تبليغاتX
در جستجوی حقیقت - خاطرات مدينه

پیوندها
شرح كتب علامه حسن زاده املي توسط استاد صمدي املي
معرفي اسلام: علامه تهراني ره (مجموعه كتب علامه طهراني از شاگردان علامه طباطبائي ره)
فيزيك هوپا
سایت تجلی اعظم(سايت علامه حسن زاده املي)
رساله ایه لله سیستانی
سایت ایه الله سیستانی
رساله ايه الله سيستاني مدظله
مختصر رساله
کتاب فقه برای غرب نشینان( از فتاواي ايه الله سيستاني)
کمیاب انلاین
کتب الکترونیکی
;کتب عرفانی
در جستجوی حقیقت
سرود هستي
عقل سرخ
سایت ایت الله سیدان
اشراق
انسان كامل
اشعار مولانا
كتابخانه مجلس شوراي اسلامي
متن قران كريم
حكمت: شريف لك زائي
بدون شرح
پزشکی
پاسخ به مسائل دینی
جمخانه( اهل حق)
لينك دعوتنامه سايت كلوب
جام جم فلسفه
مركز جهاني اطلاع رساني ال البيت
جام جم انلاين
كتابخانه ايه الله سيد حسن ابطحي
اپلود
بهائيت
مولوي وابن عربي( نقد )
پارس تولز
لغتنامه دهخدا ( انلاين)
همشهري انلاين
كانون ايراني پژوهشگران فلسفه وحكمت
پايگاه خبري مولانانيوز
كتابخانه حضرت مهدي عليه السلام
بنياد حكمت اسلامي صدرا
باشگاه انديشه
مجلات در سايت حوزه
عرفان شمس
بازيافت نوشتار فلسفي (بركه)
جام جم فلسفي
مركز دايره المعارف اسلامي
مكز اطلاع رساني شهيد اويني
کتب الکترونیکی استاد سید حسن ابطحی را برای موبایل
کتابها و مقالات رایگان فارسی، کتابهای الکترونیکی( ای بوک)
شيعه نيوز
راه كمال
ياسين مديا
سرير
ايران ماركت
انجمن حكمت وفلسفه ايران
ايرانيان انگلستان
بينش نو
سايت قادر
پارس انلاين
ايران پين

وضعيتم در ياهو

Add Me

RSS

خاطرات مدينه

بسمه تعالي
متن زير خاطرات پدر مرحوم يكي از دوستان بنده حقير  مي باشد كه برايم لطف كردند وارسال نمودند بخاطر زيبائي متن .. متن را در يك پست قرار دادم
پنجمین روزی بود که در مدینه ی منوره اقامت داشتیم. آن روز فقط توانسته بودیم نمازهای جماعت را در مسجدالنبی بخوانیم و اصلاً فرصت دعا و راز و نیاز نکرده بودیم. چون هر چقدر به خرید کردن و مادیات مشغول می شدیم ، بیش تر از معنویات باز می ماندیم.
بعد از شام بود که همگی (من و دوستانم) در اتاق شماره ی 264 هتل رتاج المدینه جمع شدیم. پنج نفر بودیم. همگی همشهری و دوستان چندین و چندساله. داشتیم خریدهایمان را به هم نشان می دادیم. به ناگاه به دوستانم گفتم: ـ بچه ها ، فقط دو روز دیگه مونده، امروزم که اصلاً فرصت کسب ثواب نداشتیم. پاشید بریم مسجدالنبی.
دوستم وحید به ساعتش نگاهی کرد و گفت: ـ ساعت 21:30 هستش. دیره . بهتره فردا صبح بریم. من گفتم: ـ نه .... الان بهترین موقع است. میگن شب ها روضه هم ساکتتره. اگه بریم می تونیم چند رکعت نماز بی دردسر بخونیم.
پس از کمی جر و بحث بالاخره هر پنج نفر مون آماده ی رفتن به مسجد شدیم. به سرعت از هتل خارج شده و به سوی مسجد حرکت کردیم. ساعت 21:55 بود که رسیدیم. به دوستانم گفتم: ـ ساعت 22:30 در مسجد رو می بندن. فقط نیم ساعت وقت داریم. بهتره حداکثر استفاده رو بکنیم.
با هم قرار گذاشتیم وقتی که مسجد را بستندند ، در جلوی باب ملک فهد همدیگر را ببینیم. وارد مسجد شده و مستقیم به سمت روضه رفتیم. ر وضه محلی است بین منبر پیامبر و خانه ی مبارک ایشان که آن بزرگوار فرموده اند: ـ این محل باغی از باغ های بهشت است. نماز خواندن در این مکان فضیلت بسیاری دارد.
روضه نسبت به مواقع دیگر ازدحام جمعیت کم تری داشت. جای مناسبی برای خود پیدا کردم. می خواستم نماز مستحبی خود را شروع کنم که ناگهان چشمم به محراب پیامبر افتاده در محراب در آن واحد سه نفر می توانستند نماز بخوانند. در پشت هر نفر هم عده ای به صف ایستاده و منتظر بودند تا نوبتشان برسد و بتوانند در محراب نماز بخوانند.
به ساعتم نگاه کردم. زمان زیادی باقی نبوده دل را به دریا زدم. رفتم به سمت محراب و در صف وسطی ایستادم. نفر ششم بودم. اگر شانس می آوردم شاید منم می توانستم. چهار نفر اول سنی بودند و نفر پنجم ایرانی و شیعه بود. واقعاً لحظات نفس گیری بود. پی در پی صلوات می فرستادم و در دلم می گفتم: ـ خدایا ؛ اگه الان نتونم ، شاید دیگه هرگز نتونم. سه نفر اول نمازشان را تمام کردم و رفتند. ناگهان از بلند گوهای مسجد اعلام کردند که وقت تمام است و باید سریعاً همه مسجد را ترک کنند. نیروهای امنیتی به سرعت در حال راهنمایی افراد به طرف درهای خروج شدند. دیگر دل تو دلم نبود. هر ثانیه ای که می گشت ناامیدتر می شدم. نفر چهارم نمازش را خیلی طول داد و من در آن لحظه به خاطر این کارش فقط حرص می خوردم بالاخره با هر زحمتی بود نمازش را تمام کرد . نفر پنجم که ایرانی بود ، جلو رفت و خواست تکبیره الاحرام که به شانه اش زدم و گفتن: ـ آقا ... جون هرکی دوست داری یکم سریع بخون تا منم بتونم بخونم. با سرش تأیید کرد و الله اکبر گفت.
به دو طرف خود نگاه کردم. نیروهای امنیتی دیگر به افرادی که درصف ها بودند اجازه ی خواندن نماز ندادند و در دو طرف محراب رحل (وسیله ی چوبی برای خواندن قرآن) گذاشتند.
دیگر فقط من مانده بودم و آن مرد ایرانی که در حال نماز بود. دو طرفم خالی شده بود. شاید آن موقع بود که معنی ناامیدی را فهمیدم ولی از شدت ناراحتی پاهایم توان رفتن نداشت. یکی از مأمورها که رحلی هم در دست داشت آماده شد که وقتی مرد جلویی من نمازش را تمام کرد ، رحل را در آن جا هم بگذارد تا دیگر هیچ کسی نتواند در محراب نماز بخواند.
مرد ایرانی تشهد و سلام را گفت و نمازش را به پایان رساند و محل را ترک کرد. فقط من مانده بودم و مأمور عرب. آخرین تلاش خود را کردم. با عربی شکسته و بسته ای به مأمور گفتم: ـ السید ، فقط دو رکعت ... با دست هم عدد دو را نشان دادم.
به چشمانم نگاه کرد. مکثی کوتاه کرد و نمی دانم چه به ذهنش رسید که ناگهان از جلویم رد شد و گفت: سریع . اصلاً باورم نمی شد. یکی وهّابی که شیعه را هم مشرک می داند ، این چنین کاری را بکند؟!
از شدت هیجان انگشت های دست و پایم سرد شده بود. گوش هایم سرخ بودند. دستانم آشکارا می لرزیدند و قلبم به قفسه ی سینه ام مشت می زد. نفس هایم به شماره افتاده بود. با هزار زحمت نیّت کردم و تکبیره الاحرام گفتم. اصلاً نمی دانستم چه می گفتم. نمی دانستم به چه میتی نماز می خوانم. چه سعادتی نصیبم شده بود یعنی من لیاقتش را داشتم؟! چطور ممکن بود منی که غرق در گناه بودم. بتوانم در آن نقطه از زمین نماز بخوانم؟!!
انگار داشتم بر روی آب نماز می خوانم. احساس بی وزنی می کردم . شدت تپش قلبم جوری بود که نمی توانستم کلمات را به درستی تلفظ کنم. کارم داشت خیلی به طول می انجامید. مأمور عرب با دستش به شانه ام زد و به عربی گفت: ـ عجله کن. تشهد و سلام را گفتم و نماز را تمام کرد.
سجده ی شکری هم به جای آوردم. از جایم بلند شدم و از مأمور عرب تشکر کردم. آنقدر خوشحالم کرده بود که شاید با این کارش بهشت را برای خود خرید. به سوی باب ملک فهد رفتم. دوستانم آنجا منتظر بودند. به سوی هتل راه افتادیم. در آن فاصله حتی یک کلمه هم حر ف نزدم. آن شب اصلاً خوابم نبرد. پیوسته این فکر مرا تکان می داد. ـ پسر تو در محلی نماز خوانده ای که اشرف مخلوقات نیز در آن جا نماز می خوانده است. خیلی حس عجیبی داشتم. حیف که فقط چندین ساعت دوام داشت.
من باز هم موفق شدم در آن محل نماز بخوانم ولی هیچکدام جای اولین نمازم را نداد.

پدرام ساوالاني
+ نوشته شده در جمعه 1387/09/01ساعت 9:41 توسط علیرضا محمدزاده |
درباره وبلاگ

موضوع وبلاگ:فلسفی
نویسنده:علیرضا محمدزاده

برای خود رسالتی قائل باشیم یا نباشیم نیاز به گفتگو و ارتباط داریم. در روزگار کنونی چاره ای از فضای مجازی اینترنت نیست.
ایمان دارم هیچ کوششی بدون پاسخ نمیماند و لذا هر انسانی که در جستجوی حقیقت سعی کند قطعا به نتیجه خواهد رسید هر چند در شکل متفاوت باشد





Powered by WebGozar