تبليغاتX
در جستجوی حقیقت - فلسفه چيست

پیوندها
شرح كتب علامه حسن زاده املي توسط استاد صمدي املي
معرفي اسلام: علامه تهراني ره (مجموعه كتب علامه طهراني از شاگردان علامه طباطبائي ره)
فيزيك هوپا
سایت تجلی اعظم(سايت علامه حسن زاده املي)
رساله ایه لله سیستانی
سایت ایه الله سیستانی
رساله ايه الله سيستاني مدظله
مختصر رساله
کتاب فقه برای غرب نشینان( از فتاواي ايه الله سيستاني)
کمیاب انلاین
کتب الکترونیکی
;کتب عرفانی
در جستجوی حقیقت
سرود هستي
عقل سرخ
سایت ایت الله سیدان
اشراق
انسان كامل
اشعار مولانا
كتابخانه مجلس شوراي اسلامي
متن قران كريم
حكمت: شريف لك زائي
بدون شرح
پزشکی
پاسخ به مسائل دینی
جمخانه( اهل حق)
لينك دعوتنامه سايت كلوب
جام جم فلسفه
مركز جهاني اطلاع رساني ال البيت
جام جم انلاين
كتابخانه ايه الله سيد حسن ابطحي
اپلود
بهائيت
مولوي وابن عربي( نقد )
پارس تولز
لغتنامه دهخدا ( انلاين)
همشهري انلاين
كانون ايراني پژوهشگران فلسفه وحكمت
پايگاه خبري مولانانيوز
كتابخانه حضرت مهدي عليه السلام
بنياد حكمت اسلامي صدرا
باشگاه انديشه
مجلات در سايت حوزه
عرفان شمس
بازيافت نوشتار فلسفي (بركه)
جام جم فلسفي
مركز دايره المعارف اسلامي
مكز اطلاع رساني شهيد اويني
کتب الکترونیکی استاد سید حسن ابطحی را برای موبایل
کتابها و مقالات رایگان فارسی، کتابهای الکترونیکی( ای بوک)
شيعه نيوز
راه كمال
ياسين مديا
سرير
ايران ماركت
انجمن حكمت وفلسفه ايران
ايرانيان انگلستان
بينش نو
سايت قادر
پارس انلاين
ايران پين

وضعيتم در ياهو

Add Me

RSS

فلسفه چيست

فلسفه و سفسطه

چنانكه در خاتمه همين مقاله گفته خواهد شد فلسفه در نقطه مقابل سفسطه قرار دارد و چون سوفسطائى منكر واقعيت‏خارج از ظرف ذهن است و تمام ادراكات و مفاهيم ذهنى را انديشه خالى مى‏داند در نظر وى حقيقت‏يعنى ادراك مطابق با واقع معنى ندارد اما فيلسوف بواقعيتهاى خارج از ظرف ذهن اذعان دارد و پاره‏اى از ادراكات را بعنوان حقايق و ادراكات مطابق با واقع مى‏پذيرد و از طرف ديگر بوجود برخى از ادراكات كه با واقع مطابقت ندارند اعتباريات و وهميات نيز اذعان دارد.
ادراكات و مفاهيم ذهنى در نظر فيلسوف

لهذا مجموع ادراكات و مفاهيم ذهنى در نظر فيلسوف سه دسته مهم را تشكيل ميدهند .

حقايق يعنى مفاهيمى كه در خارج مصداق واقعى دارند .

اعتباريات يعنى مفاهيمى كه در خارج مصداق واقعى ندارند لكن عقل براى آنها مصداق اعتبار مى‏كند يعنى چيزى را كه مصداق واقعى اين مفاهيم نيست مصداق فرض مى‏كند و بعد از اين در طى يك فصل مستقل كيفيت پيدايش ادراكات اعتبارى و اينكه عقل از اعتبار يك رشته مفاهيم ناچار است گفته خواهد شد .

و براى آنكه خواننده فى الجمله بتواند ادراكات حقيقى را از ادركات اعتبارى تميز دهد مثال ساده‏اى ذكر مى‏كنيم .

مثلا اگر از هزار نفر سرباز يك فوج تشكيل داده شود هر يك از سربازها يك جزء از اين فوج بشمار ميرود و خود فوج عبارت است از مجموع نفرات نسبت هر فرد به مجموع نسبت جزء به كل است ما هم هر يك از افراد را ادراك مى‏كنيم و در باره آنها حكمهاى مختلفى مى‏نماييم و هم مجموع آنها را كه فوج ناميده‏ايم و در باره آن نيز حكمهاى مخصوصى مى‏نماييم .

ادراكات ما نسبت‏به افراد ادراكات حقيقيه است زيرا مصداق واقعى خارجى دارد و اما ادراك ما نسبت‏بمجموع اعتبارى است زيرا مجموع مصداق واقعى ندارد و آنچه واقعيت دارد هر يك از افراد است نه مجموع .

وهميات يعنى ادراكاتى كه هيچگونه مصداقى در خارج ندارند و باطل محض مى‏باشند مثل تصور غول و سيمرغ و شانس و امثال آنها .

فلسفه سعى مى‏كند با ميزانهاى دقيق خود امور حقيقى را از دو دسته ديگر جدا سازد .

لازم است تذكر داده شود چيزى كه بسيار دشوار است و از لغزشگاههاى فلاسفه بشمار ميرود تميز امور اعتبارى است كه حقيقت‏نما هستند از حقايق .

دانشمندان جديد اروپا كه به نقادى عقل و فهم انسان پرداخته‏اند كوشش بسيار كرده‏اند كه ساخته‏هاى ذهن را از حقايقى كه واقعيت‏خارجى دارند جدا سازند و همين امر سبب IDEALIME سفسطه كشانيده انحراف بعضى از آنان شده و آنها را تا سر حد ايده آليسم كه يكباره جميع مفاهيم را صرفا مصنوع ذهن دانسته‏اند و بعضى ديگر احيانا مسلك شك EPTIIME را اختيار كرده‏اند در فلسفه اسلامى نيز عنايت‏خاصى نسبت‏باين مطلب مبذول شده و تحقيقات سودمندى براى تفكيك اعتباريات از حقايق بعمل آمده است‏شرح و تفصيل نقاديهاى دانشمندان اروپا و تحقيقات دانشمندان اسلامى را به مقاله پنجم كه مخصوص آن مطلب است موكول مى‏كنيم

در جهان هستى كه داراى موجودات بسيار و پديده‏هاى بى‏شمار بوده و ما نيز جزئى از مجموعه آنها مى‏باشيم بسيار مى‏شود كه چيزى را راست و پا بر جا پنداشته و موجود انگاريم و سپس بفهميم كه دروغ و بى پايه بوده است و بسيار مى‏شود كه چيزى را نابود و دروغ انديشيده و پس از چندى بما روشن شود كه راست‏بوده و آثار و خواص بسيارى در جهان داشته است .

از اينرو ما كه خواه ناخواه غريزه بحث و كاوش از هر چيز كه در دسترس ما قرار بگيرد و از علل وجودى وى داريم بايد موجودات حقيقى و واقعى حقايق باصطلاح فلسفه را از موجودات پندارى اعتباريات و وهميات تميز دهيم .

و گذشته از اين كاوش غريزى براى رفع حوائج زندگى دست‏بهر رشته از رشته‏هاى گوناگون علوم بزنيم اثبات هر خاصه از خواص موجودات به موضوع خود محتاج به ثبوت قبلى آن موضوع مى‏باشد .
جهات نيازمندى به فلسفه

خلاصه آنكه ما از دو جهت نيازمند به فلسفه مى‏باشيم يكى از نظر كاوش غريزى و اينكه بشر طبعا علاقه‏مند است‏حقايق را از اوهام و امور واقعيت‏دار را از امور بى واقعيت تميز دهد و ديگر از راه نيازمندى علوم به فلسفه زيرا چنانكه گفته خواهد شد هر يك از علوم اعم از طبيعى يا رياضى خواه با اسلوب تجربى پيش برود و خواه با اسلوب برهان و قياس شى‏ء معينى را كه اصطلاحا موضوع آن علم ناميده مى‏شود موجود و واقعيت‏دار فرض مى‏كند و به بحث از آثار و حالات آن مى‏پردازد و واضح است كه ثبوت يك حالت و داشتن يك اثر براى چيزى وقتى ممكنست كه خود آن چيز موجود باشد پس اگر بخواهيم مطمئن شويم چنين حالت و آثارى براى آن شى‏ء هست‏بايد قبلا از وجود خود آن شى‏ء مطمئن شويم و اين اطمينان را فقط فلسفه ميتواند بما بدهد

يك سلسله بحثهاى برهانى كه غرض و آرمان نامبرده را تامين نمايد و نتيجه آنها اثبات وجود حقيقى اشياء و تشخيص علل و اسباب وجود آنها و چگونگى و مرتبه وجود آنها مى‏باشد فلسفه ناميده مى‏شود .

فرق فلسفه و علوم ديگر

مقصود بيان فرق فلسفه و علوم ديگر است اين مطلب شايسته دقت است و مخصوصا از آن جهت كه لفظ فلسفه اخيرا در موارد زيادى بكار برده شده و نتيجتا داراى معناى ابهام‏آميزى شده است‏به طورى كه هر كسى از لفظ فلسفه پيش خود معنائى مى‏فهمد تا جايى كه بعضى گمان مى‏كنند فلسفه يعنى اظهار نظرهاى آميخته با بهت و تحير در باره جهان و برخى كار را بجائى كشانيده‏اند كه خيال مى‏كنند فلسفه يعنى پراكنده‏گوئى و احيانا تناقض‏گوئى و برخى بين مسائل فلسفى و مسائلى كه در ساير علوم مورد گفتگو قرار مى‏گيرد فرق نمى‏گذارند و از اينرو حل يك مسئله فلسفى را از علوم ديگر انتظار دارند و يا مسئله‏اى را كه مربوط به علوم ديگر است جواب‏گوئى آنرا از فلسفه مى‏خواهند و عده ديگر بين اسلوب فكرى كه در فلسفه مورد استفاده قرار مى‏گيرد اسلوب قياس عقلى و اسلوب فكرى كه در ساير علوم مخصوصا طبيعيات اسلوب تجربى از آن استفاده مى‏شود فرق نمى‏گذارند و انتظار دارند مسائل دقيق و عميق فلسفه را كه جز با براهين مخصوص عقلى نمى‏توان كشف كرد در زير ذره‏بين‏ها يا لابلاى لابراتوارها پيدا نمايند .

ولى با بيانى كه در متن شده و توضيحاتى كه داده مى‏شود اين ابهام رفع مى‏شود و آن انتظارات بيجا نيز خود بخود از بين ميرود .

لفظ فلسفه كه ريشه يونانى دارد سابقا بيك معناى عام گفته مى‏شد كه شامل جميع معلومات نظرى و عملى بود و تقريبا با لفظ علم مرادف بود در ميان دانشمندان ما هم همين اصطلاح جريان داشت لكن اخيرا از زمانى كه در پاره‏اى از علوم اسلوب برهان و قياس عقلى جاى خود را باسلوب تجربى داد در اصطلاح دانشمندان لفظ علم و فلسفه هر يك بمعناى جداگانه گفته مى‏شود .

و بايد در نظر داشت كه اصطلاحات دانشمندان جديد نيز بحسب اختلاف نظرها و مسلكهايى كه در باب فهم و عقل انسان و حدود توانائى قواى مدركه دارند فرق مى‏كنند .

معمولا آنانكه هم اسلوب تجربى و هم اسلوب برهان و قياس عقلى را صحيح و معتبر مى‏دانند بان رشته از مسائل كه محصول تجربيات بشر است علم مى‏گويند و بانها كه صرفا جنبه تعقلى و نظرى دارد فلسفه مى‏گويند .

و چونكه حكمت اولى كه سابقا يكى از شعب سه‏گانه فلسفه نظرى شمرده مى‏شد و دانشمندان قديم آنرا از آن جهت كه كاملا تعقلى و نظرى بود فلسفه حقيقى و از آن جهت كه در اطراف كلى‏ترين موضوعات يعنى وجود بحث مى‏كرد و مشتمل بر كلى‏ترين مسائل بود آنرا علم كلى و از آن جهت كه يكى از مسائل آن بحث از عله العلل و واجب الوجود بود الهيات مى‏خواندند و در يونان باستان بمناسبت‏خاصى كه در خاتمه همين مقاله گفته خواهد شد متافيزيك خوانده مى‏شد صرفا محصول قوه تعقل بشر است و تجربه حسى در مسائل آن راه ندارد غالبا هر وقت فلسفه گفته شود مقصود همان است .

ولى از قرن هفدهم به بعد گروهى از دانشمندان پديد آمدند كه ارزش برهان و قياس عقلى را بكلى انكار كردند و اسلوب تجربى را تنها اسلوب صحيح و قابل اعتماد دانستند به عقيده اين گروه فلسفه نظرى و تعقلى كه مستقل از علم باشد پايه و اساسى ندارد و علم هم محصول حواس است و حواس جز بظواهر و عوارض طبيعت و فنومنها تعلق نمى‏گيرد پس مسائل فلسفه اولى كه صرفا نظرى و تعقلى و مربوط بكنه واقعيات و امور غير محسوسه است بى‏اعتبار است و اينگونه مسائل براى بشر نفيا و اثباتا درك نشدنى است آنها را بايد از دائره بحث‏خارج كرد و امور غير قابل تحقيق ناميد .
فلسفه حسى اگوست كنت

AUGUTE CONTE دانشمند معروف فرانسوى قرن نوزدهم يكى از اگوست كنت كسانى است كه منكر فلسفه عقلى و نظرى است ولى در عين حال بيك فلسفه حسى متكى به علوم معتقد است‏باين معنى كه بيان روابط علوم را با يكديگر و همچنين پاره‏اى از فرضيه‏هاى بزرگ را كه در همه يا غالب علوم مورد استفاده قرار مى‏گيرد از لحاظ شباهتى كه فى الجمله به فلسفه اولى از حيث كلى و عمومى بودن دارند مسائل فلسفى مى‏خواند امروز هم بيان روشهاى علوم و متودهايى كه در هر يك از علوم بكار برده مى‏شوند بنام فلسفه علمى خوانده مى‏شود .

اين فلسفه حسى كه اگوست كنت قائل است و همچنين ساير سيستمهاى فلسفى حسى كه از طرف فلاسفه امپريست‏يا حسيون ابراز شده متكى به علوم حسى است و مانند خود آن علوم محدود است و از حدود توجيه عوارض و ظواهر طبيعت فنومنها تجاوز نمى‏كند .

در اين مقاله با فلاسفه حسى و كسانى كه فلسفه اولى را از آن جهت كه صرفا نظرى است و از قلمرو حس و تجربه بيرون است قابل بحث و تحقيق نمى‏دانند كارى نيست رد عقيده اين دسته از دانشمندان و بيان اينكه اسلوب برهان و قياس عقلى مفيد و معتبر است و مسائل فلسفى اولى قابل تحقيق است در ضمن مقاله ديگرى از اين سلسله مقالات خواهد آمد .

در اين مقاله گفتگو با كسانى است كه نفيا يا اثباتا به بحث در مسائل اين فلسفه مى‏پردازند گفتگو با ماترياليستها و طرفداران ماترياليسم ديالكتيك است كه در مسائل اين فلسفه نظرى اظهار نظر مى‏كنند بدون آنكه اين مسائل را از مسائل مربوط به علوم تفكيك كنند .

و عجب اينست كه اين دانشمندان در عين اينكه بنفى يا اثبات مسائلى كه گواهى از حس و علوم حسى ندارد مى‏پردازند خود را همه جا تابع منطق حس و تجربه معرفى مى‏كنند .
ماترياليسم ديالكتيك يك فلسفه نظرى است نه يك فلسفه حسى و تجربى .

خواننده محترم بايد از حالا متوجه باشد و بعدا در مقالات بعدى برايش محقق خواهد گشت كه فلسفه مادى و آخرين سيستم آن ماترياليسم ديالكتيك يك فلسفه نظرى است نه يك فلسفه حسى و تجربى .

البته در اروپا برخى از دانشمندان بوده‏اند كه طرفدار فلسفه حسى بوده‏اند ولى فلسفه آنها نه مادى است و نه الهى زيرا فلسفه حسى آنها قهرا محدود بوده به مسائل مربوط به علوم حسى و طبق منطق حسى خود ناچار در باره كنه وجود سكوت كرده‏اند .

POITIVIME اگوست كنت است بارزترين فلسفه‏هاى حسى همان فلسفه پوزيتيويسم كه در بالا اشاره شد ولى فلسفه مادى با آخرين شكل خود ماترياليسم ديالكتيك هر چند ابتداء از جنبه تبليغاتى دم از حس و علوم حسى مى‏زنند و گاهى يك مسئله علمى را تحريف كرده گواه مى‏آورند هرگز پابند اين منطق نبوده مسائل تعقلى و نظرى فلسفه اولى را كه گواهى از حس و تجربه ندارد مورد بحث قرار ميدهند .

لهذا در اين مقاله به معرفى اين فلسفه كه ماديين خواه ناخواه وارد مباحث آن مى‏شوند و تفكيك آن از مسائل علوم كه ماديين آنها را از يكديگر تفكيك نكرده خلط مبحث مى‏كنند پرداخته شده است .

پس منظور از فلسفه در اين مقاله همان فلسفه اولى است كه صرفا نظرى و تعقلى است و مقصود بيان تعريف و بيان فرق آن با ساير قسمتهائى است كه امروز بنام علوم خوانده مى‏شود
تعريف فلسفه

و براى آنكه خواننده محترم بتواند تعريف فلسفه را خوب درك كند و مسائل فلسفى را با مسائلى كه مربوط به ساير علوم است اشتباه نكند از ذكر اين مقدمه كوتاه ناچاريم

علومى كه ميان بشر رائج است قسمتهاى مختلفى را تشكيل ميدهند و هر يك بنام مخصوصى خوانده مى‏شود فيزيك شيمى حساب هندسه ستاره شناسى زيست‏شناسى و ... هر يك از اين قسمتها ما را بيك سنخ دانستنيهاى مخصوص و معينى آگاه ميسازد به طورى كه قبل از آنكه وارد آن قسمت‏بشويم مى‏توانيم بفهميم چه سنخ مسائلى مورد توجه ما قرار خواهد گرفت زيرا بر ما معلوم است كه هر علمى عبارت است از يك سلسله مسائلى كه در زمينه معين و در اطراف موضوع معينى گفتگو مى‏كند و بين مسائل هر علم رابطه خاصى وجود دارد كه آنها را بيكديگر پيوسته و از مسائل علوم ديگر جدا ميسازد .

پس ما براى آنكه تعريف هر يك از علوم را بدست آوريم و براى آنكه بتوانيم تشخيص دهيم فلان مسئله در صف چه مسائلى بايد قرار گيرد و جزء كدام علم است‏بايد موضوعات علوم را تشخيص دهيم و ما دامى كه نفهميم مثلا موضوع علم حساب چيست و موضوع علم هندسه كدام است نمى‏توانيم مسائل حساب را از مسائل هندسه فرق بگذاريم و همچنين ساير علوم .

پس از بيان اين مقدمه مى‏گوييم فلسفه نيز به نوبه خود حل مشكلات مخصوصى را به عهده گرفته و مسائل وى نيز در اطراف موضوع معينى صورت مى‏گيرد فلسفه هيچگاه در مسائل مربوط به علوم دخالت نمى‏كند و نيز اجازه نمى‏دهد آنها در قلمرو او دخالت نمايند .

فلسفه عبارت است از يك سلسله مسائل بر اساس برهان و قياسى عقلى كه از مطلق وجود و احكام و عوارض آن گفتگو مى‏كند فلسفه از بود و نبود اشياء سخن مى‏گويد و احكام مطلق هستى را مورد دقت قرار مى‏دهد و هيچگاه به احكام و آثارى كه مخصوص يك يا چند موضوع مخصوص است نظر ندارد بعكس علوم كه همواره يك يا چند موضوع را مفروض الوجود مى‏گيرند و به جستجوى احكام و آثار آن مى‏پردازند و سنخ بحث علوم متوجه بود و نبود اشياء نيست‏براى توضيح بيشتر بذكر دو مثال مى‏پردازيم مثلا اگر در باره دايره اين مسئله را در نظر بگيريم كه محيط هر دايره برابر است‏با 14/3 در قطر آن مربوط به هندسه است زيرا معناى اين جمله اينست كه هر دايره كه وجود خارجى پيدا كند داراى اين خاصيت تساوى محيط با 14/3 در قطر آن است پس براى دايره فرض وجود نموده‏ايم و يك حكم يا خاصيت تساوى محيط با 14/3 در قطر آن برايش ثابت نموده‏ايم و اما اگر اين مسئله را در نظر بگيريم كه آيا اصلا در خارج دايره وجود دارد يا نه بلكه آنچه ما خيال مى‏كنيم دايره است كثير الاضلاع است مربوط به فلسفه است زيرا از بود و نبود دايره گفتگو كرده‏ايم نه از خواص و احكام آن .

و يا مثلا اگر در باره جسم اين مسئله را طرح كنيم هر جسم داراى شكل است و يا هر جسم داراى تشعشع است مربوط به علوم طبيعى است و اما اگر بگوئيم آيا جسم شى‏ء داراى ابعاد سه‏گانه در خارج وجود دارد يا نه و آن چيزى كه ما آنرا جسم و داراى سه بعد حس مى‏كنيم در واقع مجموعه‏ايست از ذرات خالى از بعد مربوط به فلسفه است

روش بحث و نتيجه كاوش آنها اينگونه نيست و در هر يك از آنها كه تامل كنيم خواهيم ديد كه يك يا چند موضوع را مفروض الوجود گرفته و آنگاه به جستجوى خواص و آثار وى پرداخته و روشن مى‏كند هيچيك از اين علوم نمى‏گويد فلان موضوع موجود است‏يا وجودش چگونه وجودى است‏بلكه خواص و احكام موضوع مفروض الوجودى را بيان كرده و وجود و چگونگى وجود آنرا بجاى ديگر حس يا برهان فلسفى احاله مى‏نمايد .

گفتار بالائى را در چند جمله زير مى‏توان خلاصه كرد چنانكه ما در خواص و احكام اشياء گاهى دچار خطا يا ترديد مى‏شويم مثلا مى‏گوييم فلان تركيب فلان طعم را ندارد با جزم يا ترديد در صورتى كه داشته يا بالعكس همچنان گاهى در اصل بود و نبود اشياء مبتلا بخطا يا جهل مى‏شويم مثلا مى‏گوييم روح در خارج نيست‏يا بخت و شانس هست پس روشن است كه سبك بحث در دو مثال گذشته يكسان نيست‏بلكه نخست‏بايد وجود شى‏ءاى را اثبات كرد يا او را مفروض الوجود گرفت و سپس بخواص و احكامش پرداخت .

آرى ما بيشتر اوقات پس از آنكه از راه كاوش علمى به احكام و خواص موضوعى پى برديم به چگونگى وجود نيز پى برده و مى فهميم كه وجودش چگونه وجودى بوده و با كدام علت مرتبط است مثلا در طبيعيات بثبوت مى‏رسانيم كه جزئى از ماده پروتون است كه با حركت‏سريعه به گرد خود گردش مى‏كند سپس مى‏گوييم پس حركت وضعى دورى در خارج داريم .

روشن است كه اين سخنان دو قضيه است نه يكى زيرا گفتار نخستين جزئى از ماده پروتون و به گرد خود مى‏چرخد به برهان طبيعى و تجربه علمى متكى است و گفتار دومى حركت دورى وضعى در خارج داريم به گفتار نخستين مستند است نه به برهان و تجربه مستقيما .

و از همين جا روشن مى‏شود كه چنانكه همه علوم در استوارى كاوشهاى خود متوقف و نيازمند به فلسفه مى‏باشند فلسفه نيز در پاره‏اى از مسائل متوقف به برخى از مسائل علوم مى‏باشد كه از نتايج آنها استفاده كرده و مسئله انتزاع نمايد.

تا اينجا فرق فلسفه و علم معلوم شد و نيازمندى علوم به فلسفه از راه اثبات وجود موضوعاتشان نيز روشن شد در اينجا مقصود بيان استفاده‏ايست كه فلسفه گاهى از مسائل علوم مى‏نمايد و اين استفاده البته باين نحو نيست كه پاره‏اى از مسائل علوم در صف مسائل فلسفى قرار بگيرد و يا آنكه مسئله فلسفى از مسئله علمى استنتاج شود بلكه باين نحو است كه فلسفه از مسائل علوم مسئله ديگرى كه جنبه فلسفى دارد انتزاع مى‏كند .

در اينجا لازم است معناى انتزاع و فرق آن با استنتاج بيان شود تا معلوم گردد كه مسئله فلسفى نه عين مسئله علمى است و نه مستنتج از آن بلكه منتزع از آن است .
استنتاج

استنتاج در جائى گفته مى‏شود كه ذهن از يك حكم كلى يك حكم جزئى نتيجه بگيرد و باصطلاح از كلى به جزئى پى ببرد مثلا پس از آنكه بر ما ثابت‏شد هر موجود طبيعى فنا پذير است نتيجه مى‏گيريم پس درخت هم كه موجود طبيعى است فنا پذير است و اگر بخواهيم ترتيب منطقى بدهيم اينطور مى‏گوييم درخت موجودى است طبيعى و هر موجود طبيعى فنا پذير است پس درخت فنا پذير است و اگر درست دقت‏شود معلوم مى‏شود كه علم به جزئى از علم به كلى زائيده شده است و مولود و نتيجه آن بشمار ميرود .

و البته هيچگاه ممكن نيست مسائل فلسفه از مسائل علوم استنتاج شود زيرا نتيجه دهنده از نتيجه داده شده بايد كلى‏تر باشد و حال آنكه مسائل فلسفى خود كلى‏ترين مسائل است زيرا موضوع آنها وجود مطلق است و وجود كلى‏ترين موضوعات است .
انتزاع

انتزاع در اصطلاح فلسفه و روانشناسى معمولا بيك عمل خاص ذهنى گفته مى‏شود كه آنرا تجريد نيز مى‏توان ناميد باين نحو كه ذهن پس از آنكه چند چيز مشابه را درك كرد آنها را با يكديگر مقايسه مى‏نمايد و صفات مختص هر يك را از صفت مشترك آنها تميز مى‏دهد و از آن صفت مشترك يك مفهوم كلى ميسازد كه بر همه آن افراد كثيره صدق مى‏كند در اين هنگام گفته مى‏شود كه اين مفهوم كلى از اين افراد انتزاع شده است مثل مفهوم انسان كه از زيد و عمرو و غيره انتزاع شده است .

در اصطلاحات فلسفى كلمه انتزاع در موارد ديگر نيز استعمال مى‏شود در اينجا منظور از اين تعبير صرفا اينست كه فلسفه بر اساس يك مسئله علمى استدلال فلسفى مى‏كند و نتيجه فلسفى مى‏گيرد و باصطلاح يك مسئله علمى را صغرى قياس فلسفى خود قرار مى‏دهد نه كبرى و از روى اصول كلى خود يك نتيجه فلسفى استنتاج مى‏كند .

پس معلوم شد در عين اينكه فلسفه غير از علم است‏بين اين دو رابطه خاصى برقرار است كه هم علم از فلسفه استفاده مى‏كند و هم فلسفه از علم .

در ضمن مقالات آينده خواهد آمد كه نيازمندى علوم به فلسفه منحصر به اين جهت كه گفته شد نيست‏بلكه جميع قوانين كلى علمى قانون بودن و قطعى بود نشان متوقف بيك سلسله اصول كلى است كه فقط فلسفه ميتواند عهده دار صحت آن اصول باشد.
خاتمه مقاله

از بيان گذشته چند نكته زير روشن مى‏شود:

نكته 1- نظر به اينكه سنخ بحث فلسفى با سنخ بحثهاى علمى دو سنخ صد در صد مختلف مى‏باشد هيچگاه يك مسئله علمى از هيچ علم جزء بحث فلسفى نبوده و متن بحث فلسفى قرار نخواهد گرفت‏بلكه هر گونه بحث و كاوش فلسفى الهى يا مادى از بحثهاى علمى كنار مى‏باشد و به روش خاصى كه از بود و نبود سخن گويد بحث‏خواهد نمود و از اينجا بى‏پايگى يك رشته پندارهايى كه دامنگير دانشمندان فلسفه ماديت تحولى ماترياليسم ديالكتيك شده بخوبى روشن مى‏شود .

اين دانشمندان مى‏گويند فلسفه ما وراء الطبيعه و متافيزيك تنها بيك رشته مقدمات عقلى و پندارهاى ساده بى گواه متكى است در حالى كه روش ما به علم امروزه كه با حس و تجربه پيش رفته و همه روزه هزاران ارمغان كه گواه راستى است از كارخانه‏هاى خود بيرون مى‏دهد مستند مى‏باشد و اساسا بغير حس و تجربه اعتماد نكرده و از ما وراء ماده در كاوشهاى خود نشانى نمى‏بيند .

مى‏گويند فلسفه ما وراء الطبيعه بيك بن‏بستهائى مى‏رسد كه بحث را متوقف ساخته و سير علمى را مى‏ميراند ولى فلسفه ما چون متكى به علم مى‏باشد با پيشرفت علم پيش ميرود .

پاسخ اين سخنان از بيان گذشته روشن است و در مقالات و فصول آينده بيارى خداى يگانه روشنتر خواهد شد اين دانشمندان بايد بدانند كه بحث فلسفى اصولا از بحث علمى جدا است و ماترياليسم ديالكتيك آنان مانند متافيزيك ما در كنار علوم حقيقى علوم حقيقى اصطلاحا در مقابل علوم اعتبارى گفته مى‏شود و علوم اعتبارى همانها است كه سابقين علوم عملى مى‏ناميدند مانند علم اخلاق و غيره.

چنانكه گفته شد نشسته و از محصول آنها كه بالاخره ببحث فلسفى متكى مى‏باشد استفاده مى‏نمايد و سخن در اين است كه كداميك از اين دو فلسفه مقدمات لازمه خود را راست و درست اخذ مى‏كند .

اگر سراسر كتب ماترياليسم ديالكتيك را با دقت‏بررسى نمائيد خواهيد ديد تمام مسائل آن يك نوع استنباطات نظرى است كه دانشمندان ماترياليست‏خواسته‏اند از نظريات علمى و فرضيه‏هاى علمى بنمايند .

در فصلهاى آينده اصول فلسفى و منطقى ماترياليسم ديالكتيك با جوابهاى آنها يكايك دقيقا بيان خواهد شد و روشن خواهد شد كه آن اصول چگونه بطور غلط از نظريات و فرضيه‏هاى علمى استنباط شده است.

گواه سخن ما اينست كه در گفتار بالائى كه از اين دانشمندان نقل نموديم حتى يك مسئله علمى طبيعى يا رياضى پيدا نمى‏شود و در كتابهاى طبيعى و رياضى مثلا از اين سخنان اثرى نيست .

اگر چنانچه فلسفه ما وراء الطبيعه مانند ساير علوم پيوسته در تحول نمى‏باشد.

براى بدست آوردن معناى حقيقى تكامل علوم و فلسفه و اينكه چه قسم از تكامل است كه در علوم طبيعى هست و در فلسفه نيست رجوع شود به مقدمه مقاله چهارم.

علتش اينست كه ساير علوم روى فرضيه‏هائى كار مى‏كنند كه با پيشرفت و توسعه تجربه تحول پيدا مى‏كند ولى فلسفه روى بديهيات كار مى‏كند و نظر علمى ثابت نتيجه مى‏دهد و گواه اين سخن اينست كه در جاهائى كه مقدمات خود را از علوم مى‏گيرد مانند فلكيات و جواهر و اعراض و بحثهاى ديگر او نيز مانند علوم با تحول فرضيه‏ها متحول مى‏شود .

بر گرفته از اصول فلسفه و روش رئالیسم
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/28ساعت 3:26 توسط علیرضا محمدزاده |
درباره وبلاگ

موضوع وبلاگ:فلسفی
نویسنده:علیرضا محمدزاده

برای خود رسالتی قائل باشیم یا نباشیم نیاز به گفتگو و ارتباط داریم. در روزگار کنونی چاره ای از فضای مجازی اینترنت نیست.
ایمان دارم هیچ کوششی بدون پاسخ نمیماند و لذا هر انسانی که در جستجوی حقیقت سعی کند قطعا به نتیجه خواهد رسید هر چند در شکل متفاوت باشد





Powered by WebGozar