برخي‌ از رويدادهاي‌ تاريخي‌ را صحيح‌ و برخي‌ ديگر را باطل‌ تلقي‌ مي‌كند. -3 توجه‌ به‌ محل‌ و خاستگاه‌ يك‌ تفكر، امر ديگري‌ است‌ كه‌ در قضاوت‌ صحيح‌ انسان‌ در بررسي‌ تاريخچه‌ آن‌ تفكر دخيل‌ است، و لذا وقتي‌ از تاريخچه‌ معرفت‌شناسي‌ بحث‌ مي‌شود، بايد دقت‌ گردد كه‌ آيا مقصود، بررسي‌ تاريخچه‌ معرفت‌شناسي‌ اروپا است‌ يا آمريكا يا آسيا.

در اين‌ مقام، به‌ نظرما مناسب‌ است‌ در مورد تاريخچه‌ معرفت‌شناسي‌ در اسلام، بويژه‌ حوزه‌ علميه‌ قم‌ تأمل‌ كند تا روشن‌ شود كه‌ معرفت‌شناسي‌ در اين‌ ديار، از چه‌ زمان‌ و توسط‌ كدام‌ متفكر آغاز شده‌ است.

 ‌استاد مصباح:

توجه‌ به‌ نكات‌ فوق، سر‌ اين‌ نكته‌ را روشن‌ مي‌سازد كه‌ چرا در مباحث‌ سابق، پس‌ از بيان‌ تاريخچة‌ معرفت‌شناسي، اهميت‌ معرفت‌شناسي‌ از ديدگاه‌ اسلام‌ بيان‌ شد زيرا با اعتقاد به‌ اين‌ كه‌ قرآن، كتاب‌ هدايت‌ و سعادت‌ بشر بوده‌ و با عنايت‌ به‌ اين‌ كه‌ يكي‌ از اهداف‌ قرآن، رهايي‌ انسان‌ از ظن‌ و گمان‌ و مستقر ساختن‌ او در ساحل‌ امن‌ يقين‌ است، تلاش‌ براي‌ تبيين‌ چگونگي‌ امكان‌ دستيابي‌ به‌ يقين‌ مطلوب‌ بوده‌ و براي‌ تأييد اين‌ امر، ذكر آيات‌ و رواياتي‌ كه‌ دال‌ بر اهميت‌ يقين‌ و معرفت‌ مي‌باشد، ضروري‌ است.

حال‌ پس‌ از ذكر اهميت‌ بحث‌ از معرفت‌شناسي‌ و تاريخچه‌ آن، بيان‌ مهمترين‌ مباحث‌ جاري‌ معرفت‌شناسي‌ در غرب، مناسب‌ است.

 ‌ملكيان:

در اين‌ مقام‌ سعي‌ خواهد شد تا مباحث‌ اساسي‌ و محوري‌ معرفت‌شناسي، نزد معرفت‌شناسان‌ معاصر غرب، به‌ صورت‌ اجمالي‌ ذكر شود:

(1) اولين‌ بحث، تبيين‌ «ماهيت‌ علم» است.

در ديدگاه‌ معرفت‌ شناسان‌ غربي، علم‌ به‌ معناي‌ عام‌ آن‌ (كه‌ شامل‌ علم‌ حضوري‌ و علم‌ حصولي‌ و تمام‌ اقسام‌ آن‌ مي‌شود) نبوده‌ بلكه‌ در تعريف‌ علم‌ معتقدند كه‌ علم‌ عبارت‌ است‌ از: «باور صادق‌ موجه»، يعني:

اولاً، باوري‌ نسبت‌ به‌ گزاره‌ معيني‌ مانندP موجود باشد.

ثانياً، اين‌ گزاره‌ مطابق‌ با واقع‌ باشد.

ثالثاً، براي‌ مطابقت‌ اين‌ گزاره‌ با واقع، دليل‌ و حجتي‌ موجود باشد.

لذا بر حدس‌ صائب‌ - با اين‌ كه‌ مطابق‌ با واقع‌ است‌ - علم‌ و معرفت‌ اطلاق‌ نمي‌شود زيرا دليل‌ و حجتي‌ بر تطابق‌ با واقعِ‌ آن، موجود نيست.

در مقابل‌ تلقي‌ فوق، در ديدگاه‌ فلاسفه‌ اسلامي‌ (و همچنين‌ در قرون‌ وسطي) از علم‌ به‌ عنوان‌ نوعي‌ احاطه‌ يا نوعي‌ ظهور و يا نوعي‌ حضور (كه‌ ميان‌ اين‌ سه‌ مفهوم، فرق‌ دقيقي‌ نيز موجود است) تعبير مي‌شود.

(2) به‌ تبع‌ بحث‌ از ماهيت‌ علم، اين‌ بحث‌ مطرح‌ مي‌شود كه‌ «عالم» چه‌ ويژگيهايي‌ دارد؟ به‌ عبارت‌ ديگر، در ميان‌ موجودات، چه‌ موجودي‌ مي‌تواند واجد علم‌ گردد؟ علم‌ در چه‌ موجودي‌ توطن‌ پيدا مي‌كند؟

در پاسخ‌ به‌ اين‌ پرسش، عده‌اي‌ از معرفت‌ شناسان‌ غربي، معتقدند كه‌ صرفاً، «شخص» (Person) مي‌تواند واجد علم‌ شود (مقصود از شخص، همان‌ معناي‌ متشخص‌ در فلسفه‌ اسلامي‌ نيست)، اما اين‌ عده‌ از معرفت‌ شناسان، بايد روشن‌ كنند كه‌ چه‌ موجوداتي، شخص‌ هستند و چه‌ موجوداتي‌ شخص‌ نيستند.

(3) بحث‌ بعدي‌ كه‌ از زمان‌ ويتگنشاين‌ مطرح‌ شده‌ است، بحث‌ از تعيين‌ «ماهيت‌ معلوم» است. يعني‌ بحث‌ از اين‌ امر كه‌ متعلق‌ علم‌ چيست؟ بديهي‌ است‌ بيان‌ اين‌ امر كه: «Facts» يا «Things» يا «Objects» يا «Realities» متعلق‌ علم‌ مي‌باشند، مشكل‌ را حل‌ نمي‌كند، زيرا مداليل‌ اين‌ واژه‌ها مبهم‌ بوده‌ و به‌ تأمل‌ و بررسي‌ نياز دارند.

(4) از مباحث‌ ديگر، تعيين‌ «گستره‌ و محدوديت‌ علم» است.

معرفت‌ شناسان‌ غربي، امور خارجه‌ و واقعي‌ را به‌ دو قسم‌ شناختي‌ و ناشناختي، و در مرحله‌ بعد، امور شناختي‌ را نيز به‌ دو قسم‌ شناختنيهاي‌ شناخته‌ شده‌ و شناختنيهاي‌ شناخته‌ نشده‌ تقسيم‌ مي‌نمايند.

در واقع، بحث‌ اصلي‌ در اين‌ مقام‌ اين‌ است‌ كه‌ مصاديق‌ هر يك‌ از اقسام‌ فوق، چه‌ اموري‌اند؟ به‌ عبارت‌ ديگر، چه‌ اموري‌ مصداق‌ ناشناختنيها و چه‌ اموري‌ مصداق‌ شناختنيهاي‌ شناخته‌ شده‌ و چه‌ اموري‌ مصداق‌ شناختنيهاي‌ شناخته‌ نشده‌اند؟ بديهي‌ است‌ يكي‌ از موارد اختلاف‌ ميان‌ معرفت‌ شناسان، اختلاف‌ در تعيين‌ اين‌ مصاديق‌ مي‌باشد.

در اينجا مناسب‌ است‌ اموري‌ كه‌ در ديدگاه‌ معرفت‌ شناسان‌ غربي، از مصاديق‌ امور ناشناختني‌اند، به‌ صورت‌ مختصر، ذكر شود (بديهي‌ است‌ به‌ تبع‌ ذكر آن‌ امور، تعيين‌ مصاديق‌ امور شناختني‌ و اقسام‌ دوگانه‌ آن‌ آسان‌ مي‌گردد):

عده‌اي‌ از معرفت‌شناسان‌ غربي‌ خداي‌ متعال‌ را ناشناختني‌ و عده‌اي‌ ديگر، ماده‌ را ناشناختني‌ مي‌دانند. بعضي، موجودات‌ غيرمادي‌ را ناشناختني‌ مي‌دانند. عده‌اي‌ معتقدند كه‌ جوهر قابل‌ شناخت‌ نبوده‌ و صرفاً‌ به‌ اعراض‌ مي‌توان‌ علم‌ پيدا كرد. عده‌اي‌ بر آنند كه‌ اگر امري‌ متناهي‌ نباشد قابل‌ شناخت‌ نبوده‌ و لذا امور نامتناهي، ناشناختني‌اند. عده‌اي‌ افراد و جزئيات‌ را ناشناختني‌ و در مقابل، عده‌اي‌ ديگر طبايع‌ و انواع‌ را غيرشناختني‌ مي‌دانند. همچنين‌ عده‌اي‌ معتقدند كه‌ نفس‌ انساني‌ قابل‌ شناخت‌ نيست، اين‌ گروه‌ به‌ دو دسته‌ فرعي‌تر تقسيم‌ مي‌شوند:

-1 بعضي‌ بر آنند كه‌ هيچ‌ انساني، خودش‌ را نمي‌تواند بشناسد.

-2 برخي‌ ديگر معتقدند كه‌ نفس‌ انساني‌ - به‌ طور مطلق‌ - قابل‌ شناخت‌ نيست، كما اين‌ كه‌ مرحوم‌ علامه‌ طباطبايي‌ در تفسير الميزان‌ در ذيل‌ آيه‌ «لايضركم‌ من‌ ضله‌ اذا اهتديتم» (:«وقتي‌ كه‌ شما هدايت‌ يافته‌ايد، گمراهي‌ كسي‌ كه‌ گمراه‌ شده‌ است‌ ضرري‌ به‌ شما نخواهد رساند») بحث‌ معرفت‌ نفس‌ را مطرح‌ ساخته‌ و مي‌فرمايد: عده‌اي‌ معتقدند كه‌ هيچ‌ كس‌ نمي‌تواند نفس‌ خودش‌ را بشناسد و لذا معرفت‌ رب‌ كه‌ معلق‌ به‌ معرفت‌ نفس‌ است‌ نيز ممكن‌ نخواهد بود.

«كانت» معتقد است‌ كه‌ شيء في‌نفسه‌ (نومن) قابل‌ شناخت‌ نيست‌ و فقط‌ شيء «لدي‌ اذهاننا (فنومن») براي‌ انسان‌ قابل‌ شناخت‌ است.

بديهي‌است‌ اقوال‌ بيان‌ شده‌ مانعة‌الجمع‌ نيستند يعني‌ يك‌ شخص‌ مي‌تواند به‌ بيش‌ از يك‌ قول، معتقد باشد.

(5) انواع‌ علم،مسئله‌ ديگري‌ است‌ كه‌ مورد عنايت‌ معرفت‌ شناسان‌ قرار دارد. در مورد انواع‌ علم، تقسيمات‌ متعددي‌ بيان‌ شده‌ است:

 ‌الف‌ - تقسيم‌ علم، به‌ اعتبار معلوم:

معرفت‌ شناسان‌ غربي، براي‌ علم‌ برحسب‌ متعلق‌ آن، انواع‌ متعددي‌ را ذكر نموده‌اند: گاهي‌ علم‌ به‌ وجود تعلق‌ مي‌گيرد و گاهي‌ به‌ ضرورت. گاهي‌ به‌ امري‌ معقول‌ تعلق‌ مي‌گيرد و گاهي‌ به‌ امري‌ محسوس.

گاهي‌ علم‌ به‌ امر وجوبي‌ تعلق‌ مي‌گيرد و زماني‌ به‌ امر امكاني. گاهي‌ به‌ امور زماني‌ تعلق‌ مي‌گيرد و گاهي‌ به‌ امور بي‌زمان.

زماني‌ علم‌ به‌ مجردات‌ تعلق‌ مي‌گيرد و گاهي‌ به‌ غير مجردات. گاهي‌ علم‌ به‌ افراد و جزئيات‌ تعلق‌ مي‌گيرد، و گاهي‌ به‌ طبايع‌ كما اين‌ كه‌ افلاطون‌ معتقد بوده‌ است‌ كه‌ افراد و جزئيات، متعلق‌ ظن‌ بوده‌ و علم‌ به‌ آنها تعلق‌ نمي‌گيرد.

نوع‌ ديگري‌ از علم‌ كه‌ از زمان‌ هيوم‌ به‌ اين‌ سو، مهم‌ تلقي‌ شده‌ اين‌ است‌ كه: گاهي‌ علم‌ به‌ امور واقع‌ تعلق‌ مي‌گيرد و گاهي‌ نيز به‌ امور ذهني‌ و روابط‌ ميان‌ تصورات. زماني‌ علم، به‌ امور واقع‌ تعلق‌ مي‌گيرد و زماني‌ به‌ امور ارزشي. يعني‌ علم‌ انسان‌ به‌ رنگِ‌ يك‌ گُل‌ غير از علم‌ انسان‌ به‌ زيبايي‌ آن‌ مي‌باشد (معرفت‌ شناسان‌ غربي‌ معتقدند كه‌ امور ارزشي‌ چهار قسم‌ است: ارزشهاي‌ اخلاقي، ارزشهاي‌ حقوقي، ارزشهاي‌ ديني‌ و مذهبي، وارزشهاي‌ زيبايي‌شناختي. البته‌ عدة‌ ديگر ارزشهاي‌ اقتصادي‌ را نيز به‌ اين‌ چهار قسم‌ مي‌افزايند.)

گاهي‌ علم‌ به‌ امور واقع‌ و نومن‌ تعلق‌ مي‌گيرد و گاهي‌ به‌ فنومن.

تقسيم‌بندي‌ مهم‌ ديگر در اين‌ مورد اين‌ است‌ كه‌ علم، گاهي‌ به‌ امور واقع‌ تعلق‌ مي‌گيرد و گاهي‌ به‌ متن. به‌ عبارت‌ ديگر، شناخت‌ كتاب‌ غيراز شناخت‌ يك‌ شيء واقعي‌ مانند ميز است. در اينجا، مباحث‌ فلسفه‌ «هرمنوتيك» مطرح‌ مي‌شوند.

بايد توجه‌ داشت‌ كه، ارتباط‌ معرفت‌شناسي‌ با دين، در دو بُعد است:

-1 گاهي‌ مباحث‌ معرفت‌شناسي‌ از اين‌ جهت‌ مطرح‌ مي‌شود كه‌ شكاكيت‌ را زايل‌ و راه‌ حصول‌ يقين، تبيين‌ شود، زيرا روشن‌ است‌ كه‌ با غلبه‌ شكاكيت، اعتقاد به‌ وجود خدا، معاد و نبوت، مشكوك‌ و زايل‌ مي‌گردد و لذا سعي‌ مي‌شود تا راه‌ حصولِ‌ يقين‌ و معرفت‌ بيان‌ و اثبات‌ گردد تا بتوان‌ به‌ وجود خدا، معاد و نبوت، يقين‌ پيدا كرد. اما بديهي‌ است‌ كه‌ اين‌ نوع‌ از معرفت، به‌ امور واقع، يعني‌ خدا، معاد و نبوت‌ (نبي) - تعلق‌ مي‌گيرد.

-2 زماني‌ هم‌ بحث‌ معرفت‌شناسي‌ را مطرح‌ كرده‌ تا اين‌ كه‌ ماهيت‌ علمي‌ كه‌ به‌ متون‌ تعلق‌ مي‌گيرد، تبيين‌ شود. اين‌ بحث‌ از زمان‌ «شلاير ماخر» و «ديلتاي» در آلمان‌ مطرح‌ شده‌ و مورد عنايت‌ فلاسفه‌ معاصر هرمنوتيك‌ است.

ب‌ - تقسيم‌ علم، به‌ اعتبار آلات‌ و قواي‌ تحصيل‌ كننده‌ علم:

در اين‌ مقام، معرفت‌ شناسان‌ از دو نوع‌ علم: علم‌ حسي‌ (علمي‌ كه‌ از طريق‌ قوه‌ حس‌ بدست‌ مي‌آيد) و علم‌ عقلي‌ (علمي‌ كه‌ از طريق‌ قوه‌ عقل‌ كسب‌ مي‌شود) و نيز افتراقات‌ آن‌دو، بحث‌ مي‌كنند. (همچنين‌ درباره‌ حافظه‌ و تخيل‌ نيز بحث‌ مي‌گردد.)

ج‌ - تقسيم‌ علم، برحسب‌ روش‌ تحصيل‌ آن:

اين‌ بحث، با بحث‌ سابق‌ قرابت‌ زيادي‌ دارد ولي‌ عين‌ يكديگر نيستند. در اين‌ بحث، معرفت‌ شناسان‌ از علم‌ حضوري، علم‌ حصولي، علم‌ فطري، علم‌ كسبي، علم‌ ماتقدم، علم‌ ماتأخر، علم‌ بدست‌ آمده‌ از راه‌ قياس، علم‌ تحصيل‌ شده‌ به‌ روش‌ استقرأ، علم‌ بي‌واسطه، علم‌ باواسطه‌ و علم‌ طبيعي‌ بحث‌ مي‌كنند (مراد از علم‌ طبيعي، علمي‌ كه‌ طريق‌ بدست‌ آوردن‌ آن‌ در اختيار همه‌ افراد بشر بوده‌ و در مقابلِ‌ علمي‌ كه‌ از طريق‌ وحي‌ و الهام‌ بدست‌ آمده‌ و مختص‌ به‌ انبيأ7 است، نيست‌ بلكه‌ معناي‌ ديگري‌ از آن، مقصود مي‌باشد).

د- تقسيم‌ علم، به‌ اعتبار مراتب‌ تصديق:

در اين‌ بحث، مسئله‌ يقين‌ و مراتب‌ آن‌ و نيز احتمال‌ و درجات‌ آن، مطرح‌ مي‌شود.

ر- تقسيم‌ علم، به‌ اعتبار غايات‌ آن:

گاهي‌ انسان، علم‌ را براي‌ خود علم‌ يعني‌ شناخت‌ واقع‌ طلب‌ مي‌كند (علوم‌ نظري) و زماني‌ نيز، به‌ انگيزه‌ تغيير واقع‌ به‌ دنبال‌ علم‌ مي‌رود (علوم‌ عملي). قسم‌ دوم‌ - يعني‌ علوم‌ عملي‌ - نيز بر دو قسم‌ است:

-1 گاهي، مقصود از دگرگوني، دگرگوني‌ توليدي‌ است‌ كه‌ در اين‌ مقام، علوم‌ تكنولوژيك‌ مطرح‌ مي‌شود.

-2 گاهي‌ نيز، مقصود از دگرگوني، تغيير در رفتار بشر و هدايت‌ آنها است‌ كه‌ در اينجا علوم‌ اخلاقي‌ مطرح‌ مي‌شود.

ز- تقسيم‌ علم، به‌ حسب‌ عالمان:

تقسيم‌ ديگري‌ از علم‌ كه‌ در زمان‌ قرون‌ وسطي‌ مورد توجه‌ افرادي‌ چون‌ «توماس‌ آكويناس» بوده‌ ولي‌ در اين‌ عصر، مورد عنايت‌ معرفت‌شناسان‌ نيست، تقسيم‌ علم‌ به‌ اعتبار عالمان‌ است. توماس‌ آكويناس‌ از اين‌ امر سخن‌ گفته‌ كه‌ آيا ميان‌ علم‌ انسان، علم‌ خدا، علم‌ ملائكه‌ و علم‌ حيوانات‌ فرق‌ و امتيازي‌ وجود دارد؟ همچنين‌ آيا علم‌ انسان‌ در دنيا با علمش‌ در برزخ‌ و آخرت، متفاوت‌ است؟

(6) امكان‌ حصول‌ معرفت‌ يقيني‌ و عدم‌ آن، در واقع‌ مباحث‌ مطروحه‌ فوق‌ (غير از بحث‌ آخر كه‌ توجه‌ كمتري‌ از ناحيه‌ معرفت‌شناسان‌ معاصر به‌ آن‌ مبذول‌ شده‌ است) زمينه‌ و مقدمه‌اي‌ براي‌ اين‌ بحث‌ مهم‌ معرفت‌شناسي‌ يعني‌ امكان‌ حصول‌ معرفت‌ يقيني‌ است. چنانكه‌ قبلاً‌ بيان‌ شده‌ است‌ در ديدگاه‌ معرفت‌ شناسان‌ معاصر، علم‌ عبارت‌است‌ از اين‌ كه‌ «باورهاي‌ ما چگونه‌ امكان‌پذير است؟ علاوه‌ بر اين، چگونه‌ از راه‌ توجيه‌ باورها،مي‌توان‌ به‌ صدق‌ آنها منتقل‌ شد؟»

در پاسخ‌ به‌ اين‌ مسئله، قدما قائل‌ به‌ مبناگرايي‌ «Fundationalism» بوده‌ و معتقد بوده‌اند كه‌ معلومات‌ انسان، به‌ دو نوع‌ بديهي‌ و نظري‌ تقسيم‌ شده‌ و بديهيات، مبناي‌ همه‌ معلومات‌ نظري‌اند. به‌ عبارات‌ ديگر، معلومات‌ انسان، مخروطي‌ شكل‌ بوده‌ به‌ طوري‌ كه‌ قاعده‌ مخروط‌ - كه‌ بديهيات، مي‌باشند- روي‌ زمين‌ واقع‌ است‌ و هر چه‌ كه‌ به‌ سوي‌ رأس‌ مخروط‌ حركت‌ كنيم‌ دايره‌ و محدوده‌ علوم، كمتر شده‌ ولكن‌ هر چه‌ كه‌ به‌ سوي‌ قاعده‌ آن‌ پيش‌ رويم، دايره‌ علوم‌ وسعت‌ بيشتري‌ پيدا خواهد كرد.

تفكر مبناگرايي، بر دو قسم‌ است:

عده‌اي‌ رأس‌ مخروط‌ را بديهيات‌ مي‌دانند. عده‌اي‌ نيز قائلند كه‌ علوم‌ ما داراي‌ مبنا بوده‌ ولكن‌ مباني‌ علوم‌ بشر، بديهيات‌ نيستند.

در مقابل‌ تفكر مبناگرايي، مكتب‌ «Coherentism» قرار دارد. اين‌ مكتب‌ بر آن‌ است‌ كه‌ معلومات‌ انسان‌ داراي‌ نظام‌ طولي‌ مخروطي‌ شكل‌ نبوده‌ و اين‌طور نيست‌ كه‌ بخشي‌ از معلومات‌ بشر مبنا بوده‌ و بخش‌ ديگر بر آن‌ مبتني‌ باشند بلكه‌ صرفاً‌ بايد ميان‌ علوم‌ بشر، هماهنگي‌ و سازگاري‌ وجود داشته‌ باشد و بخشي‌ از معلومات، ناقض‌ بخش‌ ديگر نباشد. بنابراين‌ «Fundationalism» مبناي‌ منحصر به‌ فرد در معرفت‌شناسي‌ نبوده، بلكه‌ همچنان‌ كه‌ بيان‌ شده‌ است‌ مبناگرايي‌ انواع‌ داشته‌ و در مقابل‌ آن‌ نيز مبناي‌ ديگر يعني‌ «Coherentism» مطرح‌ است.

در معرفت‌شناسي‌ معاصر، اين‌ امر ذهن‌ معرفت‌ شناسان‌ را به‌ خود مشغول‌ داشته‌ كه‌ در توجيه‌ باورها، تفكر مبناگرايي‌ صحيح‌ است‌ يا سازگاري‌گرايي؟ (البته‌ در اين‌ مقام، «externalism» و «internalism» نيز مورد بحث‌ واقع‌ مي‌شوند)

علاوه‌ بر مباحث‌ فوق، معرفت‌شناسان‌ چون‌ علم‌ را به‌ «باور صادق‌ موجه» تعريف‌ كرده‌اند، مسائل‌ فرعي‌تر زير را نيز مورد عنايت‌ خويش‌ قرار داده‌اند:

-1 باور يعني‌ چه؟

-2 صدق‌ به‌ چه‌ معنا است؟

اگر صدق‌ به‌ مطابقت‌ قضيه‌ با محكي‌ آن‌ (مطابقة‌ القضية‌ لمحكيها) تعريف‌ گردد، بايد روشن‌ شود كه:

اولاً، واقع‌ به‌ چه‌ معناست؟ بديهي‌ است‌ كه‌ اين‌ بحث‌ با بحث‌ تقسيم‌ علم‌ به‌ اعتبار معلوم، مرتبط‌ است.

ثانياً، مطابقت‌ يعني‌ چه؟ وقتي‌ كه‌ گفته‌ مي‌شود: «امروز دوشنبه‌ است» مطابقت‌ اين‌ قضيه‌ با واقع‌ به‌ چه‌ معنا است؟

عده‌اي‌ معتقدند كه‌ مطابقت‌ قضيه‌ با محكي‌ آن، به‌ معناي‌ «مشابهت» قضيه‌ با محكي‌ آن‌ است. ولي‌ روشن‌ است‌ كه‌ ارجاع‌ مطابقت‌ به‌ مشابهت، مشكل‌ را حل‌ نكرده، زيرا مي‌توان‌ پرسش‌ را نسبت‌ به‌ مشابهت‌ نيز مطرح‌ كرد و پرسيد: مراد از مشابهت‌ قضيه‌ با محكي‌ آن‌ چيست؟

عده‌اي‌ ديگر نيز، مطابقت‌ را به‌ امر ديگري‌ (غير از مشابهت) معنا كرده‌اند (كه‌ تفصيل‌ مطلب‌ را بايد در فلسفه‌ منطق‌ جستجو نمود).

-3 بحث‌ سوم، پيرامون‌ ارائه‌ ملاكي‌ در «توجيه» باورهاست.

آيا موجه‌ بودن‌ براي‌ شخص‌ معتقد كافي‌ بوده‌ و يا اين‌ كه‌ براي‌ مخاطبين‌ نيز بايد موجه‌ باشد، به‌ طوري‌ كه‌ با ادله‌ و توجيهات، مخاطبين‌ نيز به‌ آستانه‌ باور شخص‌ معتقد نائل‌ آيند؟ اگر موجه‌ بودن‌ باور، براي‌ شخص‌ معتقد كافي‌ باشد، علم‌ به‌ يك‌ گزاره‌ را به‌ وسيله‌ همان‌ گزاره‌ مي‌توان‌ توجيه‌ كرد مثلاً‌ مي‌توان‌ مدعي‌ شد كه: من‌ علم‌ دارم‌ به‌ اين‌ كه‌ تشنه‌ هستم، چون‌ تشنه‌ هستم، ولي‌ اگر، توجيه‌ براي‌ مخاطبين‌ نيز شرط‌ باشد نمي‌توان‌ يك‌ گزاره‌ را به‌ وسيله‌ همان‌ گزاره‌ توجيه‌ كرد.

 ‌استاد مصباح:

جدول‌ بسيار خوب‌ و مفيدي‌ از موضوعات‌ و مباحث‌ معرفت‌شناسي‌ در كمال‌ ايجاز و اختصار بيان‌ شد، اما صرف‌نظر از محتواي‌ مباحث‌ بيان‌ شده، در مورد انقسامات‌ مذكور، نكاتي‌ قابل‌ ذكرند. مثلاً‌ نظرياتي‌ كه‌ در مورد حقيقت‌ و ماهيت‌ علم‌ بيان‌ شده، با نظرياتي‌ كه‌ در پيرامون‌ اقسام‌ علم‌ بيان‌ گرديده، مرتبط‌ است. به‌ عبارت‌ ديگر اگر در مورد حقيقت‌ علم، تعريف‌ خاصي‌ ارائه‌ شود، مستلزم‌ آن‌ است‌ كه‌ بعضي‌ از اقسام‌ ياد شده‌ از علم، مورد انكار واقع‌ شوند. مثلاً‌ وقتي‌ افلاطون‌ در تعريف‌ علم، كليت‌ و ضرورت‌ را شرط‌ مي‌نمايد، طبعاً‌ علم‌ به‌ اشخاص‌ و نيز جزئيات‌ (چون‌ تغييرپذيرند) در نظر ايشان‌ از دايرة‌ اقسام‌ علم‌ خارج‌ مي‌شوند يا اگر در تعريف‌ علم، قطع‌ و يقين‌ شرط‌ گردد، روشن‌ است‌ كه‌ تقسيم‌ علم‌ (به‌ لحاظ‌ مراتب‌ يقين‌ و درجات‌ احتمال) به‌ يقيني، ظني، مشكوك‌ و محتمل، از دايره‌ و محدودة‌ اقسام‌ علم‌ خارج‌ مي‌شود.

علاوه‌ بر اين، توجه‌ به‌ مباحث‌ كثير ياد شده‌ معرفت‌شناسي، روشن‌ مي‌سازد كه‌ شمول‌ علم‌ معرفت‌شناسي‌ نسبت‌ به‌ همه‌ مباحث‌ ياد شده، مستلزم‌ آن‌ است‌ كه‌ موضوع‌ معرفت‌شناسي، «علم‌ و معرفت» به‌ معناي‌ عام‌ آن‌ (كه‌ شامل‌ همة‌ اقسام‌ علم‌ حضوري‌ و علم‌ حصولي‌ مي‌شود) اخذ گردد و اين‌ ادعا كه: با تعريف‌ علم‌ به‌ «باور صادق‌ موجه» از سوي‌ معرفت‌شناسان‌ غربي، علم‌ حضوري‌ و نيز علم‌ حصولي‌ تصوري‌ و بعضي‌ از اقسام‌ علم‌ حصولي‌ تصديقي‌ از قلمرو بحث‌ خارج‌ شده‌ و لذا جعل‌ علم‌ به‌ معناي‌ عام‌ آن‌ به‌ عنوان‌ موضوع‌ علم‌ معرفت‌شناسي‌ ضرورتي‌ نداشته‌ و قابل‌ قبول‌ نخواهد بود، سخن‌ صحيحي‌ نيست‌ زيرا با قبول‌ اين‌ ادعا كه‌ علم‌ به‌ معناي‌ «باور صادق‌ موجه» است، اين‌ نكته‌ مطرح‌ مي‌شود كه‌ چه‌ علم‌ حضوري‌ را صحيح‌ دانسته‌ و چه‌ آن‌ را باطل‌ بدانيم، در هر دو صورت، بحث‌ از علم‌ حضوري‌ يك‌ بحث‌ ضروري‌ و لازم‌ در معرفت‌شناسي‌ است‌ و لذا جعل‌ معناي‌ عام‌ علم‌ به‌ عنوان‌ موضوع‌ علم‌ معرفت‌شناسي‌ ضروري‌ مي‌باشد.

 ‌فياضي:

در اين‌ مقام‌ مناسب‌ است‌ كه‌ معاني‌ متعدد علم، بيان‌ شود تا روشن‌ گردد كه‌ كدام‌ يك‌ از معناي‌ علم‌ و معرفت، موضوع‌ علم‌ معرفت‌شناسي‌ است.

در كتب‌ و استعمالات‌ متعدد (بر اساس‌ استقرأ انجام‌ شده) معاني‌ لغوي‌ و اصطلاحي‌ مختلف‌ زير بيان‌ شده‌اند:

1) معناي‌ اول‌ علم‌ كه‌ عامترين‌ معناي‌ آن‌ مي‌باشد، معناي‌ لغوي‌ آن‌ است.

علم‌ در لغت‌ به‌ معناي‌ مطلق‌ ادراك‌ و دانستن‌ است، چه‌ اين‌ كه‌ متعلق‌ آن، امور واقع‌ باشد يا مهارتها، مثلاً‌ در كلام‌ پيامبر اكرم9 آمده‌ است: «علموا أولادكم‌ السباحة‌ والرمي» - به‌ فرزندانتان‌ شنا و تيراندازي‌ تعليم‌ دهيد- بديهي‌ است‌ كه‌ واژة‌ علم‌ در اين‌ كلام‌ به‌ معناي‌ مهارت‌ به‌ كار رفته‌ است.

2) اصطلاح‌ دوم‌ علم، به‌ معناي‌ مطلق‌ انكشاف‌ است. اين‌ معنا در فلسفه‌ اسلامي، مصطلح‌ بوده‌ و مقسم‌ براي‌ علم‌ حضوري‌ (انكشاف‌ بي‌واسطه) و علم‌ حصولي‌ (انكشاف‌ باواسطه) است.

3) اصطلاح‌ سوم‌ علم، مختص‌ به‌ علم‌ حصولي‌ است.

مثلاً‌ وقتي‌ كه‌ در منطق‌ در تعريف‌ علم‌ بيان‌ مي‌شود: «العلم‌ هو الصورة‌ الحاصلة‌ من‌الشيء عندالعقل» روشن‌ است‌ كه‌ مراد از علم‌ و صورت‌ در اين‌ كلام، علم‌ حصولي‌ مي‌باشد.

4) گاهي‌ علم‌ به‌ معناي‌ تصديق‌ و حكم‌ (حكم‌ به‌ ثبوت‌ شيئي‌ براي‌ شيء ديگر) به‌ كار مي‌رود، اعم‌ از اين‌ كه‌ اين‌ تصديق، يقيني‌ يا ظني‌ باشد.

از اين‌ معناي‌ علم‌ در مباحث‌ اصولي‌ به‌ علم‌ بالمعني‌ الاعم‌ تعبير مي‌شود.

5) تصديق‌ جازمانه‌ و يقيني، معناي‌ پنجم‌ علم‌ است.

از اين‌ معنا، گاهي‌ به‌ علم‌ بالمعني‌ الأ‌خص‌ و گاهي‌ نيز به‌ يقين‌ بالمعني‌ الاعم‌ تعبير مي‌شود.

6) اعتقاد جازم‌ مطابق‌ با واقع، اصطلاح‌ ديگر علم، تصديق‌ يقيني‌ مطابق‌ با واقع‌ است‌ كه‌ از آن‌ به‌ يقين‌ بالمعني‌ الأخص‌ تعبير مي‌شود. در مقابل‌ اين‌ معنا، جهل‌ قرار دارد.

7) اصطلاح‌ هفتم‌علم،اعتقاديقيني‌مطابق‌باواقعي‌است‌كه‌ازطريق‌خودش‌بدست‌ آمده‌ باشد.

روشن‌ است‌ كه‌ راههاي‌ كسب‌ (مراد از كسب، معناي‌ لغوي‌ آن‌ است‌ نه‌ اصطلاح‌ منطقي‌ آن‌ كه‌ به‌ معناي‌ حصول‌ از طريق‌ فكر و استدلال‌ است) و بدست‌ آوردن‌ تصديقات، گوناگون‌ و مختلف‌ است؛ مثلاً‌ نظريات، از طريق‌ مقدمات‌ و استدلال‌ بدست‌ مي‌آيند به‌ طوري‌ كه‌ هر تصديق‌ نظري‌ خاصي، به‌ كمك‌ مقدمات‌ متناسب‌ و خاص‌ به‌ خود به‌دست‌ مي‌آيد. به‌ اين‌ مقدمات‌ خاص، «سبب‌ خاص» اطلاق‌ مي‌شود.

غير از نظريات، قضاياي‌ بديهي‌ نيز از راه‌ و طريقي‌ - غير از فكر و استدلال‌ - بدست‌ مي‌آيند، اما طريق‌ حصول‌ هر يك‌ از بديهيات‌ اوليه‌ اين‌ است‌ كه‌ مفردات‌ آنها، به‌ درستي‌ تصور و درك‌ گردند، اما در وجدانيات، يافتن‌ محكي‌ آنها، در درون‌ نفس‌ شرط‌ است‌ و...

در مقابل‌ اين‌ معنا از علم، «تقليد» قرار دارد، يعني‌ اگر اعتقاد و تصديقي، مطابق‌ با واقع‌ بوده‌ ولكن‌ از راه‌ تقليد از غير و يا به‌ خاطر شهرت‌ بدست‌ آمده‌ باشد (نه‌ از راه‌ خاص‌ خود)، اين‌ معناي‌ از علم، بر آن‌ اطلاق‌ نمي‌گردد.

8) مجموعة‌ قضاياي‌ (كلي‌ يا جزئي‌ و شخصي) مرتبط‌ به‌ هم، كه‌ مجموعة‌ واحدي‌ را تشكيل‌ مي‌دهند، اصطلاح‌ هشتم‌ علم‌ خوانده‌ مي‌شود. در اين‌ اصطلاح‌ علم‌ تاريخ‌ و جغرافيا نيز داخل‌ است.

9) مجموعه‌ قضاياي‌ كلي‌ (حقيقي‌ يا اعتباري) مرتبط‌ به‌ هم‌ كه‌ حول‌ محور واحد دور زده‌ و جامع‌ واحد و مشتركي‌ ميان‌ آنها موجود است‌ اصطلاح‌ نهم‌ علم‌ مي‌باشد.

در اين‌ اصطلاح، علم‌ صرف‌ و نحو و علوم‌ اعتباري‌ ديگر نيز داخل‌ مي‌باشند (گر چه‌ علم‌ تاريخ‌ و جغرافيا - به‌ سبب‌ اين‌ كه‌ قضاياي‌ آنها شخصي‌اند- در اين‌ اصطلاح‌ علم‌ خوانده‌ نمي‌شوند.)

10) مجموعه‌ قضاياي‌ كلي‌ حقيقي‌ مرتبط‌ به‌ هم‌ كه‌ داراي‌ موضوع‌ واحدي‌اند، اصطلاح‌ دهم، علم‌ است. اين‌ معناي‌ از علم، مرادف‌ با اصطلاح‌ عام‌ فلسفه‌ كه‌ شامل‌ همه‌ علوم‌ حقيقي‌ بوده‌ و به‌ دو بخش: حكمت‌ نظري‌ و حكمت‌ عملي، منقسم‌ مي‌شود، است.

11) اصطلاح‌ يازدهم‌ علم، مجموعه‌ قضاياي‌ كلي‌ حقيقي‌ است‌ كه‌ قابل‌ تجربه‌ مي‌باشد. اين‌ اصطلاح‌ علم، مرادف‌ با معنايي‌ از علم‌ است‌ كه‌ در جهان‌ غرب‌ «Science» ناميده‌ مي‌شود.

12) اصطلاح‌ دوازدهم‌ علم، معنايي‌ است‌ كه‌ معرفت‌ شناسان‌ معاصر غرب‌ در تعريف‌ علم‌ بيان‌ مي‌دارند، يعني، «باور صادق‌ موجه» كه:

اولاً، بايد تصديق‌ و باوري‌ موجود باشد.

ثانياً، اين‌ تصديق، مطابق‌ با واقع‌ باشد.

ثالثاً، تصديق‌ مزبور، مقرون‌ به‌ دليل‌ و حجت‌ باشد.

پس‌ از ملاحظه‌ معاني‌ و اصطلاحات‌ دوازده‌گانة‌ علم، توجه‌ به‌ اين‌ نكته‌ ضروري‌ است‌ كه: آيا موضوع‌ معرفت‌شناسي، معناي‌ دوازدهم‌ علم‌ بوده‌ و همه‌ مباحث‌ معرفت‌شناسي‌ در پيرامون‌ معاني‌ و اصطلاحات‌ ديگر علم، مقدمه‌اي‌ براي‌ معناي‌ اخير است؟ يا اين‌ كه‌ موضوع‌ علم‌ معرفت‌شناسي، اصطلاح‌ دوم‌ از اصطلاحات‌ دوازده‌گانة‌ بيان‌ شده‌ - يعني‌ مطلق‌ انكشاف: چه‌ با واسطه‌ و چه‌ بي‌واسطه‌ - مي‌باشد؟

در صورتي‌ كه‌ كسي، به‌ عنوان‌ قرار داد، يكي‌ از اين‌ دو نظر را بپذيرد، نزاع‌ و اقامه‌ دليل‌ منطقي‌ بر صحت‌ يك‌ نظر و بطلان‌ نظر ديگر، لغو است‌ چون‌ «لامشاحة‌ في‌المواضعة».

ولكن‌ اگر مسئله، از حيث‌ منطقي، لحاظ‌ گردد، با عنايت‌ به‌ اين‌ كه‌ حقيقت‌ علم، انكشاف‌ (باواسطه‌ يا بي‌واسطه) از واقع‌ است، جعل‌ معناي‌ دوم‌ علم‌ به‌ عنوان‌ موضوع‌ معرفت‌شناسي‌ معين‌ خواهد بود. در واقع‌ عده‌اي‌ كه‌ از حل‌ اشكالات‌ وارد بر كاشفيت‌ علم‌ از واقع، عاجز مانده‌اند به‌ سراغ‌ معناي‌ ديگر علم‌ رفته‌اند، و روشن‌ است‌ كه‌ اگر كاشفيت‌ هيچ‌ يك‌ از انواع‌ علوم‌ حصولي‌ و حضوري‌ نيز مورد قبول‌ نباشد، بحث‌ از آن‌ انواع‌ و سپس‌ رد‌ كاشفيت‌ آنها از واقع، لازم‌ بوده‌ و لذا جعل‌ موضوع‌ عام‌ براي‌ معرفت‌شناسي‌ كه‌ شامل‌ اين‌ موارد نيز گردد، ضروري‌ خواهد بود.

به‌ نظر ما، تعريف‌ علم‌ به‌ باور صادق‌ موجه‌ و نيز ابتناي‌ علوم‌ بشري‌ بر پيش‌فرضهايي‌ كه‌ صحت‌ و درستي‌ آنها، يقيني‌ است، در واقع‌ ابتناي‌ كاخ‌ معرفتي‌ بشر بر يخهايي‌ است‌ كه‌ به‌ محض‌ تماس‌ گرماي‌ سوزان‌ بحث‌ و تأمل‌ بر آن، از بين‌ رفته‌ و كاخ‌ به‌ ظاهر زيباي‌ معرفتي‌ بشر، فرو خواهد ريخت.

 ‌استاد مصباح:

نظر فوق، مد‌عي‌ آن‌ است‌ كه‌ موضوع‌ معرفت‌شناسي‌ يك‌ امر عامي‌ است‌ كه‌ شامل‌ جزئيات‌ شده‌ كه‌ هر يك‌ از آن‌ جزئيات، موضوع‌ مسئله‌اي‌ از مسائل‌ اصيل‌ معرفت‌شناسي‌ مي‌باشد، اما اين‌ ادعا، مبتني‌ بر قبول‌ اصول‌ زير است:

-1 معرفت‌شناسي، علم‌ جامعي‌ است‌ كه‌ از همة‌ مسائل‌ معرفتي‌ انسان‌ بحث‌ مي‌كند به‌ طوري‌ كه‌ هر يك‌ از آن‌ مسائل، از مباحث‌ اصيل‌ معرفت‌شناسي‌ به‌ شمار مي‌رود. بديهي‌ است‌ اگر كسي‌ معتقد باشد كه‌ بحث‌ از همه‌ مسائل‌ معرفتي‌ بشر، بي‌فايده‌ يا غيرممكن‌ است، با كاستن‌ از قلمرو معرفت‌شناسي، موضوع‌ محدودتري‌ را براي‌ آن‌ درنظر مي‌گيرد.

-2 اصل‌ دومي‌ كه‌ در بينش‌ فوق‌ نهفته‌ است‌ اين‌ كه‌ هر علمي‌ داراي‌ موضوع‌ واحدي‌ بوده‌ كه‌ هر يك‌ از موضوعات‌ مسائل، مصاديق‌ آن‌ موضوع‌ قلمداد مي‌شود. اما اگر كسي‌ اين‌ مبنا را نپذيرفته‌ و معتقد باشد كه‌ تمايز علوم‌ به‌ غايات‌ است، در نظر گرفتن‌ موضوع‌ واحد عام، براي‌ معرفت‌شناسي، ضروري‌ نيست.

-3 اصل‌ سوم‌ نهفته‌ در بينش‌ فوق‌ اين‌ است‌ كه‌ در لغت‌ و يا اصطلاح، براي‌ واژه‌ علم‌ و معرفت، معناي‌ عام‌ و جامعي‌ موجود است. به‌ نظر مي‌رسد كه‌ در زبان‌ عربي، چنين‌ معناي‌ عام‌ براي‌ لفظ‌ علم‌ وجود دارد و روايت‌ بيان‌ شده‌ از پيامبر اكرم9 نيز مؤ‌يد مدعاي‌ فوق‌ است. (گرچه‌ در روايت‌ مذكور مي‌توان‌ اين‌ مناقشه‌ را ذكر كرد كه: استعمال‌ لفظي‌ بر يك‌ معنا، دال‌ بر حقيقي‌ بودن‌ آن‌ استعمال‌ نيست‌ ولي‌ درعين‌ حال، وجود استعمالات‌ حقيقي‌ كثير در زبان‌ عربي، مدعاي‌ بيان‌ شده‌ را ثابت‌ مي‌كند) اگر در معرفت‌شناسي‌ در غرب، چنين‌ واژه‌اي‌ - كه‌ داراي‌ معناي‌ عام‌ باشد- وجود نداشته‌ باشد، مي‌توان‌ با جعل‌ و وضع‌ اصطلاحي‌ جديد، مشكل‌ را حل‌ كرد، يعني‌ همان‌ طور كه‌ در هر علمي، به‌ حسب‌ اغراض‌ مختلف، با تضييق‌ يا توسعه‌ در معناي‌ لغوي، اصطلاح‌ جديدي‌ وضع‌ مي‌گردد، در معرفت‌شناسي‌ نيز مي‌توان‌ به‌ موجب‌ نياز و ضرورت، در معناي‌ واژه‌ «اپيستمي» توسعه‌اي‌ ايجاد و آن‌ را براي‌ معناي‌ عامي‌ كه‌ شامل‌ همه‌ انواع‌ معرفت‌ حضوري‌ و حصولي‌ شود، وضع‌ كرد.

ايجاد چنين‌ وضع‌ جديدي‌ ضروري‌ است‌ زيرا با توجه‌ به‌ اين‌ كه‌ عده‌اي‌ معتقدند علم‌ حضوري، مبنايي‌ براي‌ معارف‌ حصولي‌ مي‌باشد و نيز با عنايت‌ به‌ اين‌ كه‌ افرادي‌ مانند توماس‌ آكوئيني، واژه‌ علم‌ را بر معرفت‌ غريزي‌ حيوانات‌ نيز اطلاق‌ و از امتيازات‌ علم‌ حيوانات‌ با علم‌ انسان، علم‌ ملائكه‌ و علم‌ خداوند پرسش‌ و بحث‌ مي‌نمايند، روشن‌ مي‌شود كه‌ در نظر گرفتن‌ يك‌ معناي‌ عام‌ براي‌ لغت‌ علم‌ يا اپيستمي، و لحاظ‌ كردن‌ آن‌ به‌ عنوان‌ موضوع‌ علم‌ معرفت‌شناسي‌ ضروري‌ است‌ تا از اين‌ رهگذر بتوان‌ از همه‌ انواع‌ معرفت‌ انسان‌ - يا به‌ صورت‌ استقلالي‌ و يا به‌ صورت‌ تبعي‌ و فرعي‌ - بحث‌ نمود.

بديهي‌ است‌ اين‌ ادعا كه: با دقت‌ در مباحث‌ معرفت‌شناسي‌ روشن‌ مي‌شود معرفت‌ حيوانات، قابل‌ شناخت‌ براي‌ بشر نبوده‌ و يا علوم‌ حضوري‌ نمي‌توانند مبناي‌ ساير معارف‌ بشر قرار گيرند، و لذا فرض‌ معناي‌ عام‌ براي‌ موضوع‌ معرفت‌شناسي‌ ضروري‌ نيست، ادعاي‌ صحيحي‌ محسوب‌ نمي‌شود چون‌ همان‌ طور كه‌ از اين‌ ادعا نيز بدست‌ مي‌آيد، اثبات‌ يا ابطال‌ يك‌ مدعاي‌ معرفت‌ شناسانه، متوقف‌ بر ورود در مباحث‌ معرفت‌شناسي‌ و يك‌ بحث‌ محتوايي‌ بوده‌ و روشن‌ است‌ در صورتي‌ كه‌ معرفت‌شناسي، شامل‌ مباحث‌ علوم‌ حضوري‌ يا علم‌ حيوانات‌ نشود چگونه‌ مي‌توان‌ مدعاي‌ فوق‌ را از منظر يك‌ معرفت‌شناس، ابراز كرد؟

بنابراين، صرف‌ اين‌ كه‌ نياز ما در مباحث‌ معرفت‌شناسي‌ و يا نتيجه‌ مباحث‌ منطقي‌ در معرفت‌شناسي، مستلزم‌ اين‌ است‌ كه‌ معرفت‌ را به‌ باور صادق‌ موجه، مقيد سازيم، موجب‌ آن‌ نمي‌شود كه‌ از همان‌ ابتدا، موضوع‌ معرفت‌شناسي‌ را به‌ باور صادق‌ موجه، مقيد سازيم‌ بلكه‌ اقتضاي‌ سيرمنطقي‌ بحث‌ در معرفت‌شناسي، لحاظ‌ كردن‌ موضوع‌ عام‌ و جامع‌ براي‌ آن‌ بوده‌ تا شامل‌ همه‌ انواع‌ معرفت‌ انسان‌ شود. لذا مي‌توان‌ «علم» به‌ معناي‌ عام‌ آن‌ را (كه‌ فارق‌ ميان‌ موجودات‌ باشعور و بي‌شعور است) موضوع‌ علم‌ معرفت‌شناسي‌ قرارداد.

نكتة‌ قابل‌ توجه‌ ديگر اين‌ است‌ كه‌ غير از معناي‌ اول‌ از اطلاقات‌ دوازده‌گانه‌ علم‌ (كه‌ معناي‌ لغوي‌ براي‌ علم‌ بوده‌ و به‌ اشتراك‌ معنوي‌ بر معاني‌ و اصطلاحات‌ ديگر صدق‌ مي‌كند) واژه‌ علم‌ به‌ اشتراك‌ لفظي‌ بر يازده‌ اصطلاح‌ ديگر اطلاق‌ مي‌شود. بديهي‌ است‌ كه‌ خاص‌ بودن‌ بعضي‌ از اصطلاحات‌ و عام‌ بودن‌ بعضي‌ ديگر، مستلزم‌ آن‌ نيست‌ كه‌ معناي‌ خاص‌ علم، اصطلاح‌ جديدي‌ نبوده‌ و از افراد و يا انواع‌ معناي‌ عام‌ باشد، كمااين‌كه‌ اگر لفظ‌ انسان‌ در يك‌ اعتبار براي‌ معناي‌ حيوان‌ ناطق‌ وضع‌ شده‌ و در اعتبار ديگر براي‌ زيد وضع‌ گردد، خاص‌ بودن‌ زيد نسبت‌ به‌ انسان، موجب‌ نمي‌شود كه‌ لفظ‌ انسان‌ به‌ يك‌ معنا بر هر دو، اطلاق‌ شود بلكه‌ روشن‌ است‌ كه‌ لفظ‌ انسان، با دو وضع‌ برزيد و حيوان‌ ناطق، حمل‌ شده‌ و لذا مشترك‌ لفظي‌ است.

علاوه‌ بر اين، مقسم‌ واقع‌شدن‌ علم‌ براي‌ دو قسم: تصور و تصديق‌ نيز مستلزم‌ مشترك‌ معنوي‌ بودن‌ آن‌ نيست، زيرا مقسم‌ در هر تقسيمي، علاوه‌ بر اين‌ كه‌ مي‌تواند مشترك‌ معنوي‌ ميان‌ اقسامش‌ باشد، همچنين‌ مي‌تواند به‌ اشتراك‌ لفظي‌ بر اقسامش‌ اطلاق‌ و در واقع‌ «ألمسمي‌ بلفظ‌ المقسم» مقسم‌ واقع‌ شده‌ باشد. در محل‌ بحث‌ نيز، ممكن‌ است‌ المسمي‌ بلفظ‌ العلم، مقسم‌ براي‌ تصور و تصديق‌ باشد نه‌ معناي‌ واحد عام، و لذا استناد به‌ مقسميت‌ علم‌ براي‌ اثبات‌ اشتراك‌ معنوي‌ آن، محل‌ تأمل‌ است.

تفسير خطبه البيان حضرت علي عليه السلام توسط دهدار شيرازي

رساله توضيح المسائل ايه الله سيستاني

وحدت از نظر حكيم وعارف نوشته علامه حسنزاده املي

گلشن راز شيخ محمود شبستري

تنبيهات حول المبدا والمعاد(ايه الله حسنعلي مرواريد)ره


http://www.cloob.com/name/peyman11

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/02/20ساعت 19:21 توسط علیرضا محمدزاده |
درباره وبلاگ

موضوع وبلاگ:فلسفی
نویسنده:علیرضا محمدزاده

برای خود رسالتی قائل باشیم یا نباشیم نیاز به گفتگو و ارتباط داریم. در روزگار کنونی چاره ای از فضای مجازی اینترنت نیست.
ایمان دارم هیچ کوششی بدون پاسخ نمیماند و لذا هر انسانی که در جستجوی حقیقت سعی کند قطعا به نتیجه خواهد رسید هر چند در شکل متفاوت باشد





Powered by WebGozar